تبليغاتX
سرفۀ تلخ

سیگار پشت سیگار... اشک پشت اشک... کابوس... آنقدر خموش ماندی تا آخرین کابوس هم به تعبیر نشست بانو ، که این چنین ماه ِشکسته ، زار می زند: اینجا در به روی هیچ ستاره ای باز نمی شود... فریاد می زند: هر شب ستاره ای بر این گدازه جان می کند ، بی هیچ پشیمانی... آخر تو بگو: تاوان کدامین شادکامی..؟ گهی به خود نگرم ، گویم از من زارتر کیست..؟ گهی به تو نگرم ، گویم از من بزرگوارتر کیست..؟ حاجتی به شهادت ستارگان نیست  که ،  پیر ِ طریقت را پرسیدند: در آدم چه بینی ، در دنیا تمام تر بُوَد یا در بهشت..؟  فرمود:  در دنیا تمام تر بُوَد از بَهرِ آنکه در بهشت ،  تمامَتْ خود بود و در دنیا ،  تمامتْ عشق...  نگر تا ظِنّ نبری که از خواری ِ آدم نبود که از بهشت بیرونش کردند ،  که آن از علوّ ِ همّتِ آدم بود... آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جَنبِ آن ناچیز...  فرمان آمد که:  یا آدم!  اکنون که قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بُرون شو که این سرایْ ،  راحت است و عاشقان ِ درد را ،  با سلامتِ  دارُالسّلام  چه کار...؟  همواره حلق ِ عاشقان در دام ِ  بلا ، گرفتار باد... چه دیر دانستیم که از رانده شدگانیم... استِحقاقُ عُقوبَتِکَ...  

می بینی آخر ، دنیا کدام کابوس ِ تو را برگزید... اسارت پایان افسانه ی ما... بی خبر از من ، آرام آرام دست کشیدی از خوابهای آبی... بی خبر از من شکستی ، فرو ریختی ، رفتی... سایه شدی ، غبار... تسلیم... بی خبر از آوازه خوان ِ زیر پلکهایت... صدای هق هق ناگزیرِ تو ، گم شد میان هیاهوی این شهر بی تسلا... ای کاش... نه... دیگر فرصت بازگشتی نیست ، که کار از کار گذشته که این اختاپوس ، چنین ایستاده بر فراز به غرور... که بی اعتنا ، ریشه دوانده و می دواند و می پوشاند و می فشارد و می ترکاند میان ِ بازوان هزارشاخه و هزارلایه ی سهمگین ِ خود ، خاطرات روزهای رفته و تمام روزهای نیامده را... فرصت نفسی نیست... نیم نگاهی هم نه... که نگاه به مانند صدا ، حل می شود میان غَلیان ِ اشک و درد و این سرفه های وامانده ی تلخ... واژه واژه دَلمه بسته روی این زبان بریده بریده در صحاری عفن... چه آرزوها که بر خاک... به ضرب سکه ای ، هلاک... باد... بی خواب... من شکسته تر از تو... تو درمانده تر از من ، بانو... گناه از ما نبود... تقدیر ، بی تقصیر نیس... هیس... ماه نجوا می کند درگوشم: میان مرگ و عشق حائلی نیست... پس بی خیال دنیا... آیه های غیبت... خدا... و خدا ، که افسانه ای بیش نبود... تو فرو می ریزی زیر تور سپید... اهتزاز ِ رختِ اسارت در کوچه های رکیک... اشک پشت اشک... که چقدر برای تو مردن... چقدر کنار تو مردن... زندگی جز مرگ در پای تو... استخوانهایم ، تابان تر از خورشید بانو... تابان تر از همین سکه ها ، بانو... آخرین نفسهای پرنده ی مغلوب ، روی همین پل ولایتِ دَیّوث... فریم پشت فریم ، رویاهایم را استفراغ ... استحقاق عقوبتک... این نیم سایه ی منگنه شده به اشک و خون و... ما بد بدرقه ایم وگرنه این خانه... این کالبد نیمه جان و سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حق من این نبود...حق من و این اشکها... حق من و این بغض دربدر... حق من و این امید بی ثمر... سوسیس شده ای افشین... تاوان کدامین شادکامی..؟ تو بگو: افقی باشم یا عمودی..؟ دلم برای خودم تنگ... به یاد نمی آورم اندامم را... کسی مرا به جا..؟ دلم برای تو... آینه آینه اشک... دلم برای ما... آینه آینه درد... به لکنت افتاده از شوق ، آنکه عشق را همواره آواره می خواسته... بوی خاک را می شنوی که در پی گرمای ماست..؟ نه... خاک ، نه... که گامی دیگر به هیئت دریایم... پایانی بر بیتابی ِ دیرین ِ گلوی پرعطش ِ صدفها... صدفهای نیم خواب... زمین به زیر اشکهایم ، به تحلیل می رود و زمان که حل شده در رویای خاک ، به شرم ، کم می آورد تا اقیانوس - تشنه ی مهمانی دیگر- ، حاشیه ی ماه را به خون بیآراید... قفلی بر دهان من... عمر در نگاه تو ،  چه آسان تمام شد بانو... قفلی بر دهان تو... تو که گفتی از اینجا آغاز می شود... دنیا چقدر دور بود و موج دریاهای دور ،  در چرخش سراب و حباب... زیر لب زمزمه می کنی به اشک:  در پس هر مهریه ای ، حنجره ای به خون نشسته و رویایی ، زنده به گور... اما زمین که اشارتی نداشت ، پس که خوانده مرگِ تو را چنین نابهنگام..؟ نگاهِ خیس ِ تو و این شاعر صبور ، چشم در چشم مرگ... دوستت دارم بانو... این حنجره توانی اگرداشت... نفس بی نفس... چشمی در آرزوی بسته شدن... ما از پناه نسترنها آغاز کردیم و اینک هر خیابان ، تابوتی است مدوّر... آسایش خاک در آرامش ِغریب خالی بودن از هرچه آرزو... هرچه دلخواسته... نه... فاضلاب هستی ، بدون تو ، ارزش زیستن نداشت... ای تنها پرتوِ آشنای خانگی ِ خانه ای که دیگر نیست... وقتی پوست شکافته می شود به ضرب داس ِ اعتماد ، دیگر توانم نیست... سیگار آخر به طعم بنزین و اشک و خاطره... آسمان از کدام سو ترسیده که این چنین بهار ، هراسان می فشارد دستان بسته ام را در کوچه ی اشک و خشم و حزن تا ناگهان ِ آتش... دستان ِ بسته ی شاعر ، گـُر می گیرد در امتداد نفسهای بریده بریده... مصلوب شعله ور... میان شعله ها ، قد می کشد عشق... می ایستم برابر خاکسترم ، هم شانه ی مهتاب بر فرازِ خیابان تباه... آتش احاطه می کند زخمهای هزارساله را... گـُر می گیرم و می سوزم... داغ ِ داغ... سرشار می شوم از گویاترین خاطره ی زمین... داغ ِ داغ... سوسیس شده ای افشین... می خواستم دوباره ازچشمانت... تمام شده ام بانو... به همین رگهای گداخته سوگند... گریه بس بانو... که ما – من و تو- ، خدا را رعایت کرده ایم... خود اگر شاهکار انسان بود یا نبود... و عشق را رعایت کرده ایم و انسان را... آرامش غریبی است... آرامش ِ عریان ِ آخرین تانگو با خاطره ها... رد ِّ بوسه های تو ، تا سرانجام چشم انداز من... تا همین زمزمه ی سرخ... دوستت دارم حتی به زیر بارش ِ این آخرین سرفه های داغ و تلـخ... سرانجام ِ شاعرِ غزلگریه های کوچه ی دلتنگ... شمارش معکوس... خون ، سایه ام را سیراب... تن برون می زند از چاک هر گریبان... سر تکان می دهد ناهید آب چهر: دیوانه است ، آنکه دوست می دارد و دیوانه تر آنکه آرمانی و آرزویی... کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن..؟ مرگ ، قد می کشد... بلند... سینه به سینه ، دست به دست... ثبت است بر جریده ی عالم... کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن..؟ در انتهای افق ، کوچه ی چهاردهم ، سرگیجه گرفته از این همه روشنی... در زاد روزِ تنهایی تو...

