|
|
|
|
|
salam...
inja fonte farsi nadare...mohajerat ya farar ya parvaz ...? mohem nist jaei ke BANOU nist, AZADİ nist matne zir az nashrieye toghif shodeye man be name KHODSHEKAN ast... forsate neveshtan nadaram... migozaram ta dar in rooz haye hokoumate vahshat , khodeman ra faramoush nakonim «خودشکن» شمارۀ اول – سال اول-دوم آبان ماه 1384 دوهفته نامۀ دانشجویی دانشکدۀ خبر سردبیر : افشین پرورش
مسخ شده ایم همچون جزامیان. چرا که درد عفونت و تکه تکه شدن و نابودی جامعۀ مان را نمی توانیم بفهمیم. گوشهامان را سفت گرفته ایم تا زاری و فریاد کسی را نشنویم و بینی مان راهم همینطور تا بوی تهوع آور جامعۀ قانقاریا گرفته مان را حس نکنیم . چشم به ناکجا آبادها دوخته ایم واصلا به این فکر نمی افتیم که روزی این زخم عفونت کرده، دامن ما را هم بگیرد .تا یکی از ما از شدت درد،صدایش برمی آید، بر دهان او می کوبیم که: هیس ! تشویش چرت نازنین عمومی ... اشاعۀ فحشا... بعد هم اگر دیگرانی هم بودند که پیگیر این مسایل شدند و توضیح خواستند براحتی تکذیب می کنیم معترض را توبیخ می کنیم و در آخر به سبک داروغۀ ناتینگهام می گوییم: شهر در امن وامان است...آسوده بخوابید... و بعد همه با هم، آرام، آسوده و بی دغدغه می خوابیم ... این داستان تلخی است برای کسی چون من که سالهاست در وقوع مکرر این اخبار تاریک ،بغض سنگین و فریاد نکشیده و یائسه ام ، کبره بسته و غبار گرفته بر آشیان زخمی حنجره ام و من می نویسمش. اما هیچ کس را یارای لمس و تحمل حقیقت نیست. آدمکهایی در هیئت سردبیر و دبیرسرویس نوشته هایم را به زباله دانی می سپارند و می گویند: ای آقا ... اینها رو همه می دونند. ولی چاپش دردسر میاره .خواننده نداره. سیاهه ...تلخه... ای آقا شما چقدر بدبینی ... به این چیزا فکر نکن افسردگی میاره ... خدمات دولت رو به زیر سئوال میبره ... مواظب سرت باش ...خفه شو ... گم شو... بمیر...و من مردم .سالهاست که مرده ام و حالا از هزار جای بدن مقدس وطنم - وطنی که دوستداشتنی ترین نزدیکانم...سازندگان خاطرات کودکیم برای پاسداریش، از همه چیز گذشتند - غده هایی چرکین و متعفن به گونه ای سرباز کرده که همه را ،چون گردابی هولناک در کام خود می برد و من در هم شکسته از این رویداد تلخ، باید در این شهر بی خاطره، بدنبال گذشته ام یا در گورستان بزرگش آواره باشم یا در سرگیجۀ بی پایان بیمارستان ساسان، با بوسه ای برای وداع، تکه تکۀ ریه های بستگانم را در پس سرفه های خردلی مرگ آورشان تا سطل خاکروبه بدرقه کنم. افزایش آمار ازدواج دختران مشهدی با اتباع عراقی شش ماه نخست امسال چهل هزار نوزاد بی شناسنامه در مشهد حاصل ازدواج دختران مشهدی با زائران عراقی ...شش هزار دختر هم در این شش ماه به عقد مهاجران و زوار عراقی در آمده اند... همین ... خبر همین بود. به همین راحتی ... یاد آوینی به خیر که هر وقت نام شهر هویزه را می شنید به یاد قربانیان شهید آن دبیرستان دخترانۀ معروف ساعتها از خود بی خود می شد و می گریست ... یادش بخیر ... هم او که هویزه را کربلای دوم می نامید... بخند ... بخند... که این غور کودنت است که تو را از گریه پرهیز می دهد.ایران آینده به رویمان چنین استفراغ خواهد کرد... کار ما همین است مرزها را باز گذاشته ایم تا هر بی کس و کار و آواره ای بیاید، هر چه خواست انجام دهد و هر موقع هم خواست برود، اگر هم نخواست نرود ...