|
|
|
|
|
کاش اینجا بود... صد سال تنهایی را می گویم... دلم برای آخرین بخش ِآن تنگ شده... آنجا که آئورلیانو داشت مکاتیب ملکیداس را می خواند و... می دانی اتاقم شده مثل اتاق او...اثیری وغمگین... اینجا را که ببینی ناخودآگاه دلشوره می آید سراغت و یاد او می افتی... وقتی که دیگر باورکرد از نابودی رهائیش نیست و... من هم که مثل او... همان طوفان و همان رعد و برق و باران... همان گرد وغبار و همان مورچه ها... همان اشک و خون و کتابهای ورق ورق شده ای که حال به لطف باد در اتاق می رقصند... تانگو با خاطره ها... تهران به ماکوندو شبیه شده و من هم به آئورلیانو... بانو... تو که نیستی تا ببینی... پنجره را بازکرده ام تا باد اتاق و من وسرما واشک و این دست نوشته های خیس را به هم منگنه کند... این گونه راحت ترمی نویسم... بازاین منم که می نویسم... وهنوزمی نویسم وهنوز تاب می خورم... وهنوز... باز منم که هفت جان ِسگ را سور زده ام... در میان خاک وغبار و این حلقه های خاکستری و باز این هق هق ِ بی پایان... این نفس هم که دیگر بالا نمی آید، لااقل به سرفه ای تلخ...من نویسنده ام بانو... یادت هست... چند روز گذشته... چند سال... که هنوزسال ِمن تحویل نشده... می بینی... انگار صدسال گذشته که سبزه ها این چنین زرد شده اند و روی تکه تکه های این آینه و تـُنگِ درهم شکسته هم غبار نشسته و آن ماهی قرمز کوچولو هم که لابد همچون سمنوی عمه لیلا و این سیبهایی که روزی سرخ به نظر می آمدند، تا بحال خوراک مورچه ها شده و من هم که هنوز نشسته ام به اشک کنار این سفرۀ هفت سین روبروی آن صندلی خالی از تو و سال که هنوز تحوی... نه نمی خواهد تحویل شود بدون تو... و زمین که هیچ روز دیگری را به انتظار نایستاده و آبستن هیچ طلوع دگری نیست که اگر بود تو بودی و صدای تو... به چه ایمان و به چه سرودی بیاغازم روزی را که نیست... فصلی را که نیست... دارد کم کم باورم می شود مثل آئورلیانو که فرصتی نیست... که بهاری نیست... که تونیستی... بی بوسه ،بی لبخند، بی پگاه، بی حتی یک نگاه... که طلوعی نیست و این شب لعنتی که تمام شدنی نیست... تمام شدنی نیست...؟ ... به سرفه ای تلخ - من شاعر- آخرین فرصت نوشتن را از دست می دهم - آخرین فرصت نفس کشیدن را- پنجره را به روی دنیا می بندم رعشۀ سل بی پایانم کرده است. |
||