+ نگاشت در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 18:5  توسط افشین پرورش   | 

می بینی...چه ساده... چه آرام... چه پرمهر... تا بهارگان ، فرصت توست برای پرواز... درون چشمانت ، بیدار... آب زنید راه را... دستانت را در رویاهایم می فشارم... شوق عریان دوستت دارمها... بین پلک تو و ستاره ، خواهم آرمید... چه آرزوها درسَرَم... عریان برون می آید عشق... ناهید ِ آب چهر... چه نیازها دردلم... باغ سلام ، سرو قیام... تو ای نایاب ، ای ناب... لنگرها را بر می کشم از دل خواب و بیداری... سبزه پیاده... گویاترین رویای زمین و زمان می شوم و... کش می آیم در نقطه چینی سپید و... انتظار... انفجار... زهرمار... به ساعتی همه هستیم بر باد... محو می شوم در هیاهوی نگاه عابران... صفرهای سردرگم... سرم گیج... چیزی نمانده پسرک... به وقت انهدام... به ماهی دیگر تمام... اصلا از آغاز فرصتی نبود... پاداش فکر... بازی تمام شد پسرکم... باختی... چه ساده چه بیرحم... پاداش عشق... جان از هوای خاطره و شب از تاول ِ ستارگان لبریز... تعبیر کابوس... شمارش معکوس... تشنج جنون... بدنم سِرّ... سقوط... سکوت... دکتر فسیلم کو..؟ مصلوبم میان لوله های سرم و اکسیژن ، آویخته بر ارتفاع حقیر پل ولایت... درد دارم... درد... درد... لعنت به تو و هرچه که از توست سهم من... مرگ جان می گیرد از هلهلۀ کابوسها... دوستت دارم لعنتی... پشت همین چشم بند حتی... تیغه های پنهان در استخوان... حرف بزن مادرجنده... آویزانم... پاها بسته به سقف و سرم در سطل پر از مدفوع و ادرار... گه خوردم آقا... بخواهید مثل آرش ِ خایه لیس، آدم فروشی هم می کنم آقا... خمیازۀ سحرگاهان... تیرباران... نعرۀ آهنگران... دست شکسته و دندانهای خورد شده... سوسیس شده ای افشین... افشان شده گیسو..؟ معجزۀ الکتریسته است این آقا... به بیضه هایت که وصل کنند ، موی سرت سیخ... نعره مزن... هیچ مگو... دیوار به دیوار... میله به میله... سکوت به سکوت... دَرهَم ، از هم برآمده اند کابوسها... آخرین عبور تابستان از رگهایم... به سرفه ای تلخ... تهوع آرزوها... باد... بی خواب... گوش کن... صدای سکه می آید... فروشی است آقا... آدم فروشی است آقا...سکه سکه... سکه هایی با دوروی یکسان... خدات هزارتومن... آی... آویخته اند مرا از شعلۀ گیسوانت... سرگشته در هوای سیمرغ... سی مرغ... مرغ... سیصد ، پانصد... هزار... سه هزار... بالاتر نبود..؟ بخر، بُکُـن ، بخور ، برو... به توچه..؟ پولش را می دهم آقا... چه آرزوها که بر خاک... به ضرب سکه ای ، هلاک... آوارلایه لایۀ کابوسها در چرخش هنوز و حباب... زیر آب... نفس... آخرین نفس... به ماهی... ماهی... کس شعر می گوید این آقا...این حنجره توانی اگرداشت... کجایی بانو..؟ درد دارم درد...به سرفه ای تلخ... کودکی ، قرارِ چشمهایش را از یاد بُرد... سیگار پشت سیگار... آینه در آینه... اشک پشت اشک... خواب در خواب... رویا پشت رویا... فردا آیا دوباره از چشمانت..؟ می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم آقا... استخوانهایم ذره ذره خاک ، تابان تر از خورشید آقا... ناگزیر... این مرگ ناگزیر... کابوس پشت کابوس... رویاهای مادرانه هم ، فروشی است آقا... حراجی است اینجا آقا... عطوفت چشمان تو به نیم سکه یا هزار سکه..؟ چه فرق می کند... اصلا چه فرق می کند پای کدام پله من جان بدهم ، پای کدام خیابان ، تو... خلخال خونین... لای ویرانه ها... آنک قصابانند بر گذرگاهها ، منتظر... داغت مانده... حامد خیره از شکستگی پنجره ، فرو می ریزد... شمارش معکوس... سه دو یک... انفجار... بم را اگر دیده بودی ، هولوکاست را ایمان می آوردی آقا... آی دخترکان بم... ساقی مویه می کند: مگر جنگ باشد که همدیگر را کوفت نکنیم... نخوریم... کجا می روی عکاس جوان..؟ سوسیس شده ام آقا... می گویند راه قدس از کربلا... می گویند نان و عدالت و نفت تقسیم می کنند آقا... می گویند خدا... برهنه آمده ام... برهنه می روم... برهنه غرق می شوم بر مقتل... یا ابوالفضل... چه شد آن زمانه که مسیح مصلوب خود را... یا حسین... بم است اینجا آقا... راه کربلا ازینجا می گذرد... با وضو بگذرید... چادرهای سوراخ سوراخ به ضرب قمۀ حرامیان شبگرد... بنویس آقا... عکس بگیر از این جویهای خون آقا... امنیت نداریم آقا... شبها می آیند و قمه می زنند به رد سایه های تابیده بر دیوارۀ چادر... ما هنوز در چادر زندگی می کنیم آقا... نان نداریم بخوریم ، آن وقت کمیتۀ امداد ، پارچۀ چادری هدیه می دهد و خرافات القبور... هوالمحجوبِ آرام ، نیم نفسی به شرم می نشیند ، بر سر سفرۀ خالی از برنج کیلویی شش هزارتومان... نان ندارند بخورند ، این بچه ها گرسنه اند پسرم... پولی بده ، دخترانم مال تو... در پس این نسل کشی ، نعره مزن... هیچ مگو... اسقاطی ها بدنبال در و پنجره ها ، تل خاک را جابه جا... دستی بیرون می افتد... اول فرار... النگوی منجمد بر استخوان لهیده زیر آوار، وسوسۀ بازگشت... سایش ِ خفیف بیل و استخوان... پیراهن سپید عروسان تاریک... یا فاطمۀ زهرا... النگو و گلوبند طلا هم... تاراج... جمجمه رها می شود از بند تن ، از بند خاک ، به ضرب تیغۀ طلایی ِ بیل... سکه... سکه... به هم تنیده راه و گیسوان ِ خاکی ِ این جمجمۀ کوچک که قِل می خورد و قِل می خورد و قِل... در امتداد نخلهای سرخ... مسعود... موضوع انشاء: کودکیتان را چگونه گذراندید..؟ اجازه آقا... کودکیم را برایتان بالا بیاورم به ساعت پنج عصر..؟ یکدیگر را تشییع کرده ایم آقا ... زیر بمباران آقا... دورۀ کتابسوزان... پدر آلبومهای عکس را سوزاند و کتابها نایلون پیچ ، در باغچه دفن... شریعتی ، طالقانی ، بهرنگی ، علوی ، کیانوری و... جرم بود و کمترین تاوان ، ضیافت کمیتۀ سعدآباد و حاج رحمت معروف... پیش مسعود بودم... خوشحال از راه انداختن آپاراتی قدیمی... جادوی سینمای خانگی... مهناز خواهر نابینای مسعود ، خواب و مجید هم که مفقودالاثر... ناگهان در خانه شکسته شد و غریو الله اکبر... عشق فراری و خانه از کرکسها ، لبریز... آمدند و بردند و کشتند و سوختند و رفتند... به ساعت پنج عصر... برنامۀ کودک... کتابها را در کارتن ریختند و آلبومهای خانوادگی را هم... بی حجابند این مادربه خطاها... یک مُشت پَرِ عقاب... صدای گریۀ مسعود و بهت من...