|
|
|
|
|
«پدر! دیگر چه فرق می کند بانو... پای آینه یا کف خیابان... پای کدام پله بیفتم از پا ... کامرانیه یا سعادت آباد... شوش یا پس کوچه های متعفن ِ چابهار... چمخاله یا ویرانه های بم... اوین باشم یا دانشگاه یا این بیمارستان لعنتی، که دارد عادت می کند به این پژواک مکررِ خونین... افقی باشم یا عمودی... چه فرق می کند... بچه که بودم، خون که از بینی ام می چکید، زمین و زمان را به هم می چسباندند از سر نگرانی و حال این دکتر فسیل با لبخند احمقانه اش می گوید: همین خون نشانۀ این است که نجات یافته ای... نجات ... نجات... نجات... صدایش در گوشم می پیچد و پرتم می کند میان کابوسهایم و باز این کابوسها هستند که پاگرفته اند و باز تو نیستی و... آقا اینجا بیمارستان است ... سیگار نکشید... و من چرخ می خورم میان برانکاردها در راهروهای گیج بیمارستان... بوی گوشت سوخته می آید... همه گریه می کنند... سری که نیست... دستی که نیست... خمپاره در شکم جنازۀ سرخ شدۀ او، آرام گرفته... سوسیس شده ای عمو... همیشه می گفت و من می خندیدم و فقط پنج سال لعنتی فاصله بود میان ِمن و آن تنها همبازی ِکودکی ای که نداشتم بانو... می گِریَم بهت زده و صدای آهنگران است که می پیچد درراهروی پزشکی قانونی...ای لشگر ِ صاحب... حاج آقا هرندی دستمال چرکینش را به من می دهد و می گوید : گریه نکن پسر... دیدن این چیزها شادی آور است... بخند... آدم را یاد عذاب الهی می اندازد... دیدن این چیزها سعادت می خواهد... عاقبت همۀ گنهکاران چنین است... زودترکه ببینی،عبرت می گیری و باعث نجاتت می شود... دستمال را پس میزنم و به جنازه می چسبم... بی اعتنا دستمال را روی بینی خود می گیرد و فاتحه ای و رخصت... و من به اشک، بوسه می زنم براین گوشت و فلزِ درهم تنیدهِ که سالها تنها حامی من بود... تنها پناهگاه من... سوسیس شده ای عمو... اشک اشک اشک... و من چرخ می خورم... من چرخ می خورم میان راهروها و فرو می غلطم و کیسه می ترکد وخون پر می کند ناله هایم را... آقا این چه کاریست... یه واحد خون رو حروم کردی ... اینجا رو به گند کشیدی و... استیگماتا... استیگماتا... به سرفۀ ای داغ ، حسین سرخ می شود و من تاب می خورم... من تاب می خورم و این تکه تکه های ریۀ خـَردِلیـَش است که جا خوش کرده کف دستانم... فریاد می کشد از درد... رعشه گرفته میان فریادهایش از تـَرکِشی که هنوزکپیده میان ستون فقراتش... سوسیس شده ای عمو... خشم و بغضم به نیم نگاه خیس وخندانش، می شود خلطی از سرِ نفرت ، که می خواهم پرتابش کنم میان سفرۀ رنگین عالیجناب... نان وعدالت و نفت تقسیم می کنیم آقا... همه چیز خون... همه جا خون... استیگماتا... صدای پدر می آید... حلیه المتقین می خواند برایم... درد و تب، رسول ِ مرگند و زندان خدایند در زمین و گرمایشان از جهنم است و بهرۀ مومن از جهنم همین است ... تا به هر عضو،بهره ای رساند از عذابِ آخرت... چون مومن به بیماری دچار شود ،گناهانش از او می ریزند مانند برگ از درخت و اگر بر تخت خواب افتد ، ناله اش ثواب سبحان الله دارد و از پهلو به پهلو از درد اگر بر خود بپیچد مانند کسی است که در راه خدا شمشیر می زند پس پاک می شود از هر گناهی که مرتکب شده تا به آن روز... همه چیز خون... همه جا خون... استیگماتا... سیگارپشت سیگار و اشک پشت اشک و باز این منم که فرو می ریزم میان خاطره های زِیاد رفته، که حال بیدار گشته اند در نبودِ تو... بانو... بانو... بانو... بی تو،گیج و سردرگم و مبهوت چرخ می خورم میان راهروهای عجیب و غریب بازارچۀ مَـند... بازار برده فروشان... پسران ِ کوچک، خواجه می شوند و دختران کنیز... راهیان ِ حرمسرای خلیج... ایرانیها گرانترند... شیخ عرب لبخند زنان سرجلو برده ،بو می کشد گردن دخترک دوازده ساله را... تاب می خورم میان صدای حاج آقا... مسجد میدان غار... ایشان به خواستگاری هر زنی که می رفتند، می فرمودند که گردنش را بو کنند، اگر خوشبو بود آن را برمی گزیدند... زن قلاده ای است که بر گردن خود می اندازی، پس ببین که چگونه قلاده ای باید برای خود بگیری... چانه زدن تمام می شود... توافق کرده با فروشندۀ پاکستانی ... پس شیخ خنده ای سر می دهد و دسته ای پول...