تبليغاتX
سرفۀ تلخ

آورده اند كه زن لوط چون خواست به پشت سرش نگاه كند ،تبديل
به تنديسي از نمك شد،يعني،به اشكهايي منجمد.
لوط كه روي به آينده كرد،با دختران خويش همبستر شد.چنين باد.

  «نمی دانم ازکیست.. دوستی مهربان برایم به نصیحت نوشته بود ، دیدم به درد این نگاشت می خورد»

 شبهایی این چنین متعفن نوشتن ندارد... به قول آدونیس ، کار از ایهام و استعاره گذشته ، باید رک حرف زد... اخلاقیات را به گه آلوده کردند و آن وقت انتظار دارند آسوده بگوییم: آب را گل نکنید... حالا راحت تر می توانم فکر کنم... نتیجۀ نمایشگاه هرچه بود ، به کسی ربطی ندارد... ولی حرفهایی ماند که باید بگویم و بعد... خوشحال نشو... ریق رحمت ، نثار خود و خدایانتان... بعدش هم ربطی به کسی ندارد...

1-  آخ... که چقدر خوب است بعد سی سال بفهمی که خانواده ای داری ... بعد سی سال... پدر و مادر... یک عمر تارانده شدی ، چون آدم آنها نبودی... حالا که خودی ، باعث افتخار آنها... تف... تف... مثل دشمنان قدیمی ، دستان خونیشان را پاک می کنند با لباسهای من و ادعای رفاقت هزارساله... به به...  تا بوده ، جانمان را ، سرمایۀ مان را داده ایم برای افشین... دین و آیین و مرام و معرفت و تبار متعفن اجدادیتان را بالا می آورم... استفراغ...

 

2-  ... چه ضیافت پُرهیاهویی... خوش گذشت... جایتان خالی... آنها که آمدند ، چه حالی کردند... تکه تکۀ این نیم سایۀ شعله ور را ، میخکوبِ دیوارهای گالری کردم... گفتم:همین را می خواستید... ببینید و بسوزید... جهنمی ساختم به تکه های شعله ورم در شبهای پر از بوی قهوه و عطر کریستین دیور و آروغهای الکلی و طعم رژهای ملتهب از منی و مقعدهای همیشه فراخ ِ جماعت ایرانی... سیگار هم که ممنوع... لحظه لحظه سقوط خود را ثبت کردم و حالا این ثبتِ این سقوط تلخ ، خواهان پیدا کرده... چه خوشگله! آقا این تکه ات چند...؟ عزیز من... بفهم... اینها تکه تکه روح گداختۀ من است در شب فروریختنم ، مچاله شدنم ، له شدن و به تاراج رفتنم به دست تک تک ِ شما...

 

3-  برای اولین بار و آخرین بار در یک مکان دولتی نمایشگاه گذاشتم... یعنی توبه کردم که اگر پیش بینی و هشدار ِآن دکتر واماندۀ فسیل عملی نشد و عمری باقی ماند برایم ، هر خراب شده ای نمایشگاه بگذارم ، جز جایی که انگ دولتی بودن بر آن است. اصلا مهم نیست دولت ِ کدام بی سروپایی است... مهم روبرو شدن با یک سری رجالۀ مادربه خطا است که افسار مثلا فرهنگ این مملکت دستشان است... روز روشن در جنده سرایشان را سه قفله می کنند که مثلا مسائل امنیتی... و به تخم ِ نداشته شان نیست که عده ای در آن خراب شده ، نمایشگاه دارند... بازدیدکنندگان که پشت دربهای بسته می مانند و جواب اعتراضشان ، دشنام می خورند و خبر ندارند که وزیر و وکیل این مملکت دوهزاروپانص... گه خوردم دوستان پانیرانیست... مملکت صدهزارساله ی گـُه گرفتۀ شما ، تا زانو خم شده اند جلوی عربهای زبان نفهم الجزایری... دختران و پسران عرب ، مست ِ مست درهم می لولند و آن پیرزنک بیچارۀ حراستی به این فکر می کند که آیا رویش می شود دوباره به چهارشویدک موی دخترکان ایرانی که به آنجا خواهند آمد ، گیر دهد... مهم نیست... گه خوری زیادیم بود... بار آخرم بود...

 

4-  می بینی... مدعیان استادی ، با خایه هایی سرخ شده از شدت لیسیده شدن توسط بی تخم و تبار دوستان ِ روانکدۀ تبر ، که تا دیروز نفی افشین می کردند ، امروز آثار مرا ، زایدۀ آموزه های تخمیشان می دانند... دلم برای تخمانتان می سوزد حضرت استاد... لااقل دیگر می دانی که هرکه خایه ات را لیسید ، عکاس نشد... کس کش و آدم فروش چرا...

حکایت قشنگی است حکایت لیسیدن خایه های اساتید... نه رفیق شفیق... ما که نلیسیدیم... تو که این همه سال و ماه و هنوز ، کجای دنیا را گرفته ای... کارت این بود بیایی و به دروغ ، زندگیها نابود کنی ، آدم بفروشی و کس کشی کنی و بلیسی و بلیسی و بلیسی... که چه... با آن همه موی زهار ِ گیر کرده لای دندانهایت ، کجای دنیا را گرفتی... شیطان به شمایان رحم کرد که نیامدید به ضیافت شعله های من... خونتان پای خودتان بود...