می دانی چهل هزار نفر در طول شش ماه یعنی چه؟ ...گنجایش ورزشگاه امجدیه ... گنجایش یکصد مدرسه... چهل هزار نوزاد یتیم ... چهل هزار کودک گرسنه آواره بی سرپناه... با مادران کم سن و سالی که طبق معمول یا در عمق چاه های آب به خواب می روند یا در کانتینرهای یخچال دار ترانزیت می شوند... یا آوارۀ اتاق خواب هر کس و ناکسی و... یا در امیدوارکننده ترین وضعیت می میرند. این دسته از دختران ایرانی در بی تفاوتی ایرانی، در بی مسئولیتی ایرانی، طبق قانون ایرانی، تابعیت ایرانی شان باطل می شود یعنی عراقی محسوب می شوند ... بیگانه می شوند ... باید از ایران بروند ... کجایش مهم نیست ... دبی ... آنتالیا ... مسقط... ریاض...کما اینکه در مورد دختران ایرانی ای که با افغانها ازدواج کرده اند نیز همین اتفاق افتاده است. به راحتی مهمان غیر ایرانی را به خانه می آوریم بعد دخترانمان را به عقدش در می آوریم و بعد دخترانمان و بچه هایشان را از کشورمان بیرون می اندازیم.شوهران بیگانه خواستند بمانند... قدمشان روی تمامی غیرتمان... صد البته فرزندانی هم که از این وصلت مبارک به وجود می آیند، راهم بیگانه میدانیم و شناسنامه به آنها نمی دهیم ،همانطور که شناسنامۀ دخترانمان را باطل کردیم و چنین سر در برف فرو می بریم، تا مشهد هم در میان گنداب متعفن سکوت مسئولان و گردن کلفتی مهاجران و آوارگان خارجی همچون قم ،رتبۀ اول آمار جرم و جنایت در کشور را به دست آورد . کاش می شد می مردیم و نمی دیدیم این دو شهر مقدس ما در چه رشته ای صاحب عنوان اوّلند... کاش می مردیم. با کوچکترین تیتر ممکن آنهارا به چاپ برسانید.بد نیست که دیگر چه فرق می کند ...فقط یک شهر، شش ماه، چهل هزار کودک معصوم ...همه را چهار قلو هم که حساب کنیم،می شود ده هزار دختر بیگناه، که قربانی بدویت خانواده شان شده اند... دختران اینک خارجی ... توجه کنید که این آمار رسمی است...می فهمید ...آنها هموطن بودند ... ما فروختیمشان...اگر بگویم جای خواهرانمان تصورشان کنید، شعلۀ غیرتتان بلند میشود و سرم را خواهد برید.چه کسی بود که ماجرای دبی را، ساختۀ قلم بدستان مواجب بگیر و مزدور وابسته به بیگانگان می دانست؟ هم او و همفکران او و ما که با سکوتمان گناهکارترینیم ،حال می نشینیمو افتادن حداقل ده هزار دختر ایرانی به بازار گرم تجارت برده و سکسدر دبی و مند و کراچی و مسقط را به نظاره می نشینیم و بعد وجودشان را کتمان می کنیم که آنها ایرانی نیستند و نمی شناسیمشان.حق هم داریم ، چون اینان طبق قانون ایرانی محسوب نی شوند.سالها بعد همین چهل هزار کودک گمنام نیز یا قربانی بیجه ها می شوندیا اسیر سلاخی های تاجران اعضای بدن و... شناسنامه هم که ندارند .پس هویت و موجودیت قانونی ندارند که کسی نامی از آنها ببرد.نمی دانم تا اینجا چه حالی دارید ؛ولی این جمعیت انبوه را اضافه کنید به آمار دیگر دخترانی که به دام آن دو میلیون و پانصد هزارآوارۀ خارجی دیگر طی سالهای اخیر فتادند و انبوه نوزادان بدون شناسنامه ای که از این وصلتهای تاسف بار حاصل شده... یا مثل ماجرای ویلای فشم ازدواجی در کار نبود بلکه جنایتی بود هولناک ... دقیقا همان اتفاقی در فشم افتاد که صربها در بوسنی با زنان و دختران مسلمان کردند ...ما خبرنگاران را ببین که ماجرای سربرنیتسا را همه جا جار زدیم و ماجرای فشم رامسکوت گذاشتیم ... آمار گمشدگان زن و کودک پس از زلزله در شهر بم را هم لحاظ کنید...