|
|
|
|
|
تا یک قدم برداری توی هوا ، تمام می شود... تمام می شود این آخرین ذرّه های نگاه... نگاه... نگاه... تا یک قدم برداری... فقط یک قدم... دستی به نیمۀ تن ِ خود می کشم... لمس سایۀ مطرود... اشکی که مثلا زنده ام هنوز... نیمه دگر را که تو بهتر می دانی... سالی است که آویخته اندش ، در چهارراه سرد سنگ و سنگسار و دار... سیگارم را خاموش می کنم روی رویاهای مچاله شده... به ضرب سرفه های تلخ ، بر جای خالیت می ایستم... راهی دگر مگرهست..؟ می بینی از این فراز ، هیچ ... زمین هم زیر پایم نیست... بر این صندلی خالی که می نگرم ، انگار زیر پایم خالیست به ارتفاع آسمان... پس کجایی تو..؟ سردم است بانو... سردم است... می لرزم... می ترسم... به دادم برس... خیس خون و خراب خاک ، ردّ ِ گیسوانت را گم کرده ام میان این خاطره های سنگباران... ردّ ِ سرخ ِ ریشه های امید بر صحاری یأس... خانه از خدا و آسمان از نگاه تو خالی و زمین که بی وزن شده در فقدان ِ گامهای من... بی خواب شده اند بی تو این مردمک های سرگردان... ستاره ای – تن شکسته تر از ماه - اشک می ریزد بر آخرین هیاهوی گنجشکها... دیگر چه فرق کند چه کسی طناب اندازد... که قصاب درس اخلاق می دهد در سور ِ تدفین ِ جنین ِ بی هنگام... یک نفر مُهرِ ابطال می کوبد بر حلقۀ سرهایی که تاب می خورند در وزش وَهن... آنها که روزی فانوس بان ِ این خیابان بودند ، حال معلقند در هیاهوی گورستان... کسی سیب گلویم را گاز می زند... راحتم می کند... رها می شوم ازین بغضهای خاک گرفته... واژه های به عفونت نشستۀ پیر... به سرفه ای تلخ ، سطری از خون می ماسد بر گوشۀ این پیراهن آغشته به اشک... انگار باز واژه ای مطرود ، پریده لاکِردار تا این تن ِ زخمی دوباره بر دار... ایزدان ، هنوز هم قربانی می خواهند... پوستم ، خراشیده می شود... از رخنه های ممنوع ، ماه را می بینم که گم می شود... آیین تازه ای نیست مرگ... آیین تازه ای نبود... غریبه نیستم با او ، لابه لای گره خوردگی طناب... بی تو بانو ، به زندگی نشستمش ، به سالی گذشت... صندلی می لغزد... نفسم دیگر بالا نمی آید... سوزن سوزن می شود پاهایم... چشمم سیاهی می رود و گردن ِ زخمیم داغ می شود زیر تنفس ِ یار... حسش می کنم... داغ می شوم و سبک... سایه ای رقصان به روشنی می گراید... چشمهایم را می بندم... صندلی فرو می افتد و تنها جای خالی توست ، که استمرار می یابد در لکنت این دنیا... |
||