حضرت استاد! وضع خایه هایتان خوب است؟ روزگار که حساب و کتابش تخمی تر از کابینۀ مملکتی است... دنیا را چه دیده ای شاید روزی جوانه زد خایه هایتان... برگی سبز شد و درخت... سایه ای شد روی سرتان به وقت پیری... شما دانشجو نمی خواستید... سرتان سلامت مثال خایه ها و خایه لیسانتان...

 

نه جانم ، زن لوط می شوم بهتر... شرافت دارد... شما بلیسید و بخوابید و خوش باشید... برایم همین بهتر و ارزشمندتر... حالا تو همه جا داد بزن و عربده که افشین روانی شده ، دیوانه... حالش مثل ما نیست... یعنی اصلا خوب نیست... دنیارا می بینی... همه چیز تغییر کرده... باشد... این که چون مثل شما نیستم ، دیوانه ام... قبول... سیگار می کشم ، به کوری چشمتان روزی سه پاکت وینستون لایت ، ولی هیچ آدمی را مثال سیگار نگاه نمی کنم... هیچ آدمی را پله نمی بینم... وسیله نمی بینم... خودتان را جر می دهید از صبح تا شب غیبت آقای اشتباهی را می کنید که مسکن و کوفت و زهرمارتان را گران کرده ، آن وقت شب تاصبح چرتکه می اندازید سر کدام بدبختی را زیر آب کنید و جیبش را خالی... سکه هایتان افزون تر و متراژ زمینهایتان بیشتر... چشمانتان هرزه تر ازاین و دلهاتان ناپاکتر... به مادرانتان سلام مرا برسانید...

فعلا حوصله ندارم... شاید روزی... نمی دانم... فعلا دلخوش به عکسم و حالم از نوشتن به این زبان و خطّ ِ سرشار از ریا و دروغ و هرزگی به هم می خورد... حالم از تمام عناصر این فرهنگ بی مایه و بدوی بهم می خورد... اگر روزی توان و تحملم بیشتر بود ، برمی گردم... رفاقتی هم ندارم باکسی ، که می گویی سرش گرم است... این دوربین زبان بسته ، معرفتش بیشتر... لااقل مثل من است... حرفی ندارد با کسی بزند... حرفی نمانده دیگر برای گفتن...

به سکوت و سکوت و سکوت ، عشق را زمزمه می کنم... سیگار پشت سیگار... راههای صدا بسته... ببین که استخوانهایم... اشک پشت اشک... تو نیستی و سهم ما هیچ نبود... روی پل ولایت ، فریم پشت فریم ، رویاهایم را استفراغ ...استحقاق عقوبتک... این نیم سایۀ منگنه شده به اشک و خون و... ما بدبدرقه ایم وگرنه این خانه... این کالبد نیمه جان و سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حق من این نبود...حق من و این اشکها... حق من و این بغض دربدر... حق من و این امید بی ثمر... سوسیس شده ای افشین... تاوان کدامین شادکامی..؟

پنجره را به روی دنیا می بندم...

سیگاری دیگر می گیرانم

در کنارم

به سرفه ای تلخ

 سایه ای رقصان به خاک می رود... 

 

+ نگاشت در  شنبه 1387/02/21ساعت 4:55  توسط افشین پرورش   | 

هر که به دنبال نگاشته ای جدید آمده ، برود سراغ سرفه های قدیمی ام ، که داغ ِ داغند هنوز... انگار همین لحظه نگاشتمشان...حرفی ندارم برای نوشتن... که روزگار ما ثابت که نمانده هیچ... ثانیه به ثانیه ، سیاه تر می شود... دیگر به همه چیز شک دارم... به خودم... به آفتاب... به این تقویم لعنتی که سه تولد گذرانده... سه زمستان ِسیاه و هنوز سالش به تحویل نرسیده... به هر چه می شنوم و می بینم ، شک دارم... به همین نفس کشیدنم... به همین نوشتنم... من فرزند زمستان سیاهم... یادم رفته بود که من همان جَنین ِ سِقط شده ام... جَنین ِ سِقط شدۀ مقدس که به دنیا نخواهد آمد تا ابدالاباد... من فرزند سیاه زمستانم... دیگر چیزی نه برای گفتن دارم و نه برای شنیدن... خسته تر از آنم که زبان باز کنم... دل زده تر از آن که چیزی بشنوم... ترسخورده تر از آن که آغوشی به دوستی باز کنم... در این انزوا ، به همین سرفه های سرخ دلخوشم... به سیگار پشت سیگار... به طعم ناب خون... به عطر نایاب ِ این آرزوهای زنده بگور... به تانگو با خاطره ها... به موج دریاهای دور... به خاطرۀ امن ِ بانو... به بانو... بانو...

دراین چند وقت ننوشتن ، این دوربین ِ جسور سراغم آمد و جای کیبورد و قلم را گرفت و شد روایتگر من... روایتگر تمامی ِ تنهاییهای من... دوستی ، دستش به این عکسها رسید و خود رفت بساط نمایشگاهی را برای من براه انداخت تا این عکسها به نمایش عمومی درآید...

حالا آمدم این را بگویم و بروم :

ساعت پنج بعدازظهر روز دوم اردیبهشت ، در فرهنگسرای نیاوران ، افتتاحیۀ نمایشگاه عکس ِ "اینک انسان" است.

تا پانزدهم اردیبهشت از ساعت یازده صبح تا نه شب ، می توانید بینندۀ عکسهای من باشید.  

       

                                      دلگرم می شوم با حضورتان...       

