تبليغاتX
سرفۀ تلخ

می بینی...چه ساده... چه آرام... چه پرمهر... تا بهارگان ، فرصت توست برای پرواز... درون چشمانت ، بیدار... آب زنید راه را... دستانت را در رویاهایم می فشارم... شوق عریان دوستت دارمها... بین پلک تو و ستاره ، خواهم آرمید... چه آرزوها درسَرَم... عریان برون می آید عشق... ناهید ِ آب چهر... چه نیازها دردلم... باغ سلام ، سرو قیام... تو ای نایاب ، ای ناب... لنگرها را بر می کشم از دل خواب و بیداری... سبزه پیاده... گویاترین رویای زمین و زمان می شوم و... کش می آیم در نقطه چینی سپید و... انتظار... انفجار... زهرمار... به ساعتی همه هستیم بر باد... محو می شوم در هیاهوی نگاه عابران... صفرهای سردرگم... سرم گیج... چیزی نمانده پسرک... به وقت انهدام... به ماهی دیگر تمام... اصلا از آغاز فرصتی نبود... پاداش فکر... بازی تمام شد پسرکم... باختی... چه ساده چه بیرحم... پاداش عشق... جان از هوای خاطره و شب از تاول ِ ستارگان لبریز... تعبیر کابوس... شمارش معکوس... تشنج جنون... بدنم سِرّ... سقوط... سکوت... دکتر فسیلم کو..؟ مصلوبم میان لوله های سرم و اکسیژن ، آویخته بر ارتفاع حقیر پل ولایت... درد دارم... درد... درد... لعنت به تو و هرچه که از توست سهم من... مرگ جان می گیرد از هلهلۀ کابوسها... دوستت دارم لعنتی... پشت همین چشم بند حتی... تیغه های پنهان در استخوان... حرف بزن مادرجنده... آویزانم... پاها بسته به سقف و سرم در سطل پر از مدفوع و ادرار... گه خوردم آقا... بخواهید مثل آرش ِ خایه لیس، آدم فروشی هم می کنم آقا... خمیازۀ سحرگاهان... تیرباران... نعرۀ آهنگران... دست شکسته و دندانهای خورد شده... سوسیس شده ای افشین... افشان شده گیسو..؟ معجزۀ الکتریسته است این آقا... به بیضه هایت که وصل کنند ، موی سرت سیخ... نعره مزن... هیچ مگو... دیوار به دیوار... میله به میله... سکوت به سکوت... دَرهَم ، از هم برآمده اند کابوسها... آخرین عبور تابستان از رگهایم... به سرفه ای تلخ... تهوع آرزوها... باد... بی خواب... گوش کن... صدای سکه می آید... فروشی است آقا... آدم فروشی است آقا...سکه سکه... سکه هایی با دوروی یکسان... خدات هزارتومن... آی... آویخته اند مرا از شعلۀ گیسوانت... سرگشته در هوای سیمرغ... سی مرغ... مرغ... سیصد ، پانصد... هزار... سه هزار... بالاتر نبود..؟ بخر، بُکُـن ، بخور ، برو... به توچه..؟ پولش را می دهم آقا... چه آرزوها که بر خاک... به ضرب سکه ای ، هلاک... آوارلایه لایۀ کابوسها در چرخش هنوز و حباب... زیر آب... نفس... آخرین نفس... به ماهی... ماهی... کس شعر می گوید این آقا...این حنجره توانی اگرداشت... کجایی بانو..؟ درد دارم درد...به سرفه ای تلخ... کودکی ، قرارِ چشمهایش را از یاد بُرد... سیگار پشت سیگار... آینه در آینه... اشک پشت اشک... خواب در خواب... رویا پشت رویا... فردا آیا دوباره از چشمانت..؟ می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم آقا... استخوانهایم ذره ذره خاک ، تابان تر از خورشید آقا... ناگزیر... این مرگ ناگزیر... کابوس پشت کابوس... رویاهای مادرانه هم ، فروشی است آقا... حراجی است اینجا آقا... عطوفت چشمان تو به نیم سکه یا هزار سکه..؟ چه فرق می کند... اصلا چه فرق می کند پای کدام پله من جان بدهم ، پای کدام خیابان ، تو... خلخال خونین... لای ویرانه ها... آنک قصابانند بر گذرگاهها ، منتظر... داغت مانده... حامد خیره از شکستگی پنجره ، فرو می ریزد... شمارش معکوس... سه دو یک... انفجار... بم را اگر دیده بودی ، هولوکاست را ایمان می آوردی آقا... آی دخترکان بم... ساقی مویه می کند: مگر جنگ باشد که همدیگر را کوفت نکنیم... نخوریم... کجا می روی عکاس جوان..؟ سوسیس شده ام آقا... می گویند راه قدس از کربلا... می گویند نان و عدالت و نفت تقسیم می کنند آقا... می گویند خدا... برهنه آمده ام... برهنه می روم... برهنه غرق می شوم بر مقتل... یا ابوالفضل... چه شد آن زمانه که مسیح مصلوب خود را... یا حسین... بم است اینجا آقا... راه کربلا ازینجا می گذرد... با وضو بگذرید... چادرهای سوراخ سوراخ به ضرب قمۀ حرامیان شبگرد... بنویس آقا... عکس بگیر از این جویهای خون آقا... امنیت نداریم آقا... شبها می آیند و قمه می زنند به رد سایه های تابیده بر دیوارۀ چادر... ما هنوز در چادر زندگی می کنیم آقا... نان نداریم بخوریم ، آن وقت کمیتۀ امداد ، پارچۀ چادری هدیه می دهد و خرافات القبور... هوالمحجوبِ آرام ، نیم نفسی به شرم می نشیند ، بر سر سفرۀ خالی از برنج کیلویی شش هزارتومان... نان ندارند بخورند ، این بچه ها گرسنه اند پسرم... پولی بده ، دخترانم مال تو... در پس این نسل کشی ، نعره مزن... هیچ مگو... اسقاطی ها بدنبال در و پنجره ها ، تل خاک را جابه جا... دستی بیرون می افتد... اول فرار... النگوی منجمد بر استخوان لهیده زیر آوار، وسوسۀ بازگشت... سایش ِ خفیف بیل و استخوان... پیراهن سپید عروسان تاریک... یا فاطمۀ زهرا... النگو و گلوبند طلا هم... تاراج... جمجمه رها می شود از بند تن ، از بند خاک ، به ضرب تیغۀ طلایی ِ بیل... سکه... سکه... به هم تنیده راه و گیسوان ِ خاکی ِ این جمجمۀ کوچک که قِل می خورد و قِل می خورد و قِل... در امتداد نخلهای سرخ... مسعود... موضوع انشاء: کودکیتان را چگونه گذراندید..؟ اجازه آقا... کودکیم را برایتان بالا بیاورم به ساعت پنج عصر..؟ یکدیگر را تشییع کرده ایم آقا ... زیر بمباران آقا... دورۀ کتابسوزان... پدر آلبومهای عکس را سوزاند و کتابها نایلون پیچ ، در باغچه دفن... شریعتی ، طالقانی ، بهرنگی ، علوی ، کیانوری و... جرم بود و کمترین تاوان ، ضیافت کمیتۀ سعدآباد و حاج رحمت معروف... پیش مسعود بودم... خوشحال از راه انداختن آپاراتی قدیمی... جادوی سینمای خانگی... مهناز خواهر نابینای مسعود ، خواب و مجید هم که مفقودالاثر... ناگهان در خانه شکسته شد و غریو الله اکبر... عشق فراری و خانه از کرکسها ، لبریز... آمدند و بردند و کشتند و سوختند و رفتند... به ساعت پنج عصر... برنامۀ کودک... کتابها را در کارتن ریختند و آلبومهای خانوادگی را هم... بی حجابند این مادربه خطاها... یک مُشت پَرِ عقاب... صدای گریۀ مسعود و بهت من...از ترس ، خیس کردم... مهناز خوابزده از اتاق بیرون جهید... دستش به عالیجناب خورد... ندید... نابینا بود آخر... پردۀ اشاره... جیـــغ... اینجا همیشه شهر بزرگی خواهد ماند... به روایت جسد های خیس... مهناز ، توپی شد میان ضربات کات دارِ پوتینهای فوتبالیست... چهرۀ آبیت پیدا نیس... مسعود دوید... مسعود شوت و مسعود اوت... شَـتـَک... فشرده می شود خون بر سطح گچ... مغزش جا خوش کرد روی دیوار بالای تلوزیون... آفساید بود آقا... چکه چکه... قطره قطره... آمیزش رویاهای سقف و فرش... کمانی سرخ... مسافرکوچولو می گریست... پدر و مادر مسعود ، نرسیده بازداشت... شش سال بعد همین بغل - حوالی خاوران - خاک... بی قاضی و دیوان عدالت... بی تاج خار و صلیب... خانواده ای منهدم به ساعت پنج عصر... سوسیس شده ای افشین... هر بار حنجره ام ، این نعره ها را می آزماید... این سرفه ها را... فریاد... داد... بیداد... شرایط دخول... مترمی کنند لباس گیس گلابتون را... خواب یا اخراج... بیست... بیست... بخواب دخترکم... ضرب ترکه های آقای مهدوی... استاد یحیایی... اینک دکتر مددی... بیست اگر می خواهی دخترک... متراژِ واژن... شرط دخول... شرط نمره... هزار رکعت نماز برهنه می خوانیم در شهر بی نماز... ما از پناه نسترنها آغاز کردیم و اینک هر خیابان ، تابوتی است مدوّر... اجاره برجی یک میلیون تومان و خانه متری ده میلیون... دامن بالا بزنم برایتان آقا..؟ راهی صد تومن آقا... شب اگر بمانم ، حداقل پانصد... سینه به سینه ، دست به دست... دستار خونین... صدای نعرۀ مادرک ده ساله و گریۀ آغازین... میلاد اختر تابناک... دود مارلبرو ، منجمد می شود زِ هیبتِ مردِ بلوچ... ناس می جود... بچه را می آورند... پدر است آخر و انتظار فرزند... شوق عریان امید ، در چشمانش داد... بیداد... دستار کنار می زند و نگاه... دُختـَرَه! خاکـَش کنید... زمین به شرم دهان باز می کند به ضرب بیل و خاک چه مشتاقانه ، گریۀ کودک را پایان... گوادِر به عفن ، زار می زند بر گیسوی سپید جنین... بالا می آورم... الفرار... درد... درد... زخم... من عاشقم به سرانگشتانت... آرام... رام... دنیا اگر به شیوۀ چشمان تو... شبان ِ مهتابی ، از پرده فرو می افتد داس و چاک می خورد ، آوازه خوان ِ زیر پلکهایت... کوچۀ دلتنگ... نگاه خیس تو... این شاعر صبور... چشم در چشم مرگ... نفس بی نفس... کسی سیب گلویم را گاز می زند... انگشتت از کدام سو ترسیده..؟ به تحلیل می روم در ذائقۀ مرگ... دلم برای خودم تنگ... دلم برای تو... دلم برای او... امیر، تنها گره خورده میان معتادان... خفتش می کنند وسط میدان آریا شهر... روز روشن... ده صبح... همین دوهفته پیش... می زنندش با چوب وسنگ و مشت ولگد... سرو صورت خونین... عالیجناب می آید... همه فرار و یکی اما ، گرفتار ِ امیر... امیر شاکی... بی خیال شو پسر... دلخوشم به پلیس... عالیجناب ، صورت حضرت دزد را می بوسد و امیر بازداشت... پلیس ِ خایه لیس... رفاقت دزد و عالیجناب ، پرونده ای سنگین می شود برای امیر... امیر بیهوش می شود به ضرب نفس گیر باتوم... هنگام بازرسی بدنی در جیبش ، شیشه می گذارند... به کدام گناه... به نخ می کشم تکه تکۀ بدنم را به نخ ِ افق... مادرجنده ها اگر برادر خودتان بود ، چه..؟ عدالت علی... کوچۀ بغلی... خاک بر سرت... حسن ، از درد ترکشها تزریق و تکه تکه ریه های حسین در کف دستانم ، موج... نفوذ می کند خاموشی در بدن دریده شدۀ سونا... در کناردیوارهای دانشگاه امام صادق... آوارگی ِ سارا و دارا... دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت... در شهری که نماز ندارد ، رفتار را باید از یاد برد... سگی ، ردّ ِخون را می لیسد... حنجرۀ شرحه شرحۀ من... خانه کپک زده است... هوا زنگ زده است... چلۀ پریشانی... صدای تابوت گم می شود اما ، در طنین نفسهایت بانو... رخت عروسی در یخدان که بپوسد... و هنوز صدای سخن عشق... گریه بس بانو... که ما – من و تو- ، خدا را رعایت کرده ایم... خود اگر شاهکار انسان بود یا نبود... و عشق را رعایت کرده ایم و انسان را... خانه از نگاه تو خالی و هنوز قبلۀ من ، همان حریم امن آغوش در گسترۀ بی پایان ِ آسمان آبی... حتی به زیر بارش ِ این سرفه های داغ و تلـخ... سرانجام ِ شاعرِ غزلگریه های کوچۀ دلتنگ... شمارش معکوس... خون ، سایه ام را سیراب... تن برون می زند از چاک هر گریبان... سنگی پرتاب... دیوانه است ، آنکه دوست می دارد... دیوانه تر آنکه آرمانی و آرزویی... مرگ ، قد می کشد... بلند... سینه به سینه ، دست به دست... جای یک پا یا هزارپا بر روح... ثبت است بر جریدۀ عالم... ریسمانی که دور گلو حلقه... حلقه... حلقه... به امتداد نفسهای بریده بریده... بریده... انجماد چشم... آخرین تشنج انگشت... به یاد نمی آورم اندامم را... اینجا غریبه ای نبود... پس کسی چرا مرا به جا..؟ صدا... کجایی بانو..؟ می لرزم... می ترسم... سوسیس شده ای افشین... داغ ِ داغ ... دوام ما... شمارش معکوس... فرصتی نمانده برایت پسرکم... بشمار سه دو یک... دوستت دارم... هنوز و همیشۀ روزهایم... نزدیک شو... اگر چه رویایت ممنوع... هلهلۀ قفلهای بسته و سکوتِ دستهای خالی... هر شب اضطراب ما ، لااقل در هوا چیزی بنویس... اگرچه حضورت ممنوع... مهتاب فرسوده و خورشید گرفته در درنگ سالهای عریانی... دستهایت را می خواهم... فرو می روم در دل برگ... نگاهت را می خواهم... فرو می روم در پیرهن باد... لبانت را... جنون پریشان باران... چشمانت را... شمارش معکوس در کوچۀ تنگ... حقیقتِ تمام این شبهای ابدی ِ به تاراج رفته... اشک پشت اشک... امشب دری گشوده ام تا دریا... موج دریاهای دور... سرانجام ِ چشم اندازِ من... دلواپس نگاه ِ به هر سو کشیده ات... دوستت دارم... باید چقدر ماند...؟ چقدر..؟ ردَّت را کجا بگیرم..؟ دستانت کو..؟ تو که گفتی از اینجا آغاز می شود... پایانم ده... پایان...    

+ نگاشت در  جمعه 1387/05/11ساعت 15:29  توسط افشین پرورش   |