از ترس ، خیس کردم... مهناز خوابزده از اتاق بیرون جهید... دستش به عالیجناب خورد... ندید... نابینا بود آخر... پردۀ اشاره... جیـــغ... اینجا همیشه شهر بزرگی خواهد ماند... به روایت جسد های خیس... مهناز ، توپی شد میان ضربات کات دارِ پوتینهای فوتبالیست... چهرۀ آبیت پیدا نیس... مسعود دوید... مسعود شوت و مسعود اوت... شَـتـَک... فشرده می شود خون بر سطح گچ... مغزش جا خوش کرد روی دیوار بالای تلوزیون... آفساید بود آقا... چکه چکه... قطره قطره... آمیزش رویاهای سقف و فرش... کمانی سرخ... مسافرکوچولو می گریست... پدر و مادر مسعود ، نرسیده بازداشت... شش سال بعد همین بغل - حوالی خاوران - خاک... بی قاضی و دیوان عدالت... بی تاج خار و صلیب... خانواده ای منهدم به ساعت پنج عصر... سوسیس شده ای افشین... هر بار حنجره ام ، این نعره ها را می آزماید... این سرفه ها را... فریاد... داد... بیداد... شرایط دخول... مترمی کنند لباس گیس گلابتون را... خواب یا اخراج... بیست... بیست... بخواب دخترکم... ضرب ترکه های آقای مهدوی... استاد یحیایی... اینک دکتر مددی... بیست اگر می خواهی دخترک... متراژِ واژن... شرط دخول... شرط نمره... هزار رکعت نماز برهنه می خوانیم در شهر بی نماز... ما از پناه نسترنها آغاز کردیم و اینک هر خیابان ، تابوتی است مدوّر... اجاره برجی یک میلیون تومان و خانه متری ده میلیون... دامن بالا بزنم برایتان آقا..؟ راهی صد تومن آقا... شب اگر بمانم ، حداقل پانصد... سینه به سینه ، دست به دست... دستار خونین... صدای نعرۀ مادرک ده ساله و گریۀ آغازین... میلاد اختر تابناک... دود مارلبرو ، منجمد می شود زِ هیبتِ مردِ بلوچ... ناس می جود... بچه را می آورند... پدر است آخر و انتظار فرزند... شوق عریان امید ، در چشمانش داد... بیداد... دستار کنار می زند و نگاه... دُختـَرَه! خاکـَش کنید... زمین به شرم دهان باز می کند به ضرب بیل و خاک چه مشتاقانه ، گریۀ کودک را پایان... گوادِر به عفن ، زار می زند بر گیسوی سپید جنین... بالا می آورم... الفرار... درد... درد... زخم... من عاشقم به سرانگشتانت... آرام... رام... دنیا اگر به شیوۀ چشمان تو... شبان ِ مهتابی ، از پرده فرو می افتد داس و چاک می خورد ، آوازه خوان ِ زیر پلکهایت... کوچۀ دلتنگ... نگاه خیس تو... این شاعر صبور... چشم در چشم مرگ... نفس بی نفس... کسی سیب گلویم را گاز می زند... انگشتت از کدام سو ترسیده..؟ به تحلیل می روم در ذائقۀ مرگ... دلم برای خودم تنگ... دلم برای تو... دلم برای او... امیر، تنها گره خورده میان معتادان... خفتش می کنند وسط میدان آریا شهر... روز روشن... ده صبح... همین دوهفته پیش... می زنندش با چوب وسنگ و مشت ولگد... سرو صورت خونین... عالیجناب می آید... همه فرار و یکی اما ، گرفتار ِ امیر... امیر شاکی... بی خیال شو پسر... دلخوشم به پلیس... عالیجناب ، صورت حضرت دزد را می بوسد و امیر بازداشت... پلیس ِ خایه لیس... رفاقت دزد و عالیجناب ، پرونده ای سنگین می شود برای امیر... امیر بیهوش می شود به ضرب نفس گیر باتوم... هنگام بازرسی بدنی در جیبش ، شیشه می گذارند... به کدام گناه... به نخ می کشم تکه تکۀ بدنم را به نخ ِ افق... مادرجنده ها اگر برادر خودتان بود ، چه..؟ عدالت علی... کوچۀ بغلی... خاک بر سرت... حسن ، از درد ترکشها تزریق و تکه تکه ریه های حسین در کف دستانم ، موج... نفوذ می کند خاموشی در بدن دریده شدۀ سونا... در کناردیوارهای دانشگاه امام صادق... آوارگی ِ سارا و دارا... دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت... در شهری که نماز ندارد ، رفتار را باید از یاد برد... سگی ، ردّ ِخون را می لیسد... حنجرۀ شرحه شرحۀ من... خانه کپک زده است... هوا زنگ زده است... چلۀ پریشانی... صدای تابوت گم می شود اما ، در طنین نفسهایت بانو... رخت عروسی در یخدان که بپوسد... و هنوز صدای سخن عشق... گریه بس بانو... که ما – من و تو- ، خدا را رعایت کرده ایم... خود اگر شاهکار انسان بود یا نبود... و عشق را رعایت کرده ایم و انسان را... خانه از نگاه تو خالی و هنوز قبلۀ من ، همان حریم امن آغوش در گسترۀ بی پایان ِ آسمان آبی... حتی به زیر بارش ِ این سرفه های داغ و تلـخ... سرانجام ِ شاعرِ غزلگریه های کوچۀ دلتنگ... شمارش معکوس... خون ، سایه ام را سیراب... تن برون می زند از چاک هر گریبان... سنگی پرتاب... دیوانه است ، آنکه دوست می دارد... دیوانه تر آنکه آرمانی و آرزویی... مرگ ، قد می کشد... بلند... سینه به سینه ، دست به دست... جای یک پا یا هزارپا بر روح... ثبت است بر جریدۀ عالم... ریسمانی که دور گلو حلقه... حلقه... حلقه... به امتداد نفسهای بریده بریده... بریده... انجماد چشم... آخرین تشنج انگشت... به یاد نمی آورم اندامم را... اینجا غریبه ای نبود... پس کسی چرا مرا به جا..؟ صدا... کجایی بانو..؟ می لرزم... می ترسم... سوسیس شده ای افشین... داغ ِ داغ ... دوام ما... شمارش معکوس... فرصتی نمانده برایت پسرکم... بشمار سه دو یک... دوستت دارم... هنوز و همیشۀ روزهایم... نزدیک شو... اگر چه رویایت ممنوع... هلهلۀ قفلهای بسته و سکوتِ دستهای خالی... هر شب اضطراب ما ، لااقل در هوا چیزی بنویس... اگرچه حضورت ممنوع... مهتاب فرسوده و خورشید گرفته در درنگ سالهای عریانی... دستهایت را می خواهم... فرو می روم در دل برگ... نگاهت را می خواهم... فرو می روم در پیرهن باد... لبانت را... جنون پریشان باران... چشمانت را... شمارش معکوس در کوچۀ تنگ... حقیقتِ تمام این شبهای ابدی ِ به تاراج رفته... اشک پشت اشک... امشب دری گشوده ام تا دریا... موج دریاهای دور... سرانجام ِ چشم اندازِ من... دلواپس نگاه ِ به هر سو کشیده ات... دوستت دارم... باید چقدر ماند...؟ چقدر..؟ ردَّت را کجا بگیرم..؟ دستانت کو..؟ تو که گفتی از اینجا آغاز می شود... پایانم ده... پایان...    

