تبليغاتX
سرفۀ تلخ

 

چیست این عمر دراز؟

نه مگر هول ِ بودن است در هیئت انسانی که تواناییهایش رو به زوال نهاده؟

نه مگر بی خوابی مزمن است این دهها سال پیاپی؟

 نه مگر عجز و درماندگی است در نادیده گرفتن این واقعیت که تو محکومی هرنفس

آرزو کنی که در کام مرگ درافتی بی آنکه به کامش افتی ؟

پس تو محکومی که باشی و باز باشی...

سیگار پشت سیگار ... اشک پشت اشک و ... تابوت پشت تابوت... ستاره پشت ستاره... ستاره هایی که بر خاک شدند و... و رویا... هه... کدام رویا... که تا بود ، کابوس بود و هیچ کس به دیدنش ننشست... سر به دیوار می کوبد و می گرید : ستاره دار شده ای پسر... ستاره... ستاره... ستاره های خاموش... یادت هست... از آبادان که آمدی ، بستریت کردند... تمام بدنت عفونت کرده بود... تا گلو در گل و لای بودیم... 72 ساعت تمام در یک سنگر... سربازانی بی اسلحه بی فشنگ... موج آرپی جی هوائیت کرده بود... بدنت کرم گذاشته بود... سوراخ سورا... ستاره ستاره... تو خون بالا می آوردی و من اصول کافی را برای آقا بزرگ... همان سردار قصه های غبارگرفتۀ قدیمی... و به سند معتبر از امام زین العابدین علیه السلام نقل شده است که خداوند عزّوجل دلها و پیکرهای پیامبران را از طینت علیین آفرید و دلهای مومنین را هم از آن و کافران را از طینت سجین ، هم دلها و پیکرهاشان را ؛ آنگاه این دو طینت را هنگام خلقت آدم ممزوج ساخت. به همین جهت از مومن ، کافر متولد شود و کافر، مومن زاید ؛ به همین سبب به مومن گناه و بدی رسد همیشه و به کافر ثواب و نیکی... در این خراب شدۀ آباد ، بدنبال پلاکت می گردم... همانی که خمپاره داغش کرد روی قلبت و با خود برد... یادم نرفته هنوز... گفتم پیر شده ام ؛ نه اینقدر که فراموش کنم... وقتی که آمدی قلب نداشتی... بی دست و بی چشم ... دستم را فرو بردم در حفرۀ بزرگِ قفسۀ سینه ات... سوسیس شده بودی عمو... آر پی جی که بیاید رحم ندارد... سینه ات شده بود مثل تنگۀ حنین...

وقتی رسیدم ، از خود ایستگاه قطار ، دربست گرفتم و مستقیم رفتم لب مرز... همـــــه چیز تغییر کرده بود... اینجا زمانی... بو می کشم... بوی خیانت و کثافت... بوی لجن می آید... چراغهای نئون و دشداشۀ عربی... فروشنده ها فارسی حرف می زنند... زنها روبنده و نقاب و آن چادر سیاه... ماکسیما... تویوتا ، بنز،  بی ام و... کوکاکولا... کسی صدایم می زند یا اخی... برمی گردم مات و مبهوت...

- : کربلا می روی..؟

ـ : لا، از کربلا می آیم...

یادت هست... آن پنج شنبه های لعنتی... از سرِ دزاشیب تا اول ولیعصر ، اتوبوس پارک کرده بودند و سربازهای یگان ویژه... شلوار جین ... تی شرت... کتیرای مو... فرقی نمی کرد به چه جرمی فقط باید سوار می شدی... فتح یا وزرا... افقی یا عمودی... به ضرب باتوم و سیلی پرت شدم گوشۀ اتوبوس... به خدا اسرائیلی نیستم برادر... من هم ایرانیم...  زیر مشت و لگد و فحش از اتوبوس پیاده مان کردند و روانۀ... پنجاه نفر توی یک اتاق تنگ و نمور و تار... تا صبح کسی سری به ما نزد... چند نفری خودشان را خیس کردند... ابو غریب نه... همین تهران... صبح نفر به نفر پذیرای فحش و لگد و باتوم به تعهدی و بعد روانۀ بانک می شدیم به تعزیری... ستاره ستاره... آقایی چند ستاره گفت... غربزده اید شما حرامزاده ها... گفتمش جریمه را به حساب ریختم عالیجناب.... تعهد هم که دادم... اگر اجازه بدهید من ِ حرامزاده زودتر بروم ، کفشهای طارق عزیز ، آن برادر مسلمان را لیس بزنم... می گویند آمده تهران... شاید خبری از محمد رضا ، یاشار، محسن ، سعید ، رحمان ، علیرضا و جمال داشته باشد... میان بازار مهران چرخ می خورم و ... صدای آقا بزرگ در گوشم می پیچد... عین الحیوه... از حضرت رسول «ص» منقول است هر که اطاعت پادشاه نمی کند اطاعت خدا نکرده است، زیرا حق تعالی می فرماید خود را به مهلکه نیندازید و به سند معتبر...