نمی فهمم چرااین چنین عادت کرده ایم به جنایات هر روزه ، اسفا که دیگر با کشته هایکم راضی نمی شویم... براستی هیچ کس نباید پاسخگو باشد ؟ نظارتی نباید؟ کسی آیا نباید دفترخانه ها و طلاب این مناطق را منع کند، از خواندن خطبه عقدهایی باشرایطی چنین تاسف بار؟ خانواده ها را چطور ؟ وزارت کشور، نیروی انتظامی ،بسیج، نمایندگان مجلس ،مسئولان امور اتباع خارجه آیا این را نمی بینند ؟ که این گونه همگی مشتاق و مصرّ بی اعتنا به چنین اتفاقاتی می خواهند لباس ملّی به تنمان کنند... یعنی شلوار جین من تنها مشکل این مملکت است ؟ آیا اینقدر پوشش من اهمیت دارد که اتفاقی این چنین بزرگ به چشم نمی آید. من ایرانیم . تهران شهر من است . زادگاهم است . بیست و نه سال زندگیم را در آن بوده ام.عزیزترین کسانم یا درآن می زیند یا در خاکش آرمیده اند. من تهرانیم. آیا من حق ندارم بپرسم که چرا باید حتی در تنهایی احساس آرامش نکنم ... چرا باید همیشه نگاهی سانسورچی رویاهایم را تکه تکه کند؟ چراهمیشه به ما نگاهی داشته اید چون نگاه قاضی بر متهمی که جرمش اثبات شده است؟در خانه در مدرسه در خیابان و در دانشگاه ...چنان روزگار ما را زیر ذره بین به قول خود صلاح بینِ تان گرفته اید که بسیاری از مفاهیمدر اذهانمان خود به خود تغییر کرده اند و دیگر ما آن روح پر انرژی و سرحال و با انگیزۀ مان، آن روح جنگجو و آرمان خواهمان را از دست داده ایم ... آقای دکتر جعفری ریاست وقت دانشکدۀ خبر می گوید:«تولیدات دانشگاههای ما دیگر آن آرمان خواهی و انگیزه ای که در بدو ورودشان به دانشگاه داشته اند،را از دست داده اند. شده اند چونان نسل پنجاه ساله هامان ... بسیار محافظه کار و بی توجه نسبت به جامعۀ حال و آینده...و این مایۀ افسوس و تاسف بسیار است... باید جنگید و نگذاشت چنین شود، که این سقوطِ جامعه را، پدید می آورد...» و من می گویم بله،حرف شما درست. چون همه ترسخورده ایم؛همه اسیر رویاهایی هستیم که هیچ وقت به آنها نمی رسیم...رویاهایی یائسه... سرخورده از جامعه ... از پدران و مادرانمان ،که چنین جوانیِ خود را فراموش کرده، ما را حبس خواسته های محافظه کار خود کرده اند...آن قدر ترسیده اند و ترسانیده اند، که ما نیز چون آنان هراس داریم حتی از تفکراتمان ،از ایده هامان، از آرمانهامان... چون اسکیزوفرن ها،همیشه تصور می کنیم سایۀ رعب آوری ما را تهدید می کند... سایه ای که همیشه فریاد می کشد : بخور، نخور؛ بپوش، نپوش؛ برو، نرو؛ ببین، نبین؛ بساز، نساز؛ بگو، نگو؛ بکن، نکن؛ بیا، نیا... اگر نسل جوانتان، به قول خودتان نمی فهمد و احمق است و ناشی ،مشکل از ما به هیچ وجه نیست؛ مشکل از شماست و گناهکار شمایید...چرا که بیست و هفت سال است که ما فرزندانتان تحت آموزش مستقیم خانواده های اسلامی، آموزش و پرورش اسلامی ، آموزش عالی اسلامی، رادیو تلوزیون اسلامی، تربیت بدنی اسلامی، فرهنگ و هنر اسلامی ،قوانین جزایی و حقوقی و عرفی و شرعی اسلامی، کتاب ها و نشریات اسلامی و ... قرار داشته ایم... اگر این آموزش، این نگاه سختگیرانۀ شما اثر نداشته، مشکل از ما نیست . مسلما شیوۀ آموزش شما اشتباه بوده که این چنین همه را از راه به در شده، تصور می کنید... وگرنه آن آموزه های متعالی نقصانی ندارند... همه می ترسند که منحرف نشویم با دیدن یک فیلم ،با خواندن یک کتاب ،با چت و مسنجر گفتگو کردن... با نگاهی به جنس مخالف... یک لحظه تامل کنید می خواهم بگویم کسی که با دیدن مثلا نسخۀ کامل فیلم مارنی اثر هیچکاک یا خواندن کتاب اولیس اثر جیمز جویس به انحراف می افتد، مسلما مشکل روانی دارد باید در روانکده ها بستریش کرد. مگر ممکن است یک انسان سالم با دیدن فیلم رویابینان برتولوچی به انحطاط بیفتد؟ یا این که با جنس مخالف خود«همکلاس خود در دانشگاه» در یک راهرو قدم بردارند،یک راهرو را بالا و پایین روند. در مورد کسی که اینگونه به انحراف کشیده شود ، براستی چه تصوری می توان داشت؟ سانسور کتاب و فیلم،جداسازی دختران و پسران و فیلتر سازی سایتهای اینترنتی ،اتاقهای گفتگو و چت و... یعنی عقل ما نمی رسد چگونه استفاده کنیم ... این یعنی توهین مستقیم به شعور و شخصیت ما... ما یعنی فرزندانتان ... پسران و دخترانتان... حالا هم که می خواهید بعد از آن همه دخالت و جای ما تصمیم گرفتن، برای ما نوع لباس راهم تصویب کنید. مهریه تعیین کنید و به جای آزمایش ایدز و تالاسمی و آزمایشات روانی ، یک آزمایش مضحک ولی بیرحمانه، کینه توزانه و توهین آمیز را، در آزمایشات قبل از ازدواج بگنجانید. ما باید همه جا تحت نظر و محافظت شما باشیم... شما را چه شده؟...از فرزندانتان هراس دارید ولی از بیگانگان نه؟ به بیگانگان اطمینان بیشتر دارید... نه ... حق دارید که این چنین چوب حراج به جوانان این مرز و بوم گهربار میزنید. ما قابل اطمینان نیستیم ... اما بیگانگان امین شما ،حبیب شما... نمی دانم چرا رگ غیرت این تصمیم گیرندگان در مورد جنایتی این گونه هولناک توسط اتباع خارجی، به جوشش نمی افتد؟ این را می خواستم بپرسم آیا خون این آوارگانی که به بدترین واژۀ ممکن،تجارت می کنند و وجود ما را چنین به اضمحلال کشیده اند، از خون من و ما رنگین تر است؟ که این گونه از دور افتاده ترین نقاط کشورهای همسایه، براحتی به ایران می آیند،هرجا که بخواهند ساکن می شوند تا هرزمان که بخواهند، می مانند و هر کاری که بخواهند می کنند وهیچ کس هیچ چیز به آنها نمی گوید و بله ... مهمان حبیب خداست. تصور کن از بصره ،موصل ،اربیل، بغداد یا هر خراب شدۀ دیگری تا مشهد ،رفت و اقامت و برگشت ،هیچ کس به این چهل هزار مرد عراقی « والد این نوزادان» کوچکترین حرفی نزده است... چهل هزار نفر...یکی محض رضای خدا از آنها سئوالی نکرده ...کسی آیا نباید پاسخگو باشد؟ مگر ما تجربۀ روسهای مهاجر و افغانهای آواره را نداشتیم که این گونه، در برابر عراقیها هم همه چیزمان را به باد دادیم؟ کسی آیا هست که پاسخ گوید. کافیست ده سال بعد سری به شهر مشهد بزنید .اگر فقط همین شش ماه را حساب کنید چهل هزار کودک خیابانی ده ساله داریم و در مورد زنان خیابانی هم... می دانم که این نگاشت با برخورد های تندی روبرو خواهد شد . ولی کاش لااقل ما خبرنگاران هم یک سوگندنامه،همچون سوگندنامۀ پزشکان می داشتیم، تا این گونه نتوانیم وجدانمان را فراموش کرده و چشم برحقایق ببندیم... این واژه ها پر از درد است پر از صداقت ...امیدوارم متهم نشوم. چرا که تصور می کنم اگر یک روز دفاع مقدس در جبهۀ جنگ معنی پیدا می کرد، اینک در حوزۀ اجتماع باید بروز پیدا کند. ولی نه در مباحثی همچون جنس پارچۀ شلوار و روسری... که در هیچ کجای دنیا چنین چیزی را در دایرۀ مفاسد اجتماعی نمی گنجانند. فاجعۀ ویرانگر مشهد اگر در کشور دیگری رخ میداد، فکر می کنید چند تن از مسئولان محاکمه می شدند یا محکوم به زندان می شدند . اما متاسفانه در کشور ما که مردمش می نازند به هفت هزار سال تمدن ... خسته شدم...