+ نگاشت در  جمعه 1387/05/11ساعت 15:29  توسط افشین پرورش   | 

آورده اند كه زن لوط چون خواست به پشت سرش نگاه كند ،تبديل
به تنديسي از نمك شد،يعني،به اشكهايي منجمد.
لوط كه روي به آينده كرد،با دختران خويش همبستر شد.چنين باد.

  «نمی دانم ازکیست.. دوستی مهربان برایم به نصیحت نوشته بود ، دیدم به درد این نگاشت می خورد»

 شبهایی این چنین متعفن نوشتن ندارد... به قول آدونیس ، کار از ایهام و استعاره گذشته ، باید رک حرف زد... اخلاقیات را به گه آلوده کردند و آن وقت انتظار دارند آسوده بگوییم: آب را گل نکنید... حالا راحت تر می توانم فکر کنم... نتیجۀ نمایشگاه هرچه بود ، به کسی ربطی ندارد... ولی حرفهایی ماند که باید بگویم و بعد... خوشحال نشو... ریق رحمت ، نثار خود و خدایانتان... بعدش هم ربطی به کسی ندارد...

1-  آخ... که چقدر خوب است بعد سی سال بفهمی که خانواده ای داری ... بعد سی سال... پدر و مادر... یک عمر تارانده شدی ، چون آدم آنها نبودی... حالا که خودی ، باعث افتخار آنها... تف... تف... مثل دشمنان قدیمی ، دستان خونیشان را پاک می کنند با لباسهای من و ادعای رفاقت هزارساله... به به...  تا بوده ، جانمان را ، سرمایۀ مان را داده ایم برای افشین... دین و آیین و مرام و معرفت و تبار متعفن اجدادیتان را بالا می آورم... استفراغ...

 

2-  ... چه ضیافت پُرهیاهویی... خوش گذشت... جایتان خالی... آنها که آمدند ، چه حالی کردند... تکه تکۀ این نیم سایۀ شعله ور را ، میخکوبِ دیوارهای گالری کردم... گفتم:همین را می خواستید... ببینید و بسوزید... جهنمی ساختم به تکه های شعله ورم در شبهای پر از بوی قهوه و عطر کریستین دیور و آروغهای الکلی و طعم رژهای ملتهب از منی و مقعدهای همیشه فراخ ِ جماعت ایرانی... سیگار هم که ممنوع... لحظه لحظه سقوط خود را ثبت کردم و حالا این ثبتِ این سقوط تلخ ، خواهان پیدا کرده... چه خوشگله! آقا این تکه ات چند...؟ عزیز من... بفهم... اینها تکه تکه روح گداختۀ من است در شب فروریختنم ، مچاله شدنم ، له شدن و به تاراج رفتنم به دست تک تک ِ شما...

 

3-  برای اولین بار و آخرین بار در یک مکان دولتی نمایشگاه گذاشتم... یعنی توبه کردم که اگر پیش بینی و هشدار ِآن دکتر واماندۀ فسیل عملی نشد و عمری باقی ماند برایم ، هر خراب شده ای نمایشگاه بگذارم ، جز جایی که انگ دولتی بودن بر آن است. اصلا مهم نیست دولت ِ کدام بی سروپایی است... مهم روبرو شدن با یک سری رجالۀ مادربه خطا است که افسار مثلا فرهنگ این مملکت دستشان است... روز روشن در جنده سرایشان را سه قفله می کنند که مثلا مسائل امنیتی... و به تخم ِ نداشته شان نیست که عده ای در آن خراب شده ، نمایشگاه دارند... بازدیدکنندگان که پشت دربهای بسته می مانند و جواب اعتراضشان ، دشنام می خورند و خبر ندارند که وزیر و وکیل این مملکت دوهزاروپانص... گه خوردم دوستان پانیرانیست... مملکت صدهزارساله ی گـُه گرفتۀ شما ، تا زانو خم شده اند جلوی عربهای زبان نفهم الجزایری... دختران و پسران عرب ، مست ِ مست درهم می لولند و آن پیرزنک بیچارۀ حراستی به این فکر می کند که آیا رویش می شود دوباره به چهارشویدک موی دخترکان ایرانی که به آنجا خواهند آمد ، گیر دهد... مهم نیست... گه خوری زیادیم بود... بار آخرم بود...

 

4-  می بینی... مدعیان استادی ، با خایه هایی سرخ شده از شدت لیسیده شدن توسط بی تخم و تبار دوستان ِ روانکدۀ تبر ، که تا دیروز نفی افشین می کردند ، امروز آثار مرا ، زایدۀ آموزه های تخمیشان می دانند... دلم برای تخمانتان می سوزد حضرت استاد... لااقل دیگر می دانی که هرکه خایه ات را لیسید ، عکاس نشد... کس کش و آدم فروش چرا...

حکایت قشنگی است حکایت لیسیدن خایه های اساتید... نه رفیق شفیق... ما که نلیسیدیم... تو که این همه سال و ماه و هنوز ، کجای دنیا را گرفته ای... کارت این بود بیایی و به دروغ ، زندگیها نابود کنی ، آدم بفروشی و کس کشی کنی و بلیسی و بلیسی و بلیسی... که چه... با آن همه موی زهار ِ گیر کرده لای دندانهایت ، کجای دنیا را گرفتی... شیطان به شمایان رحم کرد که نیامدید به ضیافت شعله های من... خونتان پای خودتان بود...

حضرت استاد! وضع خایه هایتان خوب است؟ روزگار که حساب و کتابش تخمی تر از کابینۀ مملکتی است... دنیا را چه دیده ای شاید روزی جوانه زد خایه هایتان... برگی سبز شد و درخت... سایه ای شد روی سرتان به وقت پیری... شما دانشجو نمی خواستید... سرتان سلامت مثال خایه ها و خایه لیسانتان...

 

نه جانم ، زن لوط می شوم بهتر... شرافت دارد... شما بلیسید و بخوابید و خوش باشید... برایم همین بهتر و ارزشمندتر... حالا تو همه جا داد بزن و عربده که افشین روانی شده ، دیوانه... حالش مثل ما نیست... یعنی اصلا خوب نیست... دنیارا می بینی... همه چیز تغییر کرده... باشد... این که چون مثل شما نیستم ، دیوانه ام... قبول... سیگار می کشم ، به کوری چشمتان روزی سه پاکت وینستون لایت ، ولی هیچ آدمی را مثال سیگار نگاه نمی کنم... هیچ آدمی را پله نمی بینم... وسیله نمی بینم... خودتان را جر می دهید از صبح تا شب غیبت آقای اشتباهی را می کنید که مسکن و کوفت و زهرمارتان را گران کرده ، آن وقت شب تاصبح چرتکه می اندازید سر کدام بدبختی را زیر آب کنید و جیبش را خالی... سکه هایتان افزون تر و متراژ زمینهایتان بیشتر... چشمانتان هرزه تر ازاین و دلهاتان ناپاکتر... به مادرانتان سلام مرا برسانید...

فعلا حوصله ندارم... شاید روزی... نمی دانم... فعلا دلخوش به عکسم و حالم از نوشتن به این زبان و خطّ ِ سرشار از ریا و دروغ و هرزگی به هم می خورد... حالم از تمام عناصر این فرهنگ بی مایه و بدوی بهم می خورد... اگر روزی توان و تحملم بیشتر بود ، برمی گردم... رفاقتی هم ندارم باکسی ، که می گویی سرش گرم است... این دوربین زبان بسته ، معرفتش بیشتر... لااقل مثل من است... حرفی ندارد با کسی بزند... حرفی نمانده دیگر برای گفتن...

