|
|
|
|
|
سپید برفی من زمستان تمام شد... بیا... بیا که فقط یک روز تا لبخند شکوفه ها ... یک روز تا ... مگر من غیر از این ... فرصتی نیست فقط یک روز... بیا سپید برفی سپید برفی سپید برفی... سپید برفی من تا قصه های هفت کوتوله خوابت نکرده است، تا این آفتاب داغ آبت نکرده است، این جان پناه سایۀ نابم زان تو باد.
|
||
|
|
|
|
|
امروز روز من بود ولی هیچ جا جایی برای من نبود...می دانستم ...گفته بودم بی تو، جایی ندارم... بی تو سایه ام و همین سایه بودنم را هم، دارم از دست می دهم... من همیشه در سایه بودم و این تو بودی که از آ... نه... این آفتاب بود که از تو و باتو می آمد بانو... هر روز و هر لحظه و من که همیشه با تو جایی داشتم... اما امروز جایی برای من نبود... کیکی گرفتم و یک شمع با خود گفتم جایی می روم، می نشینم با خاطره هامان تولدی و... تنها رفتم کلبه... بعد تیامو... بعد چاپلین... بعد آلاء...نه هیچ جا جایی برایم نبود... حتی رفتم به آن اتاقک نمور خانۀ مادر بزرگ، که هنوزهم آنجا هستی... نگو نه... دیدمت... حضور داشتی بالبخند همیشگیت و با آن طعم عسل... آنجا هم نتوانستم... کم آوردم... خسته شدم... دربست گرفتم تا سر مزارِعمو... گفتم آنجا تولد بگیرم... نشد ... دلم گرفت... یاد بچه ها افتادم... صدمین روزشان هم گذشت...کیک را بردم سرِ خاکِ مهدی اناری ومیرافضلی... برای آنها که آمده بودند بهرهق هقی و فاتحه ای...شمع را گیراندم و بر کیک نهاده و ضیافتی برپاکردم...و آنهاچه قیامتی برپاکردند... من می گریستم و نمی دانستم باید برای که فاتحه بخوانم، جز خودم... منی که امروز... کاش بودی که این چنین... چه شبی بود امروز و چه تولد... نه چه تشییعی بود... فرصت اگر می دادی، جان نمی کندم بانو... که بازهق هقی دوباره و باز این منم که منتظرم ... منتظرآن دم که بیایی و آفتاب با تو بیاید... فرصت اگرکه باشد، من لال نمی شوم. از ترانه... از شعر... از نفس... نمی افتم...خالی نمی شوم بانو... من گم شده ام بانو... می ترسم ... می لرزم... بی تو جایی برای من نیست... جایی به من بده میان دستانت... گوشۀ چشمانت... جایی به من بده... نگاه کن ساعت غروب است و باز لبۀ آسمان و این آفتاب دلتنگ و باز شب وهمگین وشهر بی تسلّامان بی تو... پگاه باش نازنین من... نه غروب و نه پایان...مرا ازنو بیافرین و... آفتاب باش و بمان... و آتشم بزن به شعله ای و فروزان کن مرا... چون خود که می درخشی تا ابدالاباد... فرصت همیشه هست پگاه ، لحظۀ غروب نیست... پگاه لحظۀ ناب آفرینش است... پگاه باش وبرایم بمان...بانو...بمان و بتاب...
|
||
|
|
|
|
|
فرصت اگر بود برای سرکشیدن این حرف ناب برای سربریدن آن خشم کور آفتاب زیاد می آمد. فرصت اگر که باشد من از شعر... از نفس... نمی افتم . فرصت اگر که داری به یادِ شاعرِ شب بویِ شب مویِ شب پوشِ خانۀ خود باش. که این سان پریشان... که این سان خموش... شب زنده دارِ تو درانتظار صبح... فرصت اگرکه داری آفتاب باش و بمان. آفتاب باش و بمان... تا همه جا را دوباره خانۀ خویش پنداریم...
آفتاب سایه نمی شود... پگاه لحظۀ غروب نیست... تو آفتابی نه من... بیافرین و آغاز کن مرا از نو لحظۀ دوباره را... بخاطرتمام رازهایی که در دل داریم... فرصت اگر نباشد میان زخمها سفر خواهم کرد و میان حنجره های به خون نشسته دفن خواهم شد و هیچ زمانی تولدی دوباره برایم نخواهد بود... فرصت اگر نبا... تو آفتابی نه من... ُفرصت همیشه هست برخیز و پگاهی دیگر را رقم بزن به حرمت ساعت ناب آفتابگردان... به حرمت آبی ترین آسمانی که سفر کردیم... برخیز و پگاهی دیگررا رقم بزن تولدی دوباره را... فرصت همیشه هست پگاه ، لحظۀ غروب نیست... |
||
|
|
|
|
|
تو ضعفی نداشتی. من... من داشتم... دارم... خواهم داشت... من...عاشقم براستی صفت عشق چیست؟ عاشق پرغرور، متکبر و خودخواه است یا ضعیف النفس و بی اراده؟ آیا عشق فضیلت و مزیت است یا لکۀ ننگ و نقطۀ ضعف ؟ کدام یک از نظریه های معمول درست است؟ آنکه می گوید عشق فقط به خداوند جایز است درست می گوید یا آنکه عشق زمینی را تنها راه درست زیستن می پندارد. کدامیک صحیح می پندارند؟ آیا باید به گفتۀ غزالی دل بست که عشق را کار دیوانگانی می داند که باید به زنجیرشان بست یا گفتۀ مسیح را که تمام انسانیت را درعاشق بودن می بیند؟ عشق مال بچه گربه است یا نه هدیه ای است الهی که در روح ما دمیده شده؟ یا حرف تو که می گویی عشق کشک است و دروغ و محال؟کدام صفت برای عشق منطقی جلوه می کند؟ آیا اصلاعشق به خدا با عشق به جنس مخالف یا همجنس فرق می کند؟عشق به وطن به فرزند به والدین ؟آیا مسیح ،حسین ، مجنون و رومئو در این رابطه فرقی باهم دارند؟ ابراهیم ،فرهاد و علی ومولانا ... مادر ترزا با حسین فهمیده ... سمیه و شاهرخ با چه گوارا،با بوداچطور؟ جای من و امثال من کجاست؟ قبل از هر گونه صحبتی برای من آنچه که مسلم است،وجود نوعی بهره کشی درعشق «زمینی یاآسمانی» است. با اندکی دقت متوجه می شویم که: عاشق کسی است که از تمام آمال و آرزوها و موقعیتها و... و از هرچه که دارد یا می تواند داشته باشد می گذرد، تا به معشوق رسد. تا تمایلات معشوق را برآورده کند ؛ بی آنکه فکر کند آیا خودش چیزی برای خواستن ازمعشوق دارد یا نه... و معشوق از عاشق می خواهد و می طلبد بی آنکه فکر کند آیا خودش چیزی برای ارایه کردن و بخشیدن به عاشق دارد. تقابل یک سرسپردۀ بی اراده با یک خودخواهِ بی احساس. این روال همیشگی ماجرای عشق است : انسان به خدا یا انسان به انسان فرقی نمی کند.به این مثال ها توجه کنید: ابراهیم «عاشق» برای رضایت خدا«معشوق»از جان تنها همدمش«اسماعیل» می گذرد. اسماعیل از خود«عاشق» وتمام حال و آینده اش می گذرد و تن به تیغ پدرش ابراهیم «معشوق» می دهد. امام حسین«عاشق»، در راه خدا«معشوق» نه تنها خود را به چنگال وحشی ترین قوم تاریخ می کشاند؛ بلکه تمام خانوادۀ خود و دوستانش را یا به اسارت می برند و یا به شهادت نائل می کنند. هفتاد و دو نفر«عاشق»،بخاطرحفاظت از امام حسین «معشوق»، زنان و فرزندان و جان و مالشان را به اشتیاق فدا می کنند. -درمورد این بزرگترین حماسۀ عاشقانۀ تاریخ اگر فرصت شد بیشتر سخن خواهم گفت- حسین فهمیده «عاشق»،بخاطر هم میهنان و خانواده اش«معشوق»، خود را به زیرتانک می اندازد. مولانا «عاشق» به خاطررضایت شمس تبریزیِ پیروفرتوت«معشوق»، دخترخردسالش را به عقد او درمی آورد. دکترچه گوارا «عاشق»، تمام زندگیش را در راه جنگ برای اعطای آزادی به انسانهای ممالکِ استعمارزده «معشوق» فدا می کند و در این راه جانش را از دست می دهد. سمیه «عاشق» برای رسیدن به شاهرخ «معشوق»، از جان خانواده اش می گذرد و آنها را به قتل می رساند. شاهرخ «عاشق» به خاطر سمیه «معشوق»، دست به خون خانوادۀ سمیه می آلاید و یک عمر زندان و محرومیت ازهمه چیز را،برای خود به ارمغان می آورد. مجنون...بودا...مسیح...همۀعاشقان می بخشند،می گذرند ،فدا می کنند تا رضایت معشوق را فراهم آورند. آیا این به نوعی همان برده داری نیست. آیا واقعا معشوق اینقدر بی رحم است که راضی است به جان باختن و نابودی عاشق...آنچه که بانگاه اول-از این به ظاهر بهره کشی- می توان دریافت ، خودخواهی معشوق است ودراین شکی نیست. ولی آیا عاشق همان موجودی است که دیده می شود :ضعیف النفسی سرسپرده؟ براستی چه می شود که یک انسان عاقل و بالغ ،بدینگونه مسخ می شودتا از تمام آنچه که داشته یا می تواند داشته باشد بگذرد و چشم پوشد،حتی به قیمت نابودی خود واطرافیان. بهتر که بنگریم،می بینیم که عاشق، خودخواهی بیشتری نسبت به معشوق دارد. چرا که عاشق خود نیز،معشوقِ عاشق یا عاشقان دیگری است. خود معشوقی است برای عاشقانش: والدین،همسر،فرزندان،پیروان و دیگرانی که دل به او بسته اند. ولی این عاشق که خود معشوقی است برای دیگران، چون دیگرمعشوقان کوراست و نمی بیند عاشقانش راوآنها که زندگیشان با حضور او تغییر می کند... آنها که روح و جانشان به حضوراو،وابسته است. برای این تکبر و غرور و خودخواهی چه توضیحی می توان داشت جزاینکه عاشق ما،معشوقش را فراتر ازهمه وحتی عشّاق خود می بیند. «بودن» برای او را، به «بودن» برای عاشقانش ترجیح می دهد و برایش مهم نیست از این انتخاب او چه بر سرعشّاقش می آید. فقط او «معشوق»برایش مهم است و لاغیر.حتی برای عاشق،«خود» نیز ارزشش را از دست می دهد. خواسته ها،آرزوها و موقعیتهایی بی نظیری که با دست کشیدن ازعشق به معشوق خود به دست خواهد آورد را،نمی خواهد. با این وجود که می داند در راه معشوق امکان دارد آوارگی، بیماری، جنون، بی کسی و مرگ به سراغش آید. وجود معشوق برای عاشق چنان مقدس و متعالی است که او،همه چیزش را در راه رسیدن او می دهد. حتی اگر بداند و مطمئن باشد که هیچ وقت، به او نمی رسد. تمام اینها را گفتم که دو ماجرای تکراری را تعریف کنم و بعد سئوالهایی تازه را بیان: آنانکه کتاب آخرین وسوسۀ مسیح اثر نیکوس کازانتزاکیس را خوانده اند یا فیلمی که ازآن ساخته شده به کارگردانی مارتین اسکورسیزی را دیده اند با این روایت من آشنایند. لحظۀ مورد اشارۀ من در این داستان زمانی است که مسیح را، در جلجتا برصلیب کشیده اند و تماشاچیان زباله و سنگ به سمت او پرتاب می کنند ،او به فکر می رود . یاد شبی می افتد که از مراحل امتحان پیامبری، موفق بیرون آمده و اولین وحی را می شنود.او در بیابان، تنها به راه می افتد و جایی از هوش می رود. چشم که باز می کند می بیند دوزن بادیه نشین او را یافته اند وتیمارش کرده اند. مسیح دلباختۀ یکی ازآنها می شود و پیش آنها می ماند. مزرعه را سروسامان می دهد و طویله ای می سازد و چاه آبی حفر می کند و خلاصه زندگی مناسبی در آن بیابان برای خود و آن زن که حالا همسرش است می سازد. بچه هایشان یکی پس از دیگری متولد می شوند. مسیح لذت یک زندگی واقعی را آنگاه می چشد که در مزرعۀ طلایی گندمش مشغول درو است، که همسرش برای صرف نهار صدایش می زند.او مشتاق به کلبه می رود و نان و شیر، هیاهوی بچه ها که از سروکولش بالا می روند و همسرش که عاشقانه او را می بوسد. اینجا مسیح از شدت ذوق و خوشحالی قهقهه ای مستانه سر می دهد، که ناگهان دردی عمیق وجودش را فرامی گیرد. چشم برهم می زند. خود را می بیند برصلیب و مردمی که او را هدف سنگهایشان قرار داده اند.مسیح اینجا فریادی می کشد و به گریه می افتد... فریاد می زند:خدایا...چرا؟... اویی که درطول این همه سال نگریسته بود و گله ای از معشوق نداشت. آن اتفاق برای مسیح افتاده بود؛ ولی فقط تا اینجا که آن دو زن تیمارش کردند و ازاوخواستند بماند. ولی مسیح با گفتن اینکه رسالتی بزرگ بردوش دارد، تقاضایشان را رد کرده بود و تنها چیزی که حال بخاطر می آورد قطرۀاشکی بود که موقع خداحافظی ازچشمان آن زنی که مسیح دوستش می داشت، غلطیده بود. مسیح برصلیب باخود چه فکر می کرد ؟ اینکه اگر با او می ماند لذت یک زندگی واقعی را می چشید یا نه... آیا عشق به خداوند آنقدرارزشش را داشت که آن زن را، دلشکسته کند و به دست سرنوشت بسپارد، حال آنکه خود می توانست سرنوشتش را تغییر دهد؟ حال او کجاست؟ به دست رهزنان افتاده یا از گرسنگی و بی کسی مرده؟ آن بچه هایی که می شد به دنیا بیایند چه ؟ حق حیات نداشتند؟ پیروان مسیح که حال بخاطر او شکنجه می شوند یا بر صلیبند چه؟ مریم مجدلیه مگر ازعشق او به فاحشگی کشیده نشد؟عذابی که حضرت مریم کشید چه؟ آیا دیدن خوشبختی پسرش در کنارعروس و نوه ها برای حضرت مریم ارزشمندترازدیدن پسرش بر صلیب نبود؟ مگر تمام پایداریش به معشوق، بخاطرهمین انسانهایی نبود که حال بر صلیبش کشیده اند؟مسیح در آن لحظات آخر به چه فکر می کرد ؟ هیچ کس نمی داند پشیمان بود یانه... و اما عاشورا...عاشورا را من بزرگترین حماسۀ عاشقانه تاریخ می دانم ولی جدا از تمام نگاههای مذهبی ای که وجود دارد...همه این روایت تلخ را از حفظیم .ولی چند نفر از ما به چیزی که خواهم گفت، فکر کرده ایم؟ چند نفر؟ امام حسین در مقتل هنگامی که سواران یزید دوراو می چرخیدند و دشنامها و آب دهانها و تازیانه هایشان را به سمتش پرتاب می کردند، به چه فکر می کرد؟ وقتی شمر بالای سرش رجز خوانان شمشیر می چرخاند به چه فکر می کرد؟ آن هنگام که او از لابه لای پاهای اسبها کمی آن طرف تر از جنازه های تکه تکه شدۀ آن هفتاد و دو تن ،زنان و دختران و کودکان بی گناه و مظلوم قوم خود را می دید که میان خیمه های آتش گرفته،در چنگال متجاوزین اسیرند و از شدت ترس و درد و جراحت جیغ می کشند، به چه فکر می کرد؟ وقتی صدای شیون آنها و فریاد کمک خواهیشان را می شنید ، چه در سرش می گذشته؟آیا راضی بوده از اینکه تا دمی دیگر به معشوق خود می رسد... راضی بوده از اینکه تمام کسانی که به آنها عشق می ورزید با خود رهسپار بهشت کرده... یا نه ... ؟ پشیمان بود؟... پشیمان از این بابت که عشاق خود را بخاطر معشوق خود، به چنین قتلگاهی کشانده که حتی کودکان شیرخواره هم سرنوشتی جز مرگ ندارند... آنها چه گناهی داشتند؟... حسین به چه فکر می کرد آن لحظه که شمر می خواست سر ازبدنش جدا کند؟ مگر تمام پایداریش به معشوق، بخاطرهمین انسانهایی نبود که حال به مقتل کشیده بودندش؟آیا رویش راداشت که سربلند کرده، بر چشمان زنان و دختران هتک حرمت شدۀ قوم خود بنگرد...؟ با خود چه فکر می کرده که فریاد سر می دهد: «هل من ناصر ینصرنی؟» کیست که مرا یاری کند؟- غریبه که نیستید، فکر این که حسین به چه فکرمی کرده، مدتهاست آرامش را از من ربوده- حسین و مسیح آیا پشیمان شده بودند؟... آیا بخاطر همین پشیمانی لحظۀ آخر نیست که هردو محکوم شدند به رنجی ابدی... هر سال خیمه ها را آتش می زنند و مراثی می خوانند و سرِحسین را بر سینی می گذارند، روزعاشورا«تعزیه»... ومسیح که هرلحظه و هر ثانیه و در هر مکانی محکوم است به اینکه در قالب سنگ وچوب وآلیاژ وپلاستیک و...به صلیب کشیده شود...آیا با چنین کارهایی، تن آنها نمی لرزانیم؟ حال من و تو وما... مایی که می گوییم: عاشقیم و به پای معشوق می سوزیم...آیا به عاشقان خود فکر کرده ایم؟ آیا اختیارهمه چیزرا به دست معشوق سپردن و پا روی غرورِخود گذاشتن برای بودن با او راه درستی است؟پس زندگی چیست؟ چگونه باید زندگی کرد؟ چگونه می توان دریافت که بودن با معشوق، درست ترین تصمیمی است که ما می گیریم؟حتی اگر به قیمت جان ما و عشاق ما تمام شود...آیا اصلا عاشق شدن و عشق ورزیدن، تصمیم عاقلانه ای است در چنین زمانه ای که خدا هم در پناهگاهی دورپنهان شده از دست این آدمیواران؟... |
||
|
|
|
|
|
چو در آغوش من فرود آیی دورترین خاطراتِ شورانگیزِ کودکانه را به یاد می آورم. خاطراتی شکننده با ریشه هایی پنهان تمامِ آرزوهای مانده در راه را به یاد می آورم . چو در آغوش من فرود آیی لبریز می شوم... همچو اقیانوس اوج می گیرم چو پرنده ای مست از نسیم و آب درانحنای رازآلودِ بوسه ای طولانی و ناب چو در آغوش من فرود آیی ... و تو نمی دانی که هزار نفرین و هزار خنجرِ زهرآلودِ این جبروتِ اجدادی را به جان خریده ام چه زجرها کشیده ام چه زخمها خورده ام ... تا به آغوش تو در آیم. * * * به آبرویِ بلندِ این لبانِ معجزه گرت سوگند که وقت... تـنگ است بـیا که دراین نای آخر به آغوش تو درآیم وبی هیچ درنگی... بمیرم . |
||