   

+ نگاشت در  شنبه 1387/01/10ساعت 0:52  توسط افشین پرورش   | 

آویخته اند مرا بر این چوبۀ دار... پرومته ای میان لوله های سرم و اکسیژن... سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حرام شده ای پسر... تمام شده ای پسر... نمی گذارند که آخرین قدم ، ادامه یابد... تیغۀ شکستۀ حرمت و آرزوهایی که منجمد شده اند در قندیلهای آویخته بر شومینه... در برودتِ این مغاک ، هر آنچه می جنبد ، یخ می زند و رنگ می بازد... مثل همین شوق ِعریان ِ مرگ ، که رنگ باخته به پیشگاه ِ تن... این کابوس نیست... حقیقتِ تمام این شبهای ابدی ِ به تاراج رفته است... این پوستِ خسته میان این ملحفۀ آشفته هم از آن ِ آنها... چه باک... لنگرها را برمی کشم از دل خواب و بیداری... که عشق صدایم کرده...

می شنوم تو را... می شنوم... خیالت راحت که... چه به باد بگویی ... چه به آسمان... چه به ابر بگویی و چه به برف و باران... چه به آب و گیاه و چه به خاک... چه به این زمین سخت و چه به این دیوار... دیوارها... من می شنوم بانو... که گام به گام ِ عطرت ، صدایت ، نگاهت دنیا را تمام می کنم... که دنیا را تمام کرده ام مدتهاست ، سواره بر باد به جستجوی نگاهت... این چنین است که گاهی به هیاتِ دریایم... گاهی به هیاتِ آسمان... گاهی به هیات زمین... من جاودانه ام در حریم ِ امن ِ آغوشت... همانطور که تو ماندگاری در هر نفس و هر اشک... و در هر کلام و هر واژه ای که می تراود ازین لبها و این قلم ریشه دوانده در استخوان... در جزر و مدّ ِ نفسهایت رها می شوم... چه باک... که مرغکان دریایی ، حسرت به دل ِ پروازند ، یک لحظه این چنین که من پَر می گیرم در بلندای آوازت... رقصی چنین میانۀ میدان ، به طراوتِ موسیقی ِ اندامت... ای که خاطرۀ گیسوانت ، گویاترین رویای زمین و زمان... درتاریکی این چشمهای ماه گرفته که قرنی است خیره مانده به این روزن ِ تابان ، دل آویخته ام به طنین گامهایت ، در دلواپسی ِ سایه روشن دیدار...

گیرم که نیمه شبی ، گچی سپید بلغزد بر این زمین ِ جیره خوارِ خرافه و پرهیز ، تا طرح ِ شکستۀ اندامم را به ثبت برساند و واژه هایم غرق شوند در این شکسته آینۀ همیشه سرخ... گیرم که رویای خاک و ماه در هم آمیزد و ستارۀ آخرین ، بر کف خیابان بیفتد و ماهتاب ، جان به لب بشود بر لبِ این بام ، در طلبِ آفتاب... گیرم که خدا ، چنتۀ عمرش خالی... طاقتِ آزادی ، طاق... سگها ، فانوس بان ِ خیابانها شوند و گلّه جَنین های ولگرد ، خوراکِ تازیانه های بیقرارِ حضراتِ عالیجناب... گیرم که گورستان ، حریم ِ امن ِ اعتدال... واژه ممنوع و نفس ممنوع و انسان ممنوع و... خدا ممنوع... بگذارهرچه که می خواهند...

که اینک پیشی گرفته ام از زمان ، که نگذاشتند مال ما باشد... پیشی گرفته ام از خدا که در تصدیقش ، این رجّالگان به هذیان می افتند... پیشی گرفته ام از انسان ، که کسی ندیده او را به تاریخ عُمرِ بشر... که پیشی گرفته ام از ترس... از زخم... از رنج... از درد... از وهن... از شب... از دنیا... این پوستِ خسته میان این ملحفۀ آشفته هم از آن ِ آنها... چه باک... لنگرها را برمی کشم از دل خواب و بیداری... به شوق در چشمان ِ مهربانت ، غوطه ور می شوم... از این فراز ، رودخانه چه رنگین است... چه منظره ای دارد این خط سرخ جاری تا اعماق... اعماق...

 

+ نگاشت در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 4:36  توسط افشین پرورش   | 

 

چه قدر حقيرند

مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند

نه ارادۀ دوست نداشتن

نه لياقت دوست داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن

با اين حال مدام شعر ِعاشقانه می ‌خوانند...

+ نگاشت در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 3:17  توسط افشین پرورش   | 

سکوتم از برای شنیدن جواب بود... هرچند برای برخی ، فرصتی برای بروز حقیقی ترین ابعادِ پنهان ماندۀ شخصیتشان... خیالی نیست دوستان قدیم... نثر یکایکِ شما که برایم آشنا... شخصیت تک تک شما را هم که نگاشتم به درد... فرقی نمی کند مخاطب پست قبل که بود... خدارا شکر اینقدر مثل همید که فرقی نمی کند با کدامتان بودم... همه سزاوار ِ ازاین بدترید... حالا همۀ تان به درک... اینجا باغ وحش نیست... سرگردنه هم نیست... اینجا حریم من است... حریم پاک و امن من... دیگر پاسخ نمی خواهم... به انتظارعذرخواهیتان هم نیستم...خاطرۀ سیاه و نامهای ننگین و شخصیت بدوی تان را به قطره قطره سرخی این سرفه های داغ ِ تلخ پاک می کنم از زندگیم... تنهایم گذارید و رهایم کنید... رها... رها... رها... گیرم که این سرفه ها مجالمان ندهند... چه باک ... ثبت است در جریدۀ عالم دوام ِ ما...