به سکوت و سکوت و سکوت ، عشق را زمزمه می کنم... سیگار پشت سیگار... راههای صدا بسته... ببین که استخوانهایم... اشک پشت اشک... تو نیستی و سهم ما هیچ نبود... روی پل ولایت ، فریم پشت فریم ، رویاهایم را استفراغ ...استحقاق عقوبتک... این نیم سایۀ منگنه شده به اشک و خون و... ما بدبدرقه ایم وگرنه این خانه... این کالبد نیمه جان و سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حق من این نبود...حق من و این اشکها... حق من و این بغض دربدر... حق من و این امید بی ثمر... سوسیس شده ای افشین... تاوان کدامین شادکامی..؟

پنجره را به روی دنیا می بندم...

سیگاری دیگر می گیرانم

در کنارم

به سرفه ای تلخ

 سایه ای رقصان به خاک می رود... 

 

+ نگاشت در  شنبه 1387/02/21ساعت 4:55  توسط افشین پرورش   | 

هر که به دنبال نگاشته ای جدید آمده ، برود سراغ سرفه های قدیمی ام ، که داغ ِ داغند هنوز... انگار همین لحظه نگاشتمشان...حرفی ندارم برای نوشتن... که روزگار ما ثابت که نمانده هیچ... ثانیه به ثانیه ، سیاه تر می شود... دیگر به همه چیز شک دارم... به خودم... به آفتاب... به این تقویم لعنتی که سه تولد گذرانده... سه زمستان ِسیاه و هنوز سالش به تحویل نرسیده... به هر چه می شنوم و می بینم ، شک دارم... به همین نفس کشیدنم... به همین نوشتنم... من فرزند زمستان سیاهم... یادم رفته بود که من همان جَنین ِ سِقط شده ام... جَنین ِ سِقط شدۀ مقدس که به دنیا نخواهد آمد تا ابدالاباد... من فرزند سیاه زمستانم... دیگر چیزی نه برای گفتن دارم و نه برای شنیدن... خسته تر از آنم که زبان باز کنم... دل زده تر از آن که چیزی بشنوم... ترسخورده تر از آن که آغوشی به دوستی باز کنم... در این انزوا ، به همین سرفه های سرخ دلخوشم... به سیگار پشت سیگار... به طعم ناب خون... به عطر نایاب ِ این آرزوهای زنده بگور... به تانگو با خاطره ها... به موج دریاهای دور... به خاطرۀ امن ِ بانو... به بانو... بانو...

دراین چند وقت ننوشتن ، این دوربین ِ جسور سراغم آمد و جای کیبورد و قلم را گرفت و شد روایتگر من... روایتگر تمامی ِ تنهاییهای من... دوستی ، دستش به این عکسها رسید و خود رفت بساط نمایشگاهی را برای من براه انداخت تا این عکسها به نمایش عمومی درآید...

حالا آمدم این را بگویم و بروم :

ساعت پنج بعدازظهر روز دوم اردیبهشت ، در فرهنگسرای نیاوران ، افتتاحیۀ نمایشگاه عکس ِ "اینک انسان" است.

تا پانزدهم اردیبهشت از ساعت یازده صبح تا نه شب ، می توانید بینندۀ عکسهای من باشید.  

       

                                      دلگرم می شوم با حضورتان...       

   

+ نگاشت در  شنبه 1387/01/10ساعت 0:52  توسط افشین پرورش   | 

آویخته اند مرا بر این چوبۀ دار... پرومته ای میان لوله های سرم و اکسیژن... سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حرام شده ای پسر... تمام شده ای پسر... نمی گذارند که آخرین قدم ، ادامه یابد... تیغۀ شکستۀ حرمت و آرزوهایی که منجمد شده اند در قندیلهای آویخته بر شومینه... در برودتِ این مغاک ، هر آنچه می جنبد ، یخ می زند و رنگ می بازد... مثل همین شوق ِعریان ِ مرگ ، که رنگ باخته به پیشگاه ِ تن... این کابوس نیست... حقیقتِ تمام این شبهای ابدی ِ به تاراج رفته است... این پوستِ خسته میان این ملحفۀ آشفته هم از آن ِ آنها... چه باک... لنگرها را برمی کشم از دل خواب و بیداری... که عشق صدایم کرده...

می شنوم تو را... می شنوم... خیالت راحت که... چه به باد بگویی ... چه به آسمان... چه به ابر بگویی و چه به برف و باران... چه به آب و گیاه و چه به خاک... چه به این زمین سخت و چه به این دیوار... دیوارها... من می شنوم بانو... که گام به گام ِ عطرت ، صدایت ، نگاهت دنیا را تمام می کنم... که دنیا را تمام کرده ام مدتهاست ، سواره بر باد به جستجوی نگاهت... این چنین است که گاهی به هیاتِ دریایم... گاهی به هیاتِ آسمان... گاهی به هیات زمین... من جاودانه ام در حریم ِ امن ِ آغوشت... همانطور که تو ماندگاری در هر نفس و هر اشک... و در هر کلام و هر واژه ای که می تراود ازین لبها و این قلم ریشه دوانده در استخوان... در جزر و مدّ ِ نفسهایت رها می شوم... چه باک... که مرغکان دریایی ، حسرت به دل ِ پروازند ، یک لحظه این چنین که من پَر می گیرم در بلندای آوازت... رقصی چنین میانۀ میدان ، به طراوتِ موسیقی ِ اندامت... ای که خاطرۀ گیسوانت ، گویاترین رویای زمین و زمان... درتاریکی این چشمهای ماه گرفته که قرنی است خیره مانده به این روزن ِ تابان ، دل آویخته ام به طنین گامهایت ، در دلواپسی ِ سایه روشن دیدار...

گیرم که نیمه شبی ، گچی سپید بلغزد بر این زمین ِ جیره خوارِ خرافه و پرهیز ، تا طرح ِ شکستۀ اندامم را به ثبت برساند و واژه هایم غرق شوند در این شکسته آینۀ همیشه سرخ... گیرم که رویای خاک و ماه در هم آمیزد و ستارۀ آخرین ، بر کف خیابان بیفتد و ماهتاب ، جان به لب بشود بر لبِ این بام ، در طلبِ آفتاب... گیرم که خدا ، چنتۀ عمرش خالی... طاقتِ آزادی ، طاق... سگها ، فانوس بان ِ خیابانها شوند و گلّه جَنین های ولگرد ، خوراکِ تازیانه های بیقرارِ حضراتِ عالیجناب... گیرم که گورستان ، حریم ِ امن ِ اعتدال... واژه ممنوع و نفس ممنوع و انسان ممنوع و... خدا ممنوع... بگذارهرچه که می خواهند...

که اینک پیشی گرفته ام از زمان ، که نگذاشتند مال ما باشد... پیشی گرفته ام از خدا که در تصدیقش ، این رجّالگان به هذیان می افتند... پیشی گرفته ام از انسان ، که کسی ندیده او را به تاریخ عُمرِ بشر... که پیشی گرفته ام از ترس... از زخم... از رنج... از درد... از وهن... از شب... از دنیا... این پوستِ خسته میان این ملحفۀ آشفته هم از آن ِ آنها... چه باک... لنگرها را برمی کشم از دل خواب و بیداری... به شوق در چشمان ِ مهربانت ، غوطه ور می شوم... از این فراز ، رودخانه چه رنگین است... چه منظره ای دارد این خط سرخ جاری تا اعماق... اعماق...

 

+ نگاشت در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 4:36  توسط افشین پرورش   | 

 

چه قدر حقيرند

مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند

نه ارادۀ دوست نداشتن

نه لياقت دوست داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن

با اين حال مدام شعر ِعاشقانه می ‌خوانند...

