تبليغاتX
سرفۀ تلخ

در پس این روز بی ثمر... روز حسرتهای به عفونت نشستۀ پیر... در گور می خوابانم سالهای نیامده را... در حوالی پرت این شهر خوابزده... می ایستم برابر خاکسترم... می رقصم برابر چوبۀ دارم... می بازم برابر سرفه هایم... دهان ِ ممنوع در چهارراه سرد ِ سنگسار و دار... می بازم به نیستـیَم در لکنت این بن بست...

تو بگو... از آخرین رد نفسهایت ، براین لبان همیشه خموش ، چند ماه گذشته چند سال که هنوز سر می نهد ، برشانه های نجوای خویش ، تا بشنود شاید ، پژواک ِ دوستت دارم ها... چند سال گذشته چند قرن..؟  که هر شب و هر روز ، به جستجوی این زمزمۀ ناپیدا ، به سرفه ای تلخ به سرخی می گراید این گلوی شق شقه از شقاوت سکوت... حال که سیگار پشت سیگار نمی گیراند این دستان ِ همیشه شاعر ، فرو ریختن خویش را می بیند در چروک ِ پیشانی و سپیدی تازۀ موی و عریانی ِ این شکسته آینۀ همیشه سرخ... می بینی... گهگاه دل ، دل خوش می شود به این سرفه های نخ نمای تلخ  که جان می دهد و رنگ به این بن بست... می رقصم برابر چوبۀ دارم... و اینک این سرفه های داغ ِ سرخ اند ، که آرام آرام به سکوت می گرایند مثل این حنجرۀ صبور... چاک چاک...لال و خاموش... بانو... مغاک پرتمنای حنجره ، حالا شده انبان خلط و خون و برودت قنوت... عفونت سکوت... یادت هست..؟ سجده به اذان نفس... بام تا شام ، طوافی ناب ، گردِ گیسوان ِ گندمیت - که هنوز می رقصند به موسیقی باد بر خرابه های ذهن- ... بی تو کجای دنیا را بگردم... کدام دریا کدام جاده کدام شب کدام ماه را دوره بیفتم... می ایستم برابر خاکسترم... می بازم برابرِ نبودنت به سالی که گذشت...

 

 

+ نگاشت در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 15:9  توسط افشین پرورش   |