یادت هست جای ترکش خونریزی کرده بود و باید میرفتی بیمارستان... زمستان بود و ما ماشین نداشتیم... رفتم پیش فلانی - رییس بسیج محل -  اون ماشین داشت و دم دست ترین... گفت صبرکنین فیلم تموم شه... رینگ خونین... ویدیو اون موقع ممنوع بود... ولی اون ویدیو مال نیما اینا بود که همین فلانی با دارو دسته اش ریخت تو خونشون و گرفتشون... بخاطر ویدیو چند وقتی بابای نیما بازداشت بود... تو کمیته سعدآباد... شما آشغالها چه نسبتی با هم دارین... اینو اون افسر کثیف راهنمایی و رانندگی گفت... داد می زد... خون شهید و... بانو گریه می کرد و من عصبی... به خدا اسرائیلی نیستم برادر... من هم ایرانیم... یکی در گوشم گفت خوراکش یه هزاریه پسر وگرنه الان می بردتون مفاسد... دردسر می شه... دردسر می شه... مادرِ فواد گم شده... دو هفته تمام بیمارستانها و پزشک قانونی و پلیس را زیر پا گذاشتیم... می خواستیم عکسش را بدهیم تلوزیون... ساعت چهار هر روز برنامۀ گم شده ها پخش می شد... قبل از هاچ زنبور عسل... تلفن زدند... بیاین سعد آباد... خاله اینجاست... جرم: زدن عینک آفتابی... ما این همه شهید داده ایم که شما عینک دودی بزنید..؟ خاله عینک را پرت کرد روی میز و گفت : برای شما سرکار... به چشمان ِ هیزتان بزنید... هیچ چیز مثل قدیم نیست عمو... خاکریزت را صاف کرده اند و رویش پاساژ ساخته اند... ایرانی نه... عراقیها... یادت هست... به یک روز در جمشیدیه ، هجده حجله برپا شد... باورت می شود... نگو می دانم ... سوسیس شده ایم... بعد بیست و یک سال از رفتنت ، آمدم بگویم شده ام مثل تو... بی سایه و لال... بی واژه... خوراکِ حضرات عالیجناب... همه جا آسفالت شده و شیک... پیرمردی می گوید: ما مهرانیها که پولی نداشتیم... عربها آمدند ، تمام زمینها را خریدند... دولت مجوزش را داده... خدا خیرشان بدهد... اینطوری مهران را آباد... عربها پاساژ ساخته اند و بازار درست کرده اند... می دانی که جادۀ کربلا از اینجا می گذرد... خدا بخواهد روزی قدس... یادت هست عموجان... پشت پیراهنت همین را نوشته بودی... راه قدس از کربلا... حسن که بیروت بود... نه به تو گفت و نه به من ِ لالمانی گرفته که راهِ قدس و کربلا از روی... آمده اند و پول پارو می کنند و دختر می برند... راه می سازند و پاساژ روی خاکریز تو... به سند معتبر از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام منقول است که به شیعیان خود می فرمود: ای گروه شیعیان خود را ذلیل مکنید به ترک اطاعت پادشاه خود ؛ پس اگر عادل باشد دعا کنید خدا او را باقی دارد و اگر جابر و ظالم باشد ، از خدا سئوال نمایید که او را اصلاح فرماید ؛ بدرستیکه پادشاه عادل به منزلۀ پدر مهربان است...