+ نگاشت در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 3:17  توسط افشین پرورش   | 

سکوتم از برای شنیدن جواب بود... هرچند برای برخی ، فرصتی برای بروز حقیقی ترین ابعادِ پنهان ماندۀ شخصیتشان... خیالی نیست دوستان قدیم... نثر یکایکِ شما که برایم آشنا... شخصیت تک تک شما را هم که نگاشتم به درد... فرقی نمی کند مخاطب پست قبل که بود... خدارا شکر اینقدر مثل همید که فرقی نمی کند با کدامتان بودم... همه سزاوار ِ ازاین بدترید... حالا همۀ تان به درک... اینجا باغ وحش نیست... سرگردنه هم نیست... اینجا حریم من است... حریم پاک و امن من... دیگر پاسخ نمی خواهم... به انتظارعذرخواهیتان هم نیستم...خاطرۀ سیاه و نامهای ننگین و شخصیت بدوی تان را به قطره قطره سرخی این سرفه های داغ ِ تلخ پاک می کنم از زندگیم... تنهایم گذارید و رهایم کنید... رها... رها... رها... گیرم که این سرفه ها مجالمان ندهند... چه باک ... ثبت است در جریدۀ عالم دوام ِ ما...

+ نگاشت در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 7:57  توسط افشین پرورش  

قفلی بر دهان من... قفلی بر دهان تو... قفلی بر دهان این آسمان ِ فرتوت بسته اند... تا نکند که آفتاب ، مجال ِ پگاه... ستاره دارم کردند و انگ دیوانگی... دست و دندان شکسته و این سرفه های تلخ و تنهایی و طعم آوارگی... اما من که گذشته است آب از سرم و همین نفس کشیدنم هم دلی می خواهد به وسعت دریاها ، که نمی مانم به انتظار دروغین موعود رستگار... خودم می شوم همان موعود ، حتی بر این چوبۀ دار ، که تاب می دهد مرا در ضربان بی پایان سرفه های تلخ... همین است که هنوز آن هرزگان ِ کور ، می ترسند و می لرزند از حضور این شاعر صبور... گیرم که گیسو گیسو ، دورم بپیچد تصویرِ لغزان ِ نبودنت... گیرم که گدازه گدازه خون بپاشد از جای خالی این حنجرۀ به تاراج رفته... یا که سوراخ سوراخ ِ لوله و سُرُم ِ اکسیژن شوم ، حبس این اتاق لعنتی... یا به چشم بندی ، پای آن دیوار ِ بلند ، هدف شوم برای حضراتِ عالیجناب... گیرم که جای تو و صدای تو را مرگ بگیرد که آرام آرام به سرفه ای تلخ ، صدای قهقهه اش ، هوار که نه... آوار ِ درد می شود میان رگ به رگ و سلول سلول ِ این تندیس ِ خاک گرفتۀ مصلوب... گیرم که خاموش و فراموش ، جان بکنم حوالی دو چشمان ِ خیست... نه جان ِ من... چیزی از دست نمی دهم... که میان مرگ و عشق ، حائلی نه... که اینک در سُرایش ِ چشمانت ، داغ ِ داغ... داغ ِ اشک می شوم به موسیقی ِ یاد ِ اندامت... مثل همین کِیک که در ساعت میلادت ، خود را سراسر پوشانده به لذت ، خاطرۀ داغ ِ بیست و چهار سال ِ نایاب را... نه... من دست نمی کشم از جستجوی دستانت... حالا اگر دستان بسته ام سوراخ سوراخ و حنجره ام خون و چشمانم را خاک گرفته ، که نمی شود دلیل که پا پَس بکشم و تنگ این تابوت ، رویاهای مردگان را ورق بزنم... که پا پس بکشی و حل شوی میان مزبلۀ صفرهای سردرگم... این نیم سایه ، دوباره جان گرفته به یمن میلادت... به تابش آغوشت سجده به اذان نفس... بام تا شام ، طوافی ناب ، گردِ گیسوان ِ گندمیت... وقت برخاستن است بانو... این نیم سایه... نه... سایه ای رقصان بر می خیزد... 

                     

                                                               دیگر تمام شد... خداحافظ

+ نگاشت در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 4:27  توسط افشین پرورش   | 

تا یک قدم برداری توی هوا ، تمام می شود... تمام می شود این آخرین ذرّه های نگاه... نگاه... نگاه... تا یک قدم برداری... فقط یک قدم... دستی به نیمۀ تن ِ خود می کشم... لمس سایۀ مطرود... اشکی که مثلا زنده ام هنوز... نیمه دگر را که تو بهتر می دانی... سالی است که آویخته اندش ، در چهارراه سرد سنگ و سنگسار و دار... سیگارم را خاموش می کنم روی رویاهای مچاله شده... به ضرب سرفه های تلخ ، بر جای خالیت می ایستم... راهی دگر مگرهست..؟ می بینی از این فراز ، هیچ ... زمین هم زیر پایم نیست... بر این صندلی خالی که می نگرم ، انگار زیر پایم خالیست به ارتفاع آسمان... پس کجایی تو..؟ سردم است بانو... سردم است... می لرزم... می ترسم... به دادم برس... خیس خون و خراب خاک ، ردّ ِ گیسوانت را گم کرده ام میان این خاطره های سنگباران... ردّ ِ سرخ ِ ریشه های امید بر صحاری یأس... خانه از خدا و آسمان از نگاه تو خالی و زمین که بی وزن شده در فقدان ِ گامهای من... بی خواب شده اند بی تو این مردمک های سرگردان... ستاره ای – تن شکسته تر از ماه - اشک می ریزد بر آخرین هیاهوی گنجشکها... دیگر چه فرق کند چه کسی طناب اندازد... که قصاب درس اخلاق می دهد در سور ِ تدفین ِ جنین ِ بی هنگام... یک نفر مُهرِ ابطال می کوبد بر حلقۀ سرهایی که تاب می خورند در وزش وَهن... آنها که روزی فانوس بان ِ این خیابان بودند ، حال معلقند در هیاهوی گورستان... کسی سیب گلویم را گاز می زند... راحتم می کند... رها می شوم ازین بغضهای خاک گرفته... واژه های به عفونت نشستۀ پیر... به سرفه ای تلخ ، سطری از خون می ماسد بر گوشۀ این پیراهن آغشته به اشک... انگار باز واژه ای مطرود ، پریده لاکِردار تا این تن ِ زخمی دوباره بر دار... ایزدان ، هنوز هم قربانی می خواهند... پوستم ، خراشیده می شود... از رخنه های ممنوع ، ماه را می بینم که گم می شود... آیین تازه ای نیست مرگ... آیین تازه ای نبود... غریبه نیستم با او ، لابه لای گره خوردگی طناب... بی تو بانو ، به زندگی نشستمش ، به سالی گذشت... صندلی می لغزد... نفسم دیگر بالا نمی آید... سوزن سوزن می شود پاهایم... چشمم سیاهی می رود و گردن ِ زخمیم داغ می شود زیر تنفس ِ یار... حسش می کنم... داغ می شوم و سبک... سایه ای رقصان به روشنی می گراید... چشمهایم را می بندم... صندلی فرو می افتد و تنها جای خالی توست ، که استمرار می یابد در لکنت این دنیا...