نمی دانم چرا هر کلمه ای که می نویسم حس راه رفتن روی تیزی چاقو را دارم... فاجعه آغاز شده است .چه من بگویم و چه نگویم . بهتر از به جای متهم کردن من و امثال من به تشویش اذهان و برهم زنندۀ خواب عمومی فکر درمان این زخمها باشید و فکر پیشگیری. هرچند که نومیدم از بازتاب این دردنامه، که همه میگویند : بی خیال ! خودت نباش تا به همه چیز برسی ... همانطور که خود گندیده اند در اوج نارسیدگی و من در مقابل چنین جملۀ تهوع آوری ... تنها می گریم و بر آینۀ تکه تکه شده ، جامعه مان را صرف می کنم : بی غیرتم ...بی غیرتی ... بی غیرت است... بی غیرتیم ...بی غیرتید... بی غیرتند... بله ... بی بروبرگرد همۀ ما بی غیرتیم. توضیح: جمعیت ساکن شهر ورامین در سال 1365 حدود پنجاه و سه هزار نفر بوده که در سال 1375 به چهارصد و پنجاه هزار نفر رسید و در سال 1382 به مرز هشتصد و شصت هزار نفر با حدود پانصد و چهل هزار اکثریت افغان رسید .این شهر در رشد جمعیتی و مهاجرپذیری و زاد و ولد یکی از پیشروترین شهرهای ایران بوده است.« مرکز آمار ایران» در مملکت خود ما،به ما حمله می کنند،می دزدند ،می برند، اجاره می دهند،می فروشند، تجاوزمی کنند، می کشند ...وضع ما خیلی خوب است و شهر امن و امان ... آنها می آیند این چنین بعد از این همه جنایت، باز ما را در خانۀ مان ، در وطن خودمان، تهدید به جنایتی دیگر می کنند. درهمان زمان کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی ، وقت خود را به رسیدگی به طرح ساماندهی مد و لباس می گذراند. گفتم که وضعمان خوب است... نمی دانستم که امنیت ملی کشورم پوشش من و توست ... ببین عاقبت آموزشهاتان به کجا ختم شد ... دزد خانه راهم صاحب شد و تو در گیر مدل شلوار و پیراهن فرزندانِ خودی ...از این بهتر هم می شود ... چقدر دلسوزید... نگاه پدرانه ای که می گفتید،اینجا مشخص می شود نقصانش کجاست ... سالهاست که آنقدر درگیر ظواهر شده ایم،که خود را از دست داده ایم ... بریده روزنامه هایی که می بینی محصول یک سال نیست . گزیدۀ دوهفته جنایت بیگانگان در ایران است ... همین آمار می تواند دولتی و مملکتی را در هم بپیچد و اینجا من به هر کسی که می گویم رو ترش کرده ،که: نگو خواهرانمان را اجاره اش دادند، از لفظ تجاوز استفاده نکن ... زشت است و عیب است ... درست می شود... سخت نگیر... راستی روز فوت عمویت چرا لباس مشکی نپوشیده بودی ؟ زشت بود نمی گویی مردم چه می گویند... مردم... مردمان خوابند ،سالهاست خوابند. مردمان مرده اند و سالهاست مرده اند ...ببین ...لباس مشکی سر ختم برایشان مهم تراست ازسرانجام آن دخترکان معصوم... اصلی ترینها تابو شده و شخصی ترین ها قانون... و چنین می شود که وحشیان بیگانه،همچون ریا ورزان و آدم فروشان خودی« با آن ماسکهای عرفی اخلاقی و فلسفی» می آیند هر چه خواستند می دزدند،هر چه خواستند می برند ،هر چه خواستند می گویند ،هر چه خواستند می کنند ... هیچ کس هم به این رویا کشان متعرض نمی شود... درست است که همه چیزمان در تعارف و ریا می گذرد ،در کوری نسبت به حوادث و اخبار و آمار نومید کنندۀ زخمهای جامعه مان و در خوشبینی افراطی و بسیار احمقانه؛ولی روزی نزدیک و در دسترس می رسد که خبرنگاران،مسئولان و نماینده های محترممان به جای لباس ملی به قانقاریای ملی بپردازند هرچند که آن روز بسیار دیر است .