هشت میلیون تومان... و بعد دخترک را دست و پا بسته، چون گوسفند درون ماشین شیخ می اندازند به مقصد مسقط و من خفه می شوم... خفه می شوم بی تو و باز اشک پشت اشک... کابوسها سر برآورده اند بانو... نجاتم بده... سیگار پشت سیگار و رویا پشت رویا به تکانی فرو می ریزد مثل آن شهر که یکشبه...تاب خوران ،لال گشته ام میان خرابه ها و جنازه هایی که از گرسنگی مرده اند یا کشتندشان به خاطر یک تکه نان... جنازه ها را نشانش دادم و شکستم: حاج آقا پس این همه کمک چه شد؟چرا امنیت نیست ؟ چرا اینجا کسی به داد این مردم نمی رسد؟ یکسال گذشته... چراهنوز... ؟ شما بر اسرار الهی واقف نیستید، مرد جوان... احساساتی نشوید... بدانید که باریتعالی، اگر می دانستند که قومی و بشری به اقوام لوط و ثمود«لعن الله...» کمک خواهد کرد و به یاریشان خواهد شتافت... که عذابی مقدّر نمی فرمودند... حکایت اینجا هم همین طور است... اگر این کمکها را ما به مردم کافرِ بـَـم برسانیم، خشم خدا و پیامبر اکرم«اللهم صل...» و انبیا و معصومین «سلام الله...» گریبان ما را خواهد گرفت... جواب شهدا را چه بدهیم... بگوییم که نگذاشتیم عذاب خداوند ،این قوم مشرک را به نابودی برساند... باید خوشحال باشیم که الرحم الراحمین به فکر ما بوده و مملکتمان را پاک گردانیده از شَــّرِِ ناپاکان... باید شکرگزارباشیم... مشیت خداوندی همین است... مشیت خداوندی به تیک آفِ لندکروز ِمشکی عالیجناب ، به سمت کرمان می رود، تا کلید شهری که یکشبه شد بیابان را ،به سقاطائیل بسپرد و تا چشمانم را خاک بگیرد وگم و گورشوم میان خرماها و پرتغالهایی که بر درخت مانده و به کرم نشسته... کسی نچیده آنها را سالهاست از ترس ِجنازه های کودکان دریده شده... تا باز گم و گورشوم میان ویرانه های شهر... میان ِویرانه های ذهن... میان ِویرانه آرزوهایی که برباد شد و فرو ریخت...می بینی ،کابوسها تکه تکه ام کرده اند بانو... دارم تمام می شوم... به تکرار رسیده ام... سیگارپشت سیگار، اشک پشت اشک و رویا پشت رویا... رویاهایی که می سوزند و خاکسترمی شوند و منی که دود می شوم و تاب می خورم... تاب می خورم میان چهره ات... عطرت... وجودت... حضورت... تاب می خورم و می چرخم... می چرخم هراسان میان کابوسها و خاطره های تلخی که بیدارشده اند... پا گرفته اند و بالا می آیند و می پیچند مهره به مهره دور ِمن و می فشارندم ومن به سرفه ای تلخ می شکنم و خرد می شوم... بچه ها به لحظه ای شده اند مثل عمو... سوسیس شده ای مهدی... میرافضلی... بقایی ... برادران ... قریب... سوسیس شده اید بچه ها... داغ... داغ ِ داغ... و عالیجناب هنوز نشسته آن بالا، درتفکرِاین که آیا C-130 از دروازۀ بهشت رد می شود یا نه... پاشو پسر... سُرُم تمام شد... می تونی بری... افقی باشم یا عمودی ... فرقی نمی کند... از بیمارستان بیرون می زنم و سیگاری دیگر... رویایی دیگر... درساعت پنج عصر... چه می فروشی دخترک؟ آب دریاها را گریه می کنم آقا...می بینی ...سنگ ها را بسته اند... اما سگان نگریخته اند آقا... ایستاده اند و با متر، اندازه می زنند لباس گیس گلابتون را... جریمه می نویسند برای سانت سانتِ غیرتمان... آب دریاها را گریه می کنم آقا... جریمه ... جریمه... جریمه ... جریمه... چقدر جریمه نوشتیم و بابا خبر نداشت چه دردی می کشد این پیله پروانه شدن را... آب دریاها را گریه می کنم آقا... و رویاها فرو می پاشند و پاشیده اند... کابوسها سر برآورده اند و دراین میان پدر، نان و آتش مهمانم می کند و مادر عاق و نفرت... چه می فروشی پدر؟ تکه تکۀ جان فرزندانم را آقا... می خواهم راحت شوم و بروم گوشه ای ناسخ التواریخ را بخوانم ، آقا... چه می فروشی مادر؟ تکه تکۀ بدن فرزندانم را آقا... می خواهم خواب رهائیشان را ببینم، آقا... خون خون خون... استیگماتا... تشنه... تشنه... تشنه ام... آب... به سرفه ای تلخ می چرخم می گردم و می افتم کف حیاط امامزاده صالح... چه فرق می کند دیگر کجا فرو بریزم... باز سردرد و باز خون... نشانۀ خوبی است... خطررفع شده... بندازیدش بیرون... کثافت رو... حرامزاده ها به امامزاده که بیایند خون از بینیشان جاری می شود... چوبک بیاید سنگ صبورش را از نو برایمان بنویسد آقا... و ضربه ضربه لگد و فحش و آب دهان و باران است که برسـَر و رویم می بارد تا... فرار می کنم و خودم را پرت می کنم میان صفرهای سردرگم ِ بازارِ تجریش... خون که بیاید یعنی خطر رفع شده...سردرد تمام شده... دربست نیاوران... خون که بیاید یعنی سیگار پشت سیگار اشک پشت اشک و رویا پشت رویا... رویاهایی که می سوزند و خاکسترمی شوند و منی که دود می شوم و تاب می خورم... تاب می خورم میان چهره ات... عطرت... وجودت... حضورت...کم آورده ام بانو... خسته ام... خسته از سرفۀ تلخ... خسته ازاین واژه ها... خسته از همه... آغوشت کو...دارم تمام می شوم... مگرچقدرجان دارم... منی که هفت جان سگ را هزاربار سور زده ام...مگر... کاش بودی کاش می آمدی... این کابوسها امانم را بریده اند و این خاطره ها... این سرفه ها... می ترسم... می لرزم... دارم تمام می شوم... تمام... کاش... دستانت را می خواهم... لبهایت را... گیسوانت را... صدایت را... لبخندت را... می شنوی...با تواَم ... ای تنها پرتو آشنای خانگی خانه ای که دیگر نیست... دیگر توانم نیست... همه چیز تکراری است...سال که تحویل نشود ، همه چیزبه تکرار می رسد... نوشته هایم تکراری است... حرفهایم هَم... و تو داد می زنی... داد... داد... داد... حق داری حرف تکراری، شنیدن نمی خواهد... مثل این سرفه ها... مثل این اشکها... مثل هر شب و روزِ تلخ من... چه فرق می کند... زیراین باران به خیابان می زنم ... می خواهم صدای هق هقم هیچ کسی را در این خراب شده شهرِ بی اعتبار بیدار نکند... بیدار نکند...
|
||
|
|
|
|
|
سیگار نمی خواهم... بیا ، بنشین کنارم... دستت را روی صورتم بگذار... می خواهم بخوابم بانو... آه چقدر خواب خوب است... چقدر خواب تو دیدن خوب است...بگذار بخوابم... بیداریَم که برایت فرقی نمی کند... حتی نگاهم... بگذار چشمانم را ببندم بانو... مثل صدایت، گرمم می کند این سرفه های سرخ... داغ است مثل لبانت... بگذار مزه مزه اش کنم... گرمم می کند این خون... لااقل تشنه نمی مانم... بگذار بخوابم... به خواب که می روم،نمی ترسم... نمی لرزم...می دانم هستی و داری نگاهم می کنی... آرام می شوم... می خوابم تا آرام باشم... تا سیر نگاهم کنی مثل همیشه... تا دست بکشی برگیسوانی که روزبه روزسپیدترمی شود... تا دست بکشی بر لبانم ... بر گونه های همیشه خیسم... گرمم می کند این اشک... دستت را بر ندار... بگذارلااقل این اشکها، گرمش کنند... دستانت را گرم می خواهم... مثل آن روزها... مثل همیشه... قرص ها را نمی خورم... می دانی ... این سرفه های تلخ برایم خوب است...برایم مثل لالایی شده... مثل صدایت... گرم می شوم از سوزش سینه و لبهایی که سرخ می شود... بگذار بخوابم... آه... چقدر خواب خوب است... دارم گرم می شوم... چقدر خواب تو دیدن ، خوب است... چقدر برای تو مردن ، خوب است... چقدر کنار تو مردن، خوب است... نگاهت را برندار از این چشمان ِ بسته... می ترسم دوباره... دستت را از روی صورتم... سردم می شود دوباره... بگذار بخوابم در دستانت... بگذار آب شوم... تمام شوم... تا همیشه... تاحتی... |
||