+ نگاشت در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 5:22  توسط افشین پرورش   | 

 

هم ذاتی عفونت و وحشت... تابوتها تنهایند در راه گورستان... راههای صدا بسته... این دندانهای شکسته و این نیم سایۀ فروفتاده بر خاک... ببین که استخوانهایم ، گویاترین زندگان تاریخند... بانو... چه مانده جزاین برایم... دستها را می گویم... دستهایم... همین که نوشت و می نویسد و خواهد نوشت از تو... از تو... از تو... بانو... نامه های یک طرفه... بی جواب... بی جواب... فرو ریخته ام... وامانده زیر ِآوار ِویرانه های ذهن... بی تو ، ذهن از کدام نقطه بیاغازد تا با عذاب نیامیزد ، بانو..؟ تو نیستی و این واژگان ، لال... تو نیستی و این آرزوها ، کور... تو نیستی و این کابوسهایند که در غیابت ، جرات حضور... جرات تعبیر... کابوسها که سر برآورند ، خانه از خدا خالی می شود... می دانی... خدا هم می ترسد و می لرزد از سر برآوردن این کابوسها... کابوسها... بی تو چیزی از من نمانده جز همین قلم ِریشه دوانده در استخوان... که کمین می کند و صبر ، تا کابوسها سر برآورند و بالا بیایند و تاب خورند و بپیچند و بچرخند و بگردند دور ِمن ِ نفرینی ِ صبور و این شمایل ِهذیانی ِ همیشه کور و سخت بفشارندم و متلاشیم کنند و به تعبیر بنشینند تا بنویسد به خون ، به اشک ، حکایت و روایتی به سرخی ِ تمام این سرفه های داغ ِتلخ... کابوسها به تعبیر نشسته اند بانو... که اینگونه می نویسم به جنون... بانو... می بینی... حق من این نبود... این دستها ، فشردن دستهای تو را می خواهند... نه فشردن این ملحفۀ آلوده به چرک و خون و ادرار و این کالبد نیمه جان و سوراخ سوراخ... ستاره پشت ستاره... حق من این نبود...حق من و این اشکها... حق من و این بغض دربدر... حق من و این امید بی ثمر... سوسیس شده ای افشین... تاوان کدامین شادکامی..؟ تو نیستی و اینجا پدر است که جان می کند روبرویم... ستاره ای مصلوب... به من می نگرد از پس این تیله های شیشه ای ِ رنگ مرگ گرفته... لبخند می زند... هزار آرزو در چشمانش... بیچاره هنوز تصور می کند که زنده است پسرش... تمام شده ام پدر... یادت هست... حصرِ آبادان که شکست ، آوردندت... بستریت کردند... تمام بدنت عفونت کرده بود... تا گلو در گل و لای بودیم... 72 ساعت تمام در یک سنگر... سربازانی بی اسلحه بی فشنگ... موج آرپی جی هوائیت کرده بود... بدنت کرم گذاشته بود... سوراخ سورا... ستاره ستاره... یادت هست... سلیمانیه... شلمچه... مهران... نفت شهر... سوسنگرد... فاو... یادت هست... بانو... تو نیستی... تو نیستی و پدر جان می کند و من جان می دهم و مرگ است که جان می گیرد و این فاصله ها که بُعد می گیرند ، در پس این اتفاقات مکرر تلخ... تلخی تکرار ... تکرار تلخی... به سرفه ای تلخ... لعنت به تو که غریبه ای برایم... کی دیدمت... چند بار در آغوشت گرفتم پدر...؟ به کدامین روز ، دستهایت را این چنین فشردم و بوسه زدم بر آن...؟ تو جان می کنی و من جان می دهم... به سرفه ای تلخ... تا جنگ بود ، نبودی... بعد جنگ هم نبودی... تو هیچ وقت نبودی پدر... سرباز وطن... جهاد اکبر است خدمت به مردم... چقدر جنگیدی و خود را به پای مردم... چند بار... چند بار... لعنت به تو... در ضیافتِ عدل ، تو جان می کنی و صاحبخانه ، نعرۀ اجارۀ اضافه سر می دهد... دیۀ همسرش را اضافه کرده بر اجارۀ قبلی... تو جان می کنی و خفاشها سردارِ خیابانها می شوند... تو جان می کنی و رجاله ها به مترکردن ِ لباس گیس گلابتون مشغول... تو جان می کنی و عالیجناب ، خسارتِ جنگ و خاک ِابوموسی و بکارت ِ همۀ دختران سرزمینت را می بخشد به شیوخ عرب... نان و عدالت و نفت تقسیم می کنیم آقا... تو جان می کنی و از گلوی بریدۀ مهتاب ، نفت است که فوران می کند... تو جان می کنی و خورشید ، دامن خونینش را پنهان می کند پشت ابرهای عقیم... تو جان می کنی و انگار که نه انگار... تطهیر کرده اند شهر و درخت و حرف و قلم را از انسان... رستم ِ سوراخ سوراخ به سلامتی سه هزار سانترفیوژ... تو جان می کنی و این کودکان ِ گرسنه و تلف شده اند به پای سیب زمینی ِ کیلویی هزار و دویست تومان... تو جان می کنی و خواب ِ با هم بودن ، به کِرم می نشیند روی زمین ِ متری هفت میلیون تومان... تو جان می کنی و جهنم می شود این خراب شده شهرِ بی اعتبار...عدالت همین بود پدر؟ مادر به گریه دلخوش کرده چونان بانوی من... چونان تمام دختران و مادران سرزمینم... گوشه ای نشسته به سکوت... پریشان و هراسان ، فروریختنمان را به سوگ... به زار... چه کند آخر... چه کنند آخر... مغز خر خورده بودیم که افسار بر گردنمان گذاشتند... آهای... راه بهشتت همین بود؟ گفتیم ببر... نگفتیم بگاهمان و ببر... صدای آقا بزرگ می آید همان که اینک استخوانهایش هم می لرزند زیر خاک در پس صاحبخانه شدن شیطان... فکرش را هم نمی کرد روزی این چنین مملکت سیاوش و تهمینه اش ، بشود خاستگاه ضحاکیان و تاجران عفن و روسپیان شکر شکن و شیرین گفتار ِ مسافر حرمسرای شیوخ خلیج... به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق منقولست که عبدالله بن السلام از پیامبر پرسید: آدم از حوا به هم رسید یا حوا از آدم؟ حضرت فرمود: حوا را خلق کردند از آدم و از برای آدم ، که اگر خلاف این می بود ، طلاق به دست زنان بود و بدست مردان نه... به پیراهن سیاه ِ نوعروسان سوگند... پرسید: از گل آدم خلق شد یا از بعض او؟ فرمود : اگر از گل او خلق می شد ، در قصاص حکم مردان و زنان یکی می بود... به گیسوان سپید ِ جَنین های پشیمان از حضور، سوگند... پرسید: از ظاهر آدم خلق شد یا از باطن او؟ فرمود: از باطن او ؛ که اگر از ظاهر او خلق می شد ، هر آینه زنان بی چادر می گشتند ، چنان که مردان می کردند ؛ پس بدین سبب لازم شد ، زنان مستور شوند... به همزیستی ِ نفیر باتوم و این بغض های پوسیده و در راه مانده سوگند... پرسید: از جانب راست آدم خلق شد یا از جانب چپ او؟ فرمود: چپ ؛ که اگر از راست خلق می شد ، هر آینه مرد و زن در میراث مساوی بودند و چون از جانب چپ خلق شده ، زن یک سهم از میراث می برد و مرد دو سهم و شهادت دو زن ، برابر شهادت یک مرد است... پرسید : از کجای او خلق شد؟ فرمود: از طینتی که زیاده آمد... از دنده های پهلوی چپ... پهلوی چپ... پهلوی چپ... یا فاطمۀ زهرا... به سرفه ای تلخ فرار می کنم از راهروهای سرد و بن بست بیمارستان ایرانمهر... آواره می شوم در خیابانها به دنبال صدایت بانو... نگاهت... گمگشته ام... ویران... آواره... می ترسم... می لرزم... دلواپسم از حضور... نکند تو هم به قربانگاه... یا فاطمۀ زهرا... به خدا اسرائیلی نیستیم برادر... خفاشها ، هفت تیر را به خون گیس گلابتون و تهمینه و رودابه... به خون فاطمه و زهرا و مریم و آمنه... به خون هر چه ساز و ستاره و مهتاب و رویا و آرزو و غزل و ترانه آغشته کرده اند... می بینی... می ترسم از طینتی که زیاده آمد... می لرزم... نکند تو هم به قربانگاه رفته باشی... از خانه بیرون نیا... سایۀ بلند شیطان ، همه جا هست... به آن پهلوی چپ خونین... به آن طینتی که زیاده آمد... یا فاطمۀ زهرا... می بینی... که می گفت مگر جنگ باشد که همدیگر را کوفت نکنیم و نخوریم... بیا حالا این جنگ و این  جمعیت فاتح...  میان اشک و خون و سوزِ استخوان و نفیرِ باتوم و همهمۀ کرکس ها ، میان بزرگترین میدان شهر ، خواهرانم را... آنها چه فرق می کنند با «سونا» که زیر پل مدیریت ، گرفتار شیطان شد... شیطان یا عالیجناب..؟ مگر فرقی می کند..؟ که دیگر چه فرق می کند جز آنکه پرت شویم با برگ ، با باد... در ارتحال معجزۀ صبح... دیگر چه فرق می کند پای کدام پله بیفتیم از پای... خیس خون و خراب خاک... بی وجودی هرزه روح ، می گوید: مگر یانکیها بیایند و آن یتیم مانده شازدۀ بی تخم و تبار بشود صاحب سلطنتی منفور... من یادم هست ولی تو نه... در زهدان مادرت شنا می کردی هنوز... من یادم هست آن چه را که خاک گرفته در خاطرات مَـگوی ِ سردار جنگ... سرباز جنگ... عراقیها که آمدند حوالی قصر شیرین ، مردم یکی از شهرها ، شبانه شبیخون زدند... کودتا... سرِ سربازان ارتش و بسیج ، حافظان شهر را ، بریدند... آتششان زدند... قصابی ِتمام... رودخانۀ خون ، بستر شهاب ، ستاره های روان... همه جا خون... استیگماتا... پرچم عراق را آویختند بر بلندای مسجد جامع شهر... عراقیها نه... ایرانی ها... گل و شیرینی و هلهله به پای آن هرزه دلان و هرزه تباران... همانهایی که حال عالیجناب آغوش می گشاید برایشان و می بخشد ، خون و تبار ِ خونیمان را به آنها... برادران عرب... آنها که آمدند ، بزرگان و بنکداران شهر ، به پیشوازشان رفتند... خانه هایشان را کردند مهمانخانه و خوابگاه سربازان صدام... عراقیها نه... همین ایرانی ها... شب که شد ، هلهله بر پا شد... به ساعتی هیچ کس زنده نماند... جز زنها و دختران شهر ، که حالا دست به دست می چرخیدند میان لشگربعثی تا چند روز ، ماه ، سال ، قرن... چه فرق می کند... همان جنازه ها و همان دخترکان دستمالی شدۀ ایرانی ، شدند سنگر انسانی ِ همان شهراشغالی ، در برابر هجوم ِسربازان ایرانی... استحقاق عقوبتک و استیجاب نقمتک... خسته ام... تنهام... نه کسی چیزی به یاد می آورد و نه می خواهد که به یاد... تا کی متهممیم..؟ کسی می داند؟ اصلا چرا هیچ کس ، هیچ چیز را بخاطر نمی آورد..؟ تجربه... حافظۀ تاریخی... عشق... ایمان... خدا... انسان... خسته ام ازین همه تهدید... از این همه تهمت... ازین همه درد... از این همه زخم... از این همه تلخی... ازین همه تصلیب...تصلیب... ذهن از کدام نقطه بیاغازد تا با عذاب نیامیزد؟ استحقاق عقوبتک... مگر نبود آن لشگر دختران سربازِ سراپا برهنه... برهنه شدند در تنگۀ مرصاد تا شاید کسی شق کند و اسلحه بیندازد و تهران اینگونه سقوط... وسیله... وسیله... وسیله... همیشه وسیله بودیم برای هر شمشیر به دستی ، که لوحی کهنه به دست دیگرش داشت... چه کردند با عشق... چه کردند با ما... استحقاق عقوبتک... همهمۀ مرگ از مغز استخوان... تطهیر کرده اند شهر و درخت و حرف و قلم را از انسان... استحقاق عقوبتک... اگر می زنند و می برند و می لرزانند و می گاهند و ویران می کنند... استحقاق عقوبتک... می رقصم برابر چوبۀ دارم... بگذارهمین جا بمیرم... افقی باشم یا عمودی... چه فرق می کند... می بازم برابر سرفه هایم... این طرف پیکر نیمه جان پدر ، منگنه شده به تخت با سرم و لوله های اکسیژن... سردار سوسیس شدۀ جنگ... آن طرف نیم سایه ای از من ِ به خون نشسته و تلخ... زیر خاک ، آقا بزرگ می لرزد و می ترسد از پژواک ِ صدایش در ویرانه های ذهن ِ من... به سند معتبر از حضرت امیر المومنین در وصیتشان به امام حسن مجتبی منقول است که ایشان فرمودند: زینهار مشورت با زنان مکن که رای ایشان ضعیف و عزم ایشان ، سست است. ایشان را پیوسته در پرده بدار و بیرون مفرست و تا توانی چنان کن که به غیر از تو مردی را نشناسند و بایشان خدمتی ، بغیر آنچه به آنها تعلق دارد ، مگذار. سخنش را در حق دیگران قبول نکن و خود را به دست او مده... به گیسوان سپید ِ جَنین های پشیمان از حضور، سوگند... و به سند معتبر از حضرت رسول «ص» منقول است که زنان را در غرفه و بالاخانه جا مدهید و چیزی از نوشتن به ایشان میاموزید و سورۀ یوسف را بایشان تعلیم ندهید و چرخ رشتن یاد ایشان دهید و سورۀ نور بیاموزیدشان... به پیراهن سیاه ِ نوعروسان سوگند... رازی بایشان نگویید و در نیکی اطاعت زنان مکنید و بدانید هر که اطاعت زن خود بکند ، خدا او را سرنگون در جهنم سازد... جهنم... جهنم... به همزیستی ِ نفیر باتوم و این بغض های پوسیده و در راه مانده سوگند... به آن طینتی که زیاده آمد ، سوگند... به فاطمۀ زهرا... آن طرف نیم سایه ای از من ِ به خون نشسته و تلخ... دارم تمام می شوم بانو... این سرفه ها امانم را بریده... این اشکها... تو نیستی و بودن خود را از یاد برده ام... تو نیستی و سهم ِمن... حق ِّمن... سهم ِ تو... حق ِّ تو... حق ما این نبود... سهم ما هیچ نبود... تو نیستی و آرزوهایم با خاک... تو نیستی... حق من این نبود که این گونه تنها بمانم و جان بکنم میان کابوسها در گوشۀ تاریک و سردِ بیمارستان و باز تو نیستی و... آقا اینجا بیمارستان است... سیگار نکشید... حرف تکراری شنیدن نمی خواهد... می دانم... سرفه های تلخ... روایت زوال من... روایت سقوط ما... به تکرار رسیده ام... همه به تکرار رسیده ایم... به جنون رسیده ام... همه به جنون رسیده ایم... کاش... لا تـُنسِنی ذِکرَکَ... هل من ناصر ینصرنی... ای هم ریشه ، هم درد... پگاه بانو... بهار است مثلاً و این شکوفه های زخمی... عریان برون می آید عشق ، به آواز ناهید آب چهر... بی خبر از تازیانه های بیقرار... ایزدان ، هنوز هم قربانی می خواهند... به سرفه ای تلخ... دهانت را می بویند... مرگ می راند بر دوش خاک و نگاه صبورت بر آب... نگاهت را می روبند... آویخته اند مرا بر این چوبۀ دار... نگاه کن بانو... از این فراز ، رودخانه چه رنگین است... چه منظره ای دارد این خط سرخ جاری تا اعماق... اعماق...

+ نگاشت در  جمعه 1386/03/11ساعت 17:56  توسط افشین پرورش   |