+ نگاشت در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 7:57  توسط افشین پرورش  

قفلی بر دهان من... قفلی بر دهان تو... قفلی بر دهان این آسمان ِ فرتوت بسته اند... تا نکند که آفتاب ، مجال ِ پگاه... ستاره دارم کردند و انگ دیوانگی... دست و دندان شکسته و این سرفه های تلخ و تنهایی و طعم آوارگی... اما من که گذشته است آب از سرم و همین نفس کشیدنم هم دلی می خواهد به وسعت دریاها ، که نمی مانم به انتظار دروغین موعود رستگار... خودم می شوم همان موعود ، حتی بر این چوبۀ دار ، که تاب می دهد مرا در ضربان بی پایان سرفه های تلخ... همین است که هنوز آن هرزگان ِ کور ، می ترسند و می لرزند از حضور این شاعر صبور... گیرم که گیسو گیسو ، دورم بپیچد تصویرِ لغزان ِ نبودنت... گیرم که گدازه گدازه خون بپاشد از جای خالی این حنجرۀ به تاراج رفته... یا که سوراخ سوراخ ِ لوله و سُرُم ِ اکسیژن شوم ، حبس این اتاق لعنتی... یا به چشم بندی ، پای آن دیوار ِ بلند ، هدف شوم برای حضراتِ عالیجناب... گیرم که جای تو و صدای تو را مرگ بگیرد که آرام آرام به سرفه ای تلخ ، صدای قهقهه اش ، هوار که نه... آوار ِ درد می شود میان رگ به رگ و سلول سلول ِ این تندیس ِ خاک گرفتۀ مصلوب... گیرم که خاموش و فراموش ، جان بکنم حوالی دو چشمان ِ خیست... نه جان ِ من... چیزی از دست نمی دهم... که میان مرگ و عشق ، حائلی نه... که اینک در سُرایش ِ چشمانت ، داغ ِ داغ... داغ ِ اشک می شوم به موسیقی ِ یاد ِ اندامت... مثل همین کِیک که در ساعت میلادت ، خود را سراسر پوشانده به لذت ، خاطرۀ داغ ِ بیست و چهار سال ِ نایاب را... نه... من دست نمی کشم از جستجوی دستانت... حالا اگر دستان بسته ام سوراخ سوراخ و حنجره ام خون و چشمانم را خاک گرفته ، که نمی شود دلیل که پا پَس بکشم و تنگ این تابوت ، رویاهای مردگان را ورق بزنم... که پا پس بکشی و حل شوی میان مزبلۀ صفرهای سردرگم... این نیم سایه ، دوباره جان گرفته به یمن میلادت... به تابش آغوشت سجده به اذان نفس... بام تا شام ، طوافی ناب ، گردِ گیسوان ِ گندمیت... وقت برخاستن است بانو... این نیم سایه... نه... سایه ای رقصان بر می خیزد... 

                     

                                                               دیگر تمام شد... خداحافظ

+ نگاشت در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 4:27  توسط افشین پرورش   | 

تا یک قدم برداری توی هوا ، تمام می شود... تمام می شود این آخرین ذرّه های نگاه... نگاه... نگاه... تا یک قدم برداری... فقط یک قدم... دستی به نیمۀ تن ِ خود می کشم... لمس سایۀ مطرود... اشکی که مثلا زنده ام هنوز... نیمه دگر را که تو بهتر می دانی... سالی است که آویخته اندش ، در چهارراه سرد سنگ و سنگسار و دار... سیگارم را خاموش می کنم روی رویاهای مچاله شده... به ضرب سرفه های تلخ ، بر جای خالیت می ایستم... راهی دگر مگرهست..؟ می بینی از این فراز ، هیچ ... زمین هم زیر پایم نیست... بر این صندلی خالی که می نگرم ، انگار زیر پایم خالیست به ارتفاع آسمان... پس کجایی تو..؟ سردم است بانو... سردم است... می لرزم... می ترسم... به دادم برس... خیس خون و خراب خاک ، ردّ ِ گیسوانت را گم کرده ام میان این خاطره های سنگباران... ردّ ِ سرخ ِ ریشه های امید بر صحاری یأس... خانه از خدا و آسمان از نگاه تو خالی و زمین که بی وزن شده در فقدان ِ گامهای من... بی خواب شده اند بی تو این مردمک های سرگردان... ستاره ای – تن شکسته تر از ماه - اشک می ریزد بر آخرین هیاهوی گنجشکها... دیگر چه فرق کند چه کسی طناب اندازد... که قصاب درس اخلاق می دهد در سور ِ تدفین ِ جنین ِ بی هنگام... یک نفر مُهرِ ابطال می کوبد بر حلقۀ سرهایی که تاب می خورند در وزش وَهن... آنها که روزی فانوس بان ِ این خیابان بودند ، حال معلقند در هیاهوی گورستان... کسی سیب گلویم را گاز می زند... راحتم می کند... رها می شوم ازین بغضهای خاک گرفته... واژه های به عفونت نشستۀ پیر... به سرفه ای تلخ ، سطری از خون می ماسد بر گوشۀ این پیراهن آغشته به اشک... انگار باز واژه ای مطرود ، پریده لاکِردار تا این تن ِ زخمی دوباره بر دار... ایزدان ، هنوز هم قربانی می خواهند... پوستم ، خراشیده می شود... از رخنه های ممنوع ، ماه را می بینم که گم می شود... آیین تازه ای نیست مرگ... آیین تازه ای نبود... غریبه نیستم با او ، لابه لای گره خوردگی طناب... بی تو بانو ، به زندگی نشستمش ، به سالی گذشت... صندلی می لغزد... نفسم دیگر بالا نمی آید... سوزن سوزن می شود پاهایم... چشمم سیاهی می رود و گردن ِ زخمیم داغ می شود زیر تنفس ِ یار... حسش می کنم... داغ می شوم و سبک... سایه ای رقصان به روشنی می گراید... چشمهایم را می بندم... صندلی فرو می افتد و تنها جای خالی توست ، که استمرار می یابد در لکنت این دنیا...