پیرمرد اختلال حواس داشت در هشتاد سالگی... هر روز یه دردسر تازه برای بچه هایش... نوه ها که تحویلش نمی گرفتند... یه بار پیرمرد خودش را خیس کرده بود و نفهمیده بود... عباس با لگد زد تو کمرش و بعد پرتش کرد از خونه بیرون... پیرمرد ضجه می زد... التماس می کرد... دو روز پشت در ماند... هیچ کس جرات نداشت امانش بدهد... تا اینکه رفت و رفت و هیچ کس دیگر دنبالش نرفت... جنگ که تمام شد برایش حجله زدند... تاریخش همان روزی که بیرونش انداختند... محل شهادت: پنجوین... خانوادۀ شهید به یک شب و برجهایی که به یک اشارت...

فاو را که گرفتند ، برای پدر حکم زدند که برود و شهرداری فاو را راه بیندازد با همکارانش... به تلافی خرمشهر... حسین آن موقع بیمارستان بود ، ترکشی در ستون فقرات... دروغی نیست حضرت عالیجناب... هنوزهم هست... یادگار شلمچه... از بیمارستان در رفت و برگشت لب خط... فرستادندش فاو... رادیو خبرهای خوبی نداشت... حیاتی – آن آقای مجری معروف - خبر از حضور هلیکوپترهای امریکایی می داد و ما همه نگران و میخکوب... مثل همیشۀ آن سالها... آژیرِ قرمز در تهران و فاو... همزمان زمین و زمان سیاه شد و... بمبهای شیمیایی... تهران ناگهان مرد... همه چیز و همه جا سکوت... لیلا از ترس پای رادیو سقط کرد و فاو سقوط...

