|
|
|
|
|
سربه دیوار می کوبد و می گرید: حرام شده ای پسر... تمام شده ام پدر... تمام... به سرفه ای تلخ... می دانی... این لحظات را با همه ی تلخیش دوست دارم... لحظاتی که بنشینی گوشه ای و سیگاری بگیرانی و بعد به لطف فروید و کاستاندا ، تمرین تداعی آزاد کنی و تمام آنچه از بدو تولد بر تو گذشته ، پیش چشم بیاوری تا ببینی و بفهمی که زندگی هیچگاه دست تو نبوده و نیست... ببینی که فرو ریختن و در خود شکستن ، چنان قانون ساده و قطعی ای است که هر کس که راه تو را برای زندگی انتخاب کند ، بدان دچار می شود... می دانی... حال به این رسیده ام که هیچگاه ، نمی توانم به آنچه که می اندیشیدم و می خواستم ، برسم... نه من ، هر کس دیگری هم که باشد ، بدین سرانجام دچار... روزی که نمایشنامۀ آخرین سوشیانت را نوشتم - همانی که به لطف عالیجنابان هیچ وقت اجازه ی انتشار پیدا نکرد- نمیدانستم حکایت فرجام زندگی خود را به کاغذ آلوده ام... نمیدانستم... نمیدانستم... نمیدانستم باید تن دهم به هر آنچه اینان دوستی ، به هر آنچه اینان زندگی و به هر آنچه اینان خدا می نامندش... وگرنه تقدیر همان است که خود برای سوشیانت به تصویر کشیدم. ای کاش... تن داده ام به تبعیدی ناگزیر در هراس از هر آنچه که « دوستی » می نامیدش... تن داده ام به فراری سرآسیمه در هراس از هر آنچه که « زندگی » می نامیدش... و تن می دهم به مرگی عاشقانه در هراس از هر آنچه که « خدا» می نامیدش. |
||