|
|
|
|
|
توبه از کدامین گناه رازماندن توست بانو؟
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
هذیانی تلخ قیلوله را آشفته می کند.
کلام می خشکد درحنجرۀ لخته بستۀ تمنا دلشوره ای مه گرفته از هراسی ناتمام و فردای نقطه چین در آرزوی معجزۀ یک بوسه به نماز می ایستد .
|
||
|
|
|
|
|
تازه خلاص شده ام بعد سه روز از حلقوم خوفناک بیمارستان ،از سرم و ماسک اکسیژن و نگاه ترحم آمیز پرستاران... تازه خلاص شده ام... و باز به این کیبورد دوست داشتنی پناه آورده ام که مدتی است جای آن ورق پاره ها را گرفته است...و باز برای تو می نویسم که نوشتنی ترین تویی بانو... خیلی حرف ها هست که بماند برای بعد فقط کتابم-اون هنوز زنده است...- را بردار و فصل یازدهش را بخوان... به خدا پروانه ها پیش از اونکه پیر بشن می میرن... یادته...
...{وقتی شهرام رسید به ایستگاه پرستاری، خانم رئوفی پرستارهمیشه مهربان بخش صدایش کرد و با لحنی عصبی گفت: "کجایین شما؟ الان یه ماهه ... یه ماهه که حتی یه نفرتون، نیومده ببینه این پسر بدبخت زندس یا مرده... حتی یه تلفن هم نداشته... چندبار خط آزاد خواست... نمی دونم به کی زنگ می زد که هیچ وقت جوابش رو نمی داد... این تنهاییه که اونو از پا انداخته وگرنه این مرض این قدرهم خطرناک نبود... اون داره می میره ... اینو می فهمین... روزای اول اینجارو رو سرتون گذاشته بودین ولی حالا...شما خیلی ..." شهرام نتوانست تحملش کند و سریع خود را به اتاق او رساند... در را باز کرد... خشکش زد... قبلا چه شکلی بود؟ نمی توانست چیزی را داشت می دید باور کند... با صدایی گرفته پرسید:"نیلو کجاس؟... شهرام از خجالت نتوانست سرش را بلند کند...اون خیلی چیزها رو زودتر از اینکه کسی بهش بگه می فهمید... " تو فروختیش یا... اون تو رو فروخت ...شرط می بندم هر دوتون خیانت کردین... می دونی از کجا فهمیدم؟... چشمهای شماها تو روزهای آخر یه جور دیگه بود...چشمهای همتون... شما بی ظرفیتها تا بخاطر من، به هم رسیدین..." "نه... من عاشق نیلو بودم... باور کن..." "دروغ می گی عین سگ... این واژه رو به گه نکش...همیشه از خودم می پرسیدم : چطور می شه وقتی دو نفر همدیگر رو می خوان وسالها برای رسیدن به هم کلی تلاش می کنن ... وقتی از هم جدا می شن ... وقتی طلاق می گیرن... یهو یه روزه... یه ماهه... نهایت یه ساله می شن عاشق یکی دیگه... حالا می فهمم که اونهایی این کارهارو می کردن..." "به زحمت حرف می زد .تنگی نفس امونش رو بریده بود" این را شهرام گفت. "اونها عاشق نبودن... دروغ می گفتن... یه مشت هرزه... مثل شماها... من حالا اینو می فهمم چون این بلا سر من اومد و اون رفت..."- بغضش می ترکد- " ولی نرفت... نمیره... تو اگه عاشق نیلو بودی، چطور می تونستی مثل اون روز با چشمهای کثیفت خیره بشی به باسن میترا... نیلو هم همینطور... طناز... فرید... همتون یه گهین... اگه عاشق بودین اصلا نمی تونستین هیچ وقت و هیچ لحظه ای رو بدون اونکه دوسش داشته باشین، بدون اینکه یادش باشین، سر کنین... هیچ وقت... اگه عاشق باشی هیچ کس دیگری هم نمی تونه جای چیزهایی رو که اون داشته یا نداشته رو پر کنه... حرف ازاحترام یا تعهد یا ترس نیست...ناخودآگاه تو وجودت یه حس قوی و آسمونی، اون رو برات اون قدر بزرگ می کنه که دیگه به ذهنت خطور نمی کنه اونو با کسی مقایسه کنی... اصلا نمی تونی... هیچ چیزی هم نمی تونه خرابش کنه... – سیگاری روشن کرد- حتی اگه معشوقت تو رو ول کنه و بره و به کثافت هم کشیده بشه... حتی اگه بدترین بلاهارو سرت بیاره... تو وجودت چیزی از ارزش اون کم نمی شه... سعی می کنی همه جوره کمکش کنی... سایۀ حمایت و یه مامن امن براش باشی... اگه روزی برگرده برای تو بازهمون فرشتۀ آسمونیٍ دوستداشتنیه... بی هیچ دلگیری وعقده ای... تو اینها رو نمی فهمی ... هیچ کس نفهمید... هیچ کس... عاشق نمی تونه معشوق را فراموش کنه تا ابد... همه جا حضورش رو حس می کنه..." – سرفه ای می کند-"وقتی عاشق باشی دیگه مقایسه ای نیست ...چون کسی جز اون برات مهم نیست... کس دیگه ای وجود نداره... نمی بینی... دنیا همینه...تنهایی قلادۀ خداست به گردن ما...و فقط عشقه که می تونه این قلاده رو بشکنه...}
|
||
|
|
|
|
|
زخمی ،خسته و بریده از این سرفه های داغ ، خموش درویرانه های خوابهای آفتابیم ، خون را مزمزه می کنم . درپس هر سرفه تکه تکه های ریه ام را در کف دستم می بینم .تکه تکۀ دیدار در تکه های شعر... درتکه های استخوان... در تکه های بغض... درتکه تکه های صدا... در تکه های منی که این گونه چنگ می زنم بر کیبورد تا واژه هایی چنین عاشقانه را نثارت کنم...همه اش مال تو... یادت هست...سیگاری می گیرانم ودرمیان رقص دودش تاب می خورم . تاب می خورم و بالا می روم ... بالا... بالای بالا ...اما فقط تا بالای ابروانت... قول می دهم... میخواهم پیشانیت راببوسم... اجازه هست؟ تاب می خورم و رقصی چنین... به سرفه ای برخود میپیچم و سیگارم می افتد میان خاکستر رویاها را ولی باز تاب میخورم.می بینی... چی؟...سرم را بگیرم بالا؟ چرا؟... گلویم خونی شده؟...چیزی نیست... بگذار تاب بخورم... تاب می خورم بر طناب داری که دوستانم و خانواده ام بر گلویم انداختند تا تو... تو آن صندلی را از زیرم بکشی و... کشیدی و حال... تاب می خورم میان چهره ات... عطرت... وجودت... حضورت... تو رفته ای ولی من هنوز...من که هنوز مانده ام و می مانم.می مانم و مانده ام میان این چکه چکه های شعرکه می بارد در پس سیلاب خونی که از حنجره ام جاری است...تو رفته ای من هنوز و همیشه مانده ام و می مانم ... به آینه می نگرم ... به ویرانۀ خوابهای خوش... یادت هست...فراری از آن پژواک خونین همیشگی که روزگاری استعاره بود در شعرم و حال واقعیت،به تکه تکه های افشین می نگرم... به تمام شک و یقین هایش...به تمام صراحتش... به شعرهایش... به تمام عشقش.. به تمام بردباریش...که در همه اش نشانی از تو هست و خواهد بود ... غباری بر آینه نبودی که به این اشک و خون و شعر شسته شوی بانو؟ حسودیم می شود به تو... به بدنم نگاه می کنم...بدتر از گذشته... می دانی چهارده کیلو وزن کم کرده ام... شده ام هم وزن تو بانو...نگاه کن ... می بینی... جای انگشتانت بر بدنم... بر چهره ام... بر وجودم معلوم است...خط پاک نشدنی انگشتان تو بر روح و وجودم...یادت هست: «این خط آشنا در عین آسانی دشوار است ، زیرا که خط خویشتن است و لب به واژه هایی می گشاید که عشق در تامل بُرّای خویش پیش از آنکه تنظیمشان کرده باشد ، تعبیرشان کرده است.» دارم تمام می شوم بانو... این سرفه ها امانم را بریده... این اشکها...ولی من میمانم...تا روزی که بیایی و من آنگاه...می آیی و من خواهمت سرود ای آرامش بیکران...هر روز و شب از تو خواهم نوشت و خواهمت نوشت... بانو... میان این سرفه ها و تکه های ریه... میان این لوله های سرم و اکسیژن... میان اشک و شعر... گاه در امتداد فلز ...گاه در انبوه شاخ و برگ ... گاه بر فراز صلیب... و گاه زیر سنگی خوشتراش و صاف. من نویسنده ام بانو.یادت هست... بگذاربنویسم بانو... بگذار... |
||