+ نگاشت در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 5:22  توسط افشین پرورش   | 

 

هم ذاتی عفونت و وحشت... تابوتها تنهایند در راه گورستان... راههای صدا بسته... این دندانهای شکسته و این نیم سایۀ فروفتاده بر خاک... ببین که استخوانهایم ، گویاترین زندگان تاریخند... بانو... چه مانده جزاین برایم... دستها را می گویم... دستهایم... همین که نوشت و می نویسد و خواهد نوشت از تو... از تو... از تو... بانو... نامه های یک طرفه... بی جواب... بی جواب... فرو ریخته ام... وامانده زیر ِآوار ِویرانه های ذهن... بی تو ، ذهن از کدام نقطه بیاغازد تا با عذاب نیامیزد ، بانو..؟ تو نیستی و این واژگان ، لال... تو نیستی و این آرزوها ، کور... تو نیستی و این کابوسهایند که در غیابت ، جرات حضور... جرات تعبیر... کابوسها که سر برآورند ، خانه از خدا خالی می شود... می دانی... خدا هم می ترسد و می لرزد از سر برآوردن این کابوسها... کابوسها... بی تو چیزی از من نمانده جز همین قلم ِریشه دوانده در استخوان... که کمین می کند و صبر ، تا کابوسها سر برآورند و بالا بیایند و تاب خورند و بپیچند و بچرخند و بگردند دور ِمن ِ نفرینی ِ صبور و این شمایل ِهذیانی ِ همیشه کور و سخت بفشارندم و متلاشیم کنند و به تعبیر بنشینند تا بنویسد به خون ، به اشک ، حکایت و روایتی به سرخی ِ تمام این سرفه های داغ ِتلخ... کابوسها به تعبیر نشسته اند بانو... که اینگونه می نویسم به جنون... بانو... می بینی... حق من این نبود... این دستها ، فشردن دستهای تو را می خواهند... نه فشردن این ملحفۀ آلوده به چرک و خون و ادرار و این کالبد نیمه جان و سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حق من این نبود...حق من و این اشکها... حق من و این بغض دربدر... حق من و این امید بی ثمر... سوسیس شده ای افشین... تاوان کدامین شادکامی..؟ تو نیستی و اینجا پدر است که جان می کند روبرویم... ستاره ای مصلوب... به من می نگرد از پس این تیله های شیشه ای ِ رنگ مرگ گرفته... لبخند می زند... هزار آرزو در چشمانش... بیچاره هنوز تصور می کند که زنده است پسرش... تمام شده ام پدر... یادت هست... حصرِ آبادان که شکست ، آوردندت... بستریت کردند... تمام بدنت عفونت کرده بود... تا گلو در گل و لای بودیم... 72 ساعت تمام در یک سنگر... سربازانی بی اسلحه بی فشنگ... موج آرپی جی هوائیت کرده بود... بدنت کرم گذاشته بود... سوراخ سورا... ستاره ستاره... یادت هست... سلیمانیه... شلمچه... مهران... نفت شهر... سوسنگرد... فاو... یادت هست... بانو... تو نیستی... تو نیستی و پدر جان می کند و من جان می دهم و مرگ است که جان می گیرد و این فاصله ها که بُعد می گیرند ، در پس این اتفاقات مکرر تلخ... تلخی تکرار ... تکرار تلخی... به سرفه ای تلخ... لعنت به تو که غریبه ای برایم... کی دیدمت... چند بار در آغوشت گرفتم پدر...؟ به کدامین روز ، دستهایت را این چنین فشردم و بوسه زدم بر آن...؟ تو جان می کنی و من جان می دهم... به سرفه ای تلخ... تا جنگ بود ، نبودی... بعد جنگ هم نبودی... تو هیچ وقت نبودی پدر... سرباز وطن... جهاد اکبر است خدمت به مردم... چقدر جنگیدی و خود را به پای مردم... چند بار... چند بار... لعنت به تو... در ضیافتِ عدل ، تو جان می کنی و صاحبخانه ، نعرۀ اجارۀ اضافه سر می دهد... دیۀ همسرش را اضافه کرده بر اجارۀ قبلی... تو جان می کنی و خفاشها سردارِ خیابانها می شوند... تو جان می کنی و رجاله ها به مترکردن ِ لباس گیس گلابتون مشغول... تو جان می کنی و عالیجناب ، خسارتِ جنگ و خاک ِابوموسی و بکارت ِ همۀ دختران سرزمینت را می بخشد به شیوخ عرب... نان و عدالت و نفت تقسیم می کنیم آقا... تو جان می کنی و از گلوی بریدۀ مهتاب ، نفت است که فوران می کند... تو جان می کنی و خورشید ، دامن خونینش را پنهان می کند پشت ابرهای عقیم... تو جان می کنی و انگار که نه انگار... تطهیر کرده اند شهر و درخت و حرف و قلم را از انسان... رستم ِ سوراخ سوراخ به سلامتی سه هزار سانترفیوژ... تو جان می کنی و این کودکان ِ گرسنه و تلف شده اند به پای سیب زمینی ِ کیلویی هزار و دویست تومان... تو جان می کنی و خواب ِ با هم بودن ، به کِرم می نشیند روی زمین ِ متری هفت میلیون تومان... تو جان می کنی و جهنم می شود این خراب شده شهرِ بی اعتبار...