نگران ِ حسینی..؟ تو راحت بودی... تهران که آمدی ، ریه هم نداشتی... ولی حسین... منگنه اش کرده اند به تخت... هر چند دقیقه یکی می رود ، آسّه آسّه ، تکه تکۀ ریه هایش را جمع می کند و می ریزد در سطل خاکروبه... تا کسی نبیند... کسی نشنود که یادگارِ فاو است... نان و عدالت و نفت تقسیم می کنیم آقا... می دانی بچه هایش را امسال ثبت نام نکردند... مدرسه پول می خواست عمو نداشت... یعنی بیمارستان خوابیده بود... زن عمو به مدیر ِ یقه سپید و هیزِ مدرسه گفته بود همسرم شیمیا... بی خیال که چه جواب شنید... سرش داد زدم: اون داره جون می کنه و اون وقت تو می گی فیلم تموم بشه... زد تو گوشم و فحشم داد... راست می گفت... به فحشی که داد هنوز فکر می کنم و خود او که بعد از بیست و چهارسال هنوز توی همان اتاق فیلم می بیند و بخاطر همین ستاره دار شده... سرهنگ... و حاجی هم شد... برای حاجی شدن باید چند ستاره بود..؟ استحقاق عقوبتک و استیجاب نقمتک... چیزی نبود ؛ بیخود نگران بودیم... از فرمانده مرخصی ساعتی گرفته و برگشته بود بیروت... رفته بود به اولین رستورانی که به چشمش آمده بود... بعد از سه شبانه روز بی خوابی و جنگ چریکی برای حفاظت از بیروت... جنبش اَمَل... لبنانیهای مست به فحش پذیرایش شده بودند و رقاصۀ رستوران روی سرش بطری مشروب خالی کرده بود... عمو هم عصبانی رگبار بسته بود به در و دیوار رستوران... یادت هست... دو سه ماهی بی خبرمان گذاشت تا اینکه فهمیدیم دادگاهی شده و بجای بیروت در تهران است... بعد حبس توی حشمتیه ، فرستادندش اشنویه و یک ماه بعد آمد بدون پا... اللهم انی اسئلک...  پایش را گذاشته بودند توی کلمن... خودم دیدمش... ستاره عاشقش بود... وقتی فهمید ، قرص خورد... و به سند معتبر مُرد... پای عمو را دکتر مغاره ای پیوند زد ، ولی نفس ِ ستاره را هیچ کس... تلوزیون سی دفعه دکتر مغاره ای را نشان داد ، ولی ستاره را... ستاره... ستاره... سه ستاره که می شدیم یعنی بیست... ولی امان از آن مبصرِ نامرد... به یک ضربدر ما را می برد تا حوالی پرت ترکه های آبدار آقای مهدوی... پنجاه ضربه... سر صف صبحگاه... پنجاه ضربه... چهل و یک... چهل و دو... و یک مدرسه می شمردند آخرین نفسهای پرندۀ مغلوب... پای برهنه در برف ، به ضرب ترکه ها ، کلاغ پر رفتن... و یک مملکت می شمارند... لرز گرفته بودم به زورِ هزار تا قرص... کپۀ مرگ... به لگدی پریدم از خواب... باتوم و گاز اشک آور... باران نمی شوی که بباری بر این سراب..؟ به خدا اسرائیلی نیستم برادر... و به سند معتبر اینجا جبهه نیست... دانشگ... تمام وسایلها رو از پنجرۀ خوابگاه ریختن پایین... خون و اشک و سرفه های داغ... آقا بزرگ کوتاه نمی آید یکریز بالا می آورد برایم ... و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است هر که معترض پادشاه جابری شود و به سبب آن به بلیه ای مبتلا شود ، خدا او را در آن بلا اجر ندهد و بر آن شدت ، او را صبر عطا نفرماید... یک مملکت می شمارند... قاضی گفت: خجالت نمی کشید... می دانید از چه کسی شکایت کرده اید... ایشان سرآمدِ مومنان... سرآمدِ بهشتیان... این خانه زان اوست ، نه شما... شما غاصبید ، نه حضرت ِعالیجناب... استحقاق عقوبتک و استیجاب نقمتک... ببخشید عالیجناب یادم رفت شمایید که تصمیم می گیرید چه کسی وارد بهشت شود و چه کسی نشود... راستی چند ماه گذشت تا تصویب شد که مهدی اناری ، میرافضلی ، سپهدار ، برادران ، قریب و بقیۀ مسافران آن طیارۀ پُر از مهمات ، به بهشت بروند... چند ماه اجازه نداشتیم سنگ قبر گذاریم برایشان..؟ به خدا اسرائیلی نیستم برادر... من هم ایرانیم... و به سند معتبر ولا اَستشهدُ عَلَیَّ صیامی نهاراً ولااَستجیرُ بتهجّدی لیلا ً... کمال و مجید و فرهاد اینجا مین صاف کن شدند... حمید رضا را سر بریده بودند و میلۀ پرچم را فرو کرده بودند در حنجره اش... آنجا آن پایین یاشار و محسن را به هم بسته بودند و ریششان را با بنزین آتش زده بودند... احمد اینجا قلبش به خاک منگنه شد... عملیات کربلای یک و یک فامیل که بیست و هفت پسر را از دست داد... لا تـُنسِنی ذِکرَکَ... حالش بد بود... هرچی پرسیدم نگفت چرا... گفت زنگ بزن به علی بگو که داروهامو بخره و بیاره... زنگ زدم... علی اومد با لبخند... تزریق که تمام شد گفت : چرا بیشتر نگرفتی کِنِس؟ سیصد تومن بیشتر نداشتی..؟ این که فقط یک هفته جواب می ده... و من مات و مبهوت نگاه می کردم به بستۀ هروئین... سیصد تومان برای یک هفته... ارزانتر از یک پاکت شیر... به خدا اسرائیلی نیستم برادر... من هم ایرانیم...

سر به دیوار می کوبد و می گرید: حرام شده ای پسر... تمام شده ام پدر... سیگاری برایش می گیرانم و سیگاری برای خودم... اول بار است که باهم می نشینیم به هق هقی و سیگاری... به زوال خود می نگریم و از فرو ریختن خود می گوییم... راهی نیست... حرفی و اشکی حتی...  بازی را باخته ایم... ملکِ مقدر... و به سند معتبر سورِ عزای ما... به این شب احیاء... الغوث الغوث ... 

+ نگاشت در  یکشنبه 1385/08/14ساعت 14:48  توسط افشین پرورش   |