بسیار دیر...باور کنید... راستی می خواهی ازدواج کنی ؟... عجله نکن . می توانی حالا دیگر به راحتی انتخاب کنی ،چون قرار است مهریه براساس شغل پدر تعیین شود... می فهمی یعنی چه؟ مثلا آنکه پدرش کارگر است صد سکه... آنکه کارمند چهارصد ... آنکه بازاری دوهزار و پانصد... آنکه... صدا می آید...صدای آژیرخطر... وضعیت قرمز ... معنی و مفهوم آن این است که محل خواب خود را ترک و به پناهگاه بروید...دیگر مثل اینکه باید خفه شوم و جای پناه گرفتنی پیدا کنم... صدای انفجار می آید...پی در پی ...پشت سر هم ...دشمن در خانه مان لانه کرده ... کسی در گوشم نجوا می کند:« این حنجره مقاومتی معین دارد و گاه چون اکنون هوار می کشد و چنگ می زند در زبان عریان و متورم می شود تارهایش و می ترکد و می پاشد براین آینه که بند بند انگشتانمان در شکستنش سهیم بوده است... اما چرا باید به وحشت افتاد؟ که در این بازجست شاید جای انگشتان خویش یا نیاکان یا حتی فرزندانمان را در زنگار آینه پیدا کنیم.این خط آشنا در عین آسانی دشوار است زیرا که خط خویشتن است و لب به واژه هایی می گشاید که عشق در تحمل برّای خویش پیش از آنکه تنظیمشان کرده باشد ،تعبیرشان کرده است.پس بنویس ، آنچه اکنون می گذرد در شان کیست و آنچه از این معنا باز می یابیم شایستۀ کدام الفاظ است؟ بنویس روی خاک به اندازۀ ستاره ، گامهایی روان بوده و همچنان روان است و این زمین به گامهای فرومانده هم می اندیشد و اندیشیده است و حافظه اش همچنان می انبارد و می انبارد و خطی می شود و در فرصت شهاب سنگ از ستاره های فروریخته به نجوا می افتد با سنگ یا استخوان که فرو می رود در خاک و ذره ذره حکایت را باز می گوید. بنویس اکنون کجاست ؟ رویاهامان کجاست؟ کجاست بند بند استخوانهامان؟ کجاست؟ کجاست آن حرفهای گم شده که می خواست گوش دنیا را کر کند؟... بنویس عشق شبی است هنوز، که ما را در ورطه های دنیا حق حضور داده و سایه هامان را از دیوارهای کهنه گذرانده و می گذراند. اگر چه بوی کهنگی اکنون مشاممان را بیازارد تا از چهار جانب خو بگیریم و اخت شویم و شک کنیم و شک و یقین در هم بیامیزند و میخکوبمان کنند و برآشوبیم و باز بنویسیم که ما همچنان می نویسیم که ما همچنان در اینجا ماندیم مثل درخت که مانده است مثل گرسنگی که اینجا مانده مثل سنگها که مانده اند و مثل درد که مانده است و مثل خاک که مانده است و مثل شب که هنوز مثل روز مانده و مثل ساعت و نبض و خاموشی مثل شعر فراموشی مثل وهن مثل دوست داشتن مثل پرنده مثل فقر مثل میکروب مثل شک مثل یقین مثل آتش مثل فکر مثل خشونت مثل ترس مثل حماقت ... مثل هرچیزی که از ما نشانه ای دارد و ما از آن نشانه ای داریم.» زمان به سرعت می گذرد و دختران دیگری شناسنامۀ شان باطل می شود و نوزادانی بی هویت ، زاده می شوند کرور کرور ...تا نوزادفروشان و قاچاقچیان اعضای بدن یک دنیا را با نوزادان ایرانی سیراب کنند و عربهای مهربان و شریف در حرمسراهاشان به خواهران شناسنامه باطل شده مان سر پناه دهند... و صدایی رعب آور که بی وقفه می پیچد در گنبد خاکستری آسمان می لرزاند بند بند استخوانهامان: بی غیرتم ... بی غیرتی ... بی غیرت است... بی غیرتیم ...بی غیرتید... بی غیرتند... بی بروبرگرد،همۀ ما بی غیرتیم...
|
||