عدالت همین بود پدر؟ مادر به گریه دلخوش کرده چونان بانوی من... چونان تمام دختران و مادران سرزمینم... گوشه ای نشسته به سکوت... پریشان و هراسان ، فروریختنمان را به سوگ... به زار... چه کند آخر... چه کنند آخر... مغز خر خورده بودیم که افسار بر گردنمان گذاشتند... آهای... راه بهشتت همین بود؟ گفتیم ببر... نگفتیم بگاهمان و ببر... صدای آقا بزرگ می آید همان که اینک استخوانهایش هم می لرزند زیر خاک در پس صاحبخانه شدن شیطان... فکرش را هم نمی کرد روزی این چنین مملکت سیاوش و تهمینه اش ، بشود خاستگاه ضحاکیان و تاجران عفن و روسپیان شکر شکن و شیرین گفتار ِ مسافر حرمسرای شیوخ خلیج... به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق منقولست که عبدالله بن السلام از پیامبر پرسید: آدم از حوا به هم رسید یا حوا از آدم؟ حضرت فرمود: حوا را خلق کردند از آدم و از برای آدم ، که اگر خلاف این می بود ، طلاق به دست زنان بود و بدست مردان نه... به پیراهن سیاه ِ نوعروسان سوگند... پرسید: از گل آدم خلق شد یا از بعض او؟ فرمود : اگر از گل او خلق می شد ، در قصاص حکم مردان و زنان یکی می بود... به گیسوان سپید ِ جَنین های پشیمان از حضور، سوگند... پرسید: از ظاهر آدم خلق شد یا از باطن او؟ فرمود: از باطن او ؛ که اگر از ظاهر او خلق می شد ، هر آینه زنان بی چادر می گشتند ، چنان که مردان می کردند ؛ پس بدین سبب لازم شد ، زنان مستور شوند... به همزیستی ِ نفیر باتوم و این بغض های پوسیده و در راه مانده سوگند... پرسید: از جانب راست آدم خلق شد یا از جانب چپ او؟ فرمود: چپ ؛ که اگر از راست خلق می شد ، هر آینه مرد و زن در میراث مساوی بودند و چون از جانب چپ خلق شده ، زن یک سهم از میراث می برد و مرد دو سهم و شهادت دو زن ، برابر شهادت یک مرد است... پرسید : از کجای او خلق شد؟ فرمود: از طینتی که زیاده آمد... از دنده های پهلوی چپ... پهلوی چپ... پهلوی چپ... یا فاطمۀ زهرا... به سرفه ای تلخ فرار می کنم از راهروهای سرد و بن بست بیمارستان ایرانمهر... آواره می شوم در خیابانها به دنبال صدایت بانو... نگاهت... گمگشته ام... ویران... آواره... می ترسم... می لرزم... دلواپسم از حضور... نکند تو هم به قربانگاه... یا فاطمۀ زهرا... به خدا اسرائیلی نیستیم برادر... خفاشها ، هفت تیر را به خون گیس گلابتون و تهمینه و رودابه... به خون فاطمه و زهرا و مریم و آمنه... به خون هر چه ساز و ستاره و مهتاب و رویا و آرزو و غزل و ترانه آغشته کرده اند... می بینی... می ترسم از طینتی که زیاده آمد... می لرزم... نکند تو هم به قربانگاه رفته باشی... از خانه بیرون نیا... سایۀ بلند شیطان ، همه جا هست... به آن پهلوی چپ خونین... به آن طینتی که زیاده آمد... یا فاطمۀ زهرا... می بینی... که می گفت مگر جنگ باشد که همدیگر را کوفت نکنیم و نخوریم... بیا حالا این جنگ و این  جمعیت فاتح...  میان اشک و خون و سوزِ استخوان و نفیرِ باتوم و همهمۀ کرکس ها ، میان بزرگترین میدان شهر ، خواهرانم را... آنها چه فرق می کنند با «سونا» که زیر پل مدیریت ، گرفتار شیطان شد... شیطان یا عالیجناب..؟ مگر فرقی می کند..؟ که دیگر چه فرق می کند جز آنکه پرت شویم با برگ ، با باد... در ارتحال معجزۀ صبح... دیگر چه فرق می کند پای کدام پله بیفتیم از پای... خیس خون و خراب خاک... بی وجودی هرزه روح ، می گوید: مگر یانکیها بیایند و آن یتیم مانده شازدۀ بی تخم و تبار بشود صاحب سلطنتی منفور... من یادم هست ولی تو نه... در زهدان مادرت شنا می کردی هنوز... من یادم هست آن چه را که خاک گرفته در خاطرات مَـگوی ِ سردار جنگ... سرباز جنگ... عراقیها که آمدند حوالی قصر شیرین ، مردم یکی از شهرها ، شبانه شبیخون زدند... کودتا... سرِ سربازان ارتش و بسیج ، حافظان شهر را ، بریدند... آتششان زدند... قصابی ِتمام... رودخانۀ خون ، بستر شهاب ، ستاره های روان... همه جا خون... استیگماتا... پرچم عراق را آویختند بر بلندای مسجد جامع شهر... عراقیها نه... ایرانی ها... گل و شیرینی و هلهله به پای آن هرزه دلان و هرزه تباران... همانهایی که حال عالیجناب آغوش می گشاید برایشان و می بخشد ، خون و تبار ِ خونیمان را به آنها... برادران عرب... آنها که آمدند ، بزرگان و بنکداران شهر ، به پیشوازشان رفتند... خانه هایشان را کردند مهمانخانه و خوابگاه سربازان صدام... عراقیها نه... همین ایرانی ها... شب که شد ، هلهله بر پا شد... به ساعتی هیچ کس زنده نماند... جز زنها و دختران شهر ، که حالا دست به دست می چرخیدند میان لشگربعثی تا چند روز ، ماه ، سال ، قرن... چه فرق می کند... همان جنازه ها و همان دخترکان دستمالی شدۀ ایرانی ، شدند سنگر انسانی ِ همان شهراشغالی ، در برابر هجوم ِسربازان ایرانی... استحقاق عقوبتک و استیجاب نقمتک... خسته ام... تنهام... نه کسی چیزی به یاد می آورد و نه می خواهد که به یاد... تا کی متهممیم..؟ کسی می داند؟ اصلا چرا هیچ کس ، هیچ چیز را بخاطر نمی آورد..؟ تجربه... حافظۀ تاریخی... عشق... ایمان... خدا... انسان... خسته ام ازین همه تهدید... از این همه تهمت... ازین همه درد... از این همه زخم... از این همه تلخی... ازین همه تصلیب...تصلیب... ذهن از کدام نقطه بیاغازد تا با عذاب نیامیزد؟ استحقاق عقوبتک... مگر نبود آن لشگر دختران سربازِ سراپا برهنه... برهنه شدند در تنگۀ مرصاد تا شاید کسی شق کند و اسلحه بیندازد و تهران اینگونه سقوط... وسیله... وسیله... وسیله... همیشه وسیله بودیم برای هر شمشیر به دستی ، که لوحی کهنه به دست دیگرش داشت... چه کردند با عشق... چه کردند با ما... استحقاق عقوبتک... همهمۀ مرگ از مغز استخوان... تطهیر کرده اند شهر و درخت و حرف و قلم را از انسان... استحقاق عقوبتک... اگر می زنند و می برند و می لرزانند و می گاهند و ویران می کنند... استحقاق عقوبتک... می رقصم برابر چوبۀ دارم... بگذارهمین جا بمیرم... افقی باشم یا عمودی... چه فرق می کند... می بازم برابر سرفه هایم... این طرف پیکر نیمه جان پدر ، منگنه شده به تخت با سرم و لوله های اکسیژن... سردار سوسیس شدۀ جنگ... آن طرف نیم سایه ای از من ِ به خون نشسته و تلخ... زیر خاک ، آقا بزرگ می لرزد و می ترسد از پژواک ِ صدایش در ویرانه های ذهن ِ من... به سند معتبر از حضرت امیر المومنین در وصیتشان به امام حسن مجتبی منقول است که ایشان فرمودند: زینهار مشورت با زنان مکن که رای ایشان ضعیف و عزم ایشان ، سست است. ایشان را پیوسته در پرده بدار و بیرون مفرست و تا توانی چنان کن که به غیر از تو مردی را نشناسند و بایشان خدمتی ، بغیر آنچه به آنها تعلق دارد ، مگذار. سخنش را در حق دیگران قبول نکن و خود را به دست او مده... به گیسوان سپید ِ جَنین های پشیمان از حضور، سوگند... و به سند معتبر از حضرت رسول «ص» منقول است که زنان را در غرفه و بالاخانه جا مدهید و چیزی از نوشتن به ایشان میاموزید و سورۀ یوسف را بایشان تعلیم ندهید و چرخ رشتن یاد ایشان دهید و سورۀ نور بیاموزیدشان... به پیراهن سیاه ِ نوعروسان سوگند... رازی بایشان نگویید و در نیکی اطاعت زنان مکنید و بدانید هر که اطاعت زن خود بکند ، خدا او را سرنگون در جهنم سازد... جهنم... جهنم... به همزیستی ِ نفیر باتوم و این بغض های پوسیده و در راه مانده سوگند... به آن طینتی که زیاده آمد ، سوگند... به فاطمۀ زهرا... آن طرف نیم سایه ای از من ِ به خون نشسته و تلخ... دارم تمام می شوم بانو... این سرفه ها امانم را بریده... این اشکها... تو نیستی و بودن خود را از یاد برده ام... تو نیستی و سهم ِمن... حق ِّمن... سهم ِ تو... حق ِّ تو... حق ما این نبود... سهم ما هیچ نبود... تو نیستی و آرزوهایم با خاک... تو نیستی... حق من این نبود که این گونه تنها بمانم و جان بکنم میان کابوسها در گوشۀ تاریک و سردِ بیمارستان و باز تو نیستی و... آقا اینجا بیمارستان است... سیگار نکشید... حرف تکراری شنیدن نمی خواهد... می دانم... سرفه های تلخ... روایت زوال من... روایت سقوط ما... به تکرار رسیده ام... همه به تکرار رسیده ایم... به جنون رسیده ام... همه به جنون رسیده ایم... کاش... لا تـُنسِنی ذِکرَکَ... هل من ناصر ینصرنی... ای هم ریشه ، هم درد... پگاه بانو... بهار است مثلاً و این شکوفه های زخمی... عریان برون می آید عشق ، به آواز ناهید آب چهر... بی خبر از تازیانه های بیقرار... ایزدان ، هنوز هم قربانی می خواهند... به سرفه ای تلخ... دهانت را می بویند... مرگ می راند بر دوش خاک و نگاه صبورت بر آب... نگاهت را می روبند... آویخته اند مرا بر این چوبۀ دار... نگاه کن بانو... از این فراز ، رودخانه چه رنگین است... چه منظره ای دارد این خط سرخ جاری تا اعماق... اعماق...

+ نگاشت در  جمعه 1386/03/11ساعت 17:56  توسط افشین پرورش   | 

سیگار پشت سیگار و اشک پشت اشک و هر چه ساز و ستاره و مهتاب و رویا و آرزو و پگاه و غزل و ترانه بود بر تابوت... تابوت پشت تابوت... یادت هست... از آغاز یادمان دادند بزرگترین گناه ، بی گناهی است... بر سرمان آوردند آنچه که نباید... تا یاد بگیریم که گوشت برادر حلال... تا یاد بگیریم خواهر ، مثال ِهمان دستمال گه گرفته ای است که پیرمردان مافنگی ، آب منی و بینی ِ همیشه لبریزشان را پاک... تا یاد بگیریم باید پستان مادر را به دندان کند و کمر پدر را شکست... خایه ها بمالیم و بلیسیم... بخریم و بفروشیم... ناز و بوسه و مهر و عشـ ... نه.... نه... قصابی کنیم آنکه دوستش داریم به پای آنانی که می توانند حکم آزادیمان را صادر... چقدر فروختیم و فروخته شدیم... چقدر فرسودیم و فرسوده شدیم... چقدر باج دادیم و باج گیری کردیم... چقدر گاییدیم و گاییده شدیم... تا بتوانیم نفسی بکشیم و اَنگ بی گناهی برداشته شود از پیشانیمان... تن دادیم به هر چه می خواهند تا بتوانیم که مثلا زندگی... یادت هست... به کدامین روز زندگیمان ، نترسیدیم از بی گناهیمان..؟ کدام یک دلگرم بی گناهی شدیم و پشت گرم پاکی..؟ براستی کدامیک؟ مگر نه اینکه هر گاه به حمایت از مظلومی برخواستیم ، مجرم شدیم؟ مگر نه اینکه هر گاه جرقۀ عشق و شور و شادی در وجودمان زد ، به خاک سیاه نشاندنمان؟ خسته ام... خسته از تمام این سالها ، که به تکرار مکررات ، گاییده شدن را تجربه می کنیم... صدامان هم در نمی آید که لااقل ابراز درد... خسته ام... خسته... از این همه تکرار... ازین همه درد... تا کی متهممیم..؟ کسی می داند؟ اصلا چرا هیچ کس ، هیچ چیز را بخاطر نمی آورد..؟ تجربه... حافظۀ تاریخی... عشق... ایمان... خدا... انسان... خسته ام ازین همه تهدید... از این همه تهمت... ازین همه درد... ازین همه تصلیب...تصلیب...تصلیب...تصلیب...تصلیب... هم ذاتی عفونت و وحشت... تابوتها تنهایند در راه گورستان... راههای صدا بسته... این دندانهای شکسته و این نیم سایه ی فرو فتاده بر خاک ... ببین که استخوانهایم گویاترین زندگان تاریخند...رویایی دیگر فریاد می زند بر سراسراین خیابان دراز که غیبتش را تشییع می کنند آینه به آینه...:

اصولمان را يادمان رفته ، راه گم كرده شديم . اينجا هر آدمي يك سياره ي نا آشناست در كنار سيارۀ آدم نماي ديگري كه انگار مي كند شازده كوچولوست . براي همينست كه همه بي تخصصيم . اظهار فضل مي كنيم و همه از حماقتهاي مكررِ هم متعجبيم. چه خام و كودكانه اصرار مي كنيم كه تنها خودمان درست مي انديشيم و درست مي رويم.  شازده كوچولوي واقعي ، توي سفرش به سياره اي رسيد كه مرد خودبين متكبري درتنهايي ترحم انگيزش تصور مي كرد همۀ موجودات عالم ستايشگران بي شمارش هستند . مرد خودپسند ، آدم ِ مضحك ِ طفلكي بود كه دل شازده كوچولو را خیلی زیاد سوزاند.

بيایید با هم صريح باشيم آدمها !

كداممان اين روزها از اين خيال ِ خودخواهانه دوريم که ستودنی ترینیم؟

كجاست شازده كوچولوي ِحريفي كه براي تنهایی ترحم انگیز موهوممان ، دل بسوزاند؟

سياره ي زمين جا ندارد. تنگ شده و بي حوصله . كاش يك تكاني به خودش بدهد و چند ميليون تا يمان را بيندازد وسط جَو... نه ... نه ... ببخشید... جمله ي احمقانه ام را تكذيب مي كنم ...

ما جَونرفته اينهمه جَو زده ايم ، چه برسد كه توي جَو بيفتيم...

من معترضم. من حرصم گرفته عجيب... من شاكي ام... حالم خوش نيست...

+ نگاشت در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 6:58  توسط افشین پرورش   | 

 

صدایت را می خواهم

                          آزادی اما

                                      تنهایم گذاشته است.

نگاهت را می خواهم

                         موسیقی اما

                                       باخته خود را

                                       به آس ِ پیکِ سکوت.

لبانت را می خواهم

                       قحطی باران است

                                             بر این زمین مذاب.

و حضورت را ...

                      خدای...

                      خدای

                             زدیار ِمن

                                         رخت بسته است.

+ نگاشت در  پنجشنبه 1386/01/30ساعت 2:15